در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«چطوری رزمنده نوجوان»
و محمد با حالتی غریب پاسخ داد: ممنون و بعد با عجله و دستپاچگی اضافه کرد: میبخشید نمیتونم در مسابقه شرکت کنم. فقط لطفا به بابام چیزی نگید... با اجازه.
مربی بدون آنکه چیزی بپرسد به او اجازه رفتن داد. وقتی رسید خونه پدر ازش پرسید: آقای عرفانی از تاریخ برگزاری مسابقه چیزی نگفت؟ محمد جواب داد: نه.
«تو چی؟ نپرسیدی؟»
محمد سرش را تکان داد. بابا چرا ماسک رو برداشتی؟ ببین جه بد داری نفس میکشی.
دوباره سرفههای پدر گفتههای او را قطع کرد. محمد با عجله ماسک را بر دهان او گذاشت و به چشمهای پدر خیره شد. نفهمید چقدر طول کشید که پدر خوابید؛ اما دوباره سرفههای دردناک پدر آرامش او را بههم زد.
لحظهای به ذهنش آمد «کاش مادر زنده بود» که صدای تلفن او را بهخود آورد.
سلام آقا: میخواهید به بابام بگید؟
نه. ولی بگو بابا چطوره؟
نفس راحتی کشید و گفت: خوب نیست و صداش لرزید ...
من با مسوولین صحبت کردم و چون شرایط تو را درک کردند پذیرفتند، موضوع مورد نظرت که آزاد هم است در خانه کار کنی، ولی 3 روز بیشتر وقت نداری.
بوم را آورد کنار تخت بابا و شروع کرد به کشیدن و حالا که روزها از مسابقه گذشته و او آمده سر مزار پدر و آرام زمزمه میکند: بابا من برنده شدم ولی چه فایده. شما که نیستید. شب آخر یادته وقتی تابلو رو دیدی دست روی اون جانباز شیمیایی کشیدی و اشاره کردی به همه کبوترایی که دور تختش پرواز میکردند...
بابا تو همون موقع لبخند زدی ولی چرا من نفهمیدم رویاهای تو درون نقاشیام بود و ... اگه اونی که دوست داشتی نشده، منو ببخش. باشه؟ میبخشی؟ آره؟ هقهق محمد بود که بلند شد و صوت زیبای آقای عرفانی که در سکوت نگاههای آقای مدیر و امین و بقیه دوستانش قطعه شهدا را فرا گرفته بود.
ندا چاروسایی از شیراز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: