آی قصه، قصه

ستاره چشمک‌زن

کد خبر: ۱۸۰۴۹۰

هر چقدر به مامان و باباش می‌گفت می‌خواد بره پایین و اونجا با اون ستاره دوست شه پدر و مادرش بهش می‌خندیدن و می‌گفتن اون پایین ستاره نیست و هر چی ستاره هست تو همین آسمونه ولی ستاره چشمک‌زن اینو نمی‌فهمید که نمی‌فهمید.

آخر سر هم وقتی دید نمی‌‌تونه پدر و مادرشو راضی کنه یه شب تموم وسایل نقره‌ای‌شو مثل برس نقره‌ای، آیینه نقره‌ای و حتی لباس‌های نقره‌ای‌شو انداخت توی چمدون نقره‌فامشو سوار بر عقاب مهربون بار سفر بست و به سمت زمین حرکت کرد.

به عقاب مهربون گفت که می‌خواد به سمت اون برج پر نور بره و دوست ستار‌ه‌شه و اونجا ببینه.

عقاب مهربون به سمت برج حرکت کرد و وقتی به اون رسید ستاره چشمک‌زنو پرت کرد طرف برج و خودش به طرف آسمون حرکت کرد. 

ستاره چشمک‌زن وقتی رسید اونجا خیلی تعجب کرد چون اون ستاره‌ای که دلش می‌خواست باهاش دوست شه رنگش قرمز بود و تا حالا ستاره اون رنگی ندیده بود. هر چی ستاره تو آسمون بود، نقره‌ای بود.

اون به ستاره قرمز گفت که این همه راه اومده‌  تا باهاش دوست شه و براش مهم نیست که رنگشون با هم فرق داره و حتی اینجوری خیلی قشنگ‌تره بعد هم ستاره قرمز رو دعوت کرد به آسمون.

ستاره قرمز بهش گفت که نمی‌تونه بیاد به آسمون چون وظیفه داره اونقدر چشمک بزنه تا هواپیماها اونو ببینن تا یه وقت به برج نخورن و سقوط نکنن. اون گفت که من ستاره نیستم و فقط یه چراغ قرمز چشمک‌زنم ولی می‌تونم باهات یه دوست خوب باشم.ستاره چشمک‌زن از دوستش اجازه خواست پیشش بمونه ولی چراغ قرمز بهش گفت تو باید برگردی به آسمون چون آدما به تو احتیاج دارن تا چشمک بزنی و به اونا بفهمونی  شب اومده و جلوی پاشونو روشن کنی.حالا ستاره چشمک‌زن فهمیده بود جاش فقط تو آسمونه و منتظر عقاب شد.

اون دو تا تصمیم گرفتن واسه هم یه رمزی بذارن و هر شب سر یه ساعتی به جای یه دونه چشمک دو تا چشمک بزنن تا دوستی‌شونو به هم ثابت کنن.

حالا ستاره چشمک‌زن از بالا که نگاه می‌کنه تو یه لحظه که فقط خودش می‌فهمه دو تا چشمک می‌زنه و همون موقع دو تا چشمک قرمز هم از اون پایین معلوم می‌شه. آسمون و زمین هم هر شب با دو تا چشمک نقره‌ای و قرمز به هم سلام می‌کنن و اون لحظه زیبارو جشن می‌گیرن.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها