کاغذ نمدار

کد خبر: ۱۸۰۴۶۴

جاده دراز خاکی را برف سفید کرده است. کیسه پلا‌ستیکی دفتر و کتابت را زیر بغل گرفته‌ای. دست‌هایت را در جیب تنگ روپوش مدرسه‌ات فرو می‌کنی. پاهایت میان دمپایی بندی لق، لق می‌زند و سر می‌خورد. به جاپای بچه‌هایی که روی برف نقش بسته نگاه می‌کنی. با خودت می‌گویی خیلی دیر شده.

پشت میز روی صندلی می‌نشینی. دست می‌بری تارهای مویت را زیر مقنعه پنهان می‌کنی. دفتر حضور و غیاب را جلو می‌کشی. به گوشه تخته سیاه نگاه می‌کنی، تاریخ روز نوشته شده است. «غایب = عبدی».

نگاهی به نیمکت آخر کلاس می‌اندازی. باز جایش را خالی می‌بینی. سرت را تکان می‌دهی، بدون این که خودت بخواهی دستت را زیر چانه ستون می‌کنی. یادت می‌آید دفعه قبل نگاهش را دزدیده بود و لبه میز چوبی را با انگشت به بازی گرفته بود: «خا، خانم مبصر دروغ می‌گه که دفتر مشق نداریم. آخه مادرمون...». صدای مبصر که روی نیمکت سوم شیشه در سرت آوار می‌شود انگشت نشانه‌اش هنوز بالاست.

 «خانم اجازه، هر روز این عبدی یا غایب است یا دیر می‌یاد، اگر یکدفعه بفرستینش دفتر پیش خانوم مدیر تنبیه بشه دیگه...».

تمام حواست پیش مدیر و دفتر مدرسه است. به دانه‌های برفی که از هوا به پایین سرازیرند نگاه می‌کنی. هول می‌شوی. قدم‌هایت را تندتر برمی‌داری. لنگه دمپایی‌ات زیر گوله‌های سنگین برف فرو می‌رود. دو مرتبه به عقب برمی‌گردی. دولا می‌شوی لنگه دمپایی‌ات را از زیر برف بیرون می‌کشی. هنوز چند قدم به جلو برنداشته‌ای که زیر بغلت احساس سبکی می‌کنی. دستی به این طرف و آن طرف پهلویت می‌کشی. از کیسه کتاب و دفترت خبری نیست. نگاهی به پشت سرت می‌اندازی. با پشت دست برف‌های روی چشمت را پس می‌زنی. مداد سیاه و مداد قرمز شیرنشانت که شب پیش با چاقو نوکشان را تیز کرده‌ای با فاصله یکی دو وجب از هم روی برف دراز کشیده‌اند. کیسه دفتر و کتابت را یکی دو قدم دورتر... .

از همهمه و پچ‌‌‌پچ آخر کلاس به خودت می‌آیی. دفتر حضور و غیاب را نگاه می‌کنی. اسم عبدی زیر خط‌های کج و معوج خودکارت گم شده است. انگار در کلاس دختری به اسم عبدی نداشته‌ای. شاگرد بغل دستی عبدی است. انگشت نشانه‌اش بالاست. با کف دست عرق سرد پیشانی‌ات را پاک می‌کنی. می‌پرسی یاری. تو بودی؟! چیزی گفتی؟

 «خانوم اجازه، دیشب تو صف نونوایی عبدی رو دیدم. خواهرش هم بغلش بود. می‌گفت خانوم باز قلب مادرش درد گرفته. حالش خیلی بده».

با صدای ناله مادرت، هراسان از خواب می‌پری، لبه لحاف کرسی را از رویت کنار می‌زنی. کتاب و دفتر مشقت را از زیر سینه‌ات بیرون می‌کشی. مداد شیرنشان روی نرمه چپ صورتت خط انداخته. با دست جای مداد را می‌مالی.
بین صدای خرخر بچه‌ها و خس‌خس نفس‌های مادرت که سر به لبه کرسی گذاشته گیج و منگی. دسته فانوس را بلند می‌کنی. پیچش را بالا می‌کشی. از لای پرده، آسمان را نگاه می‌کنی. ابر روی ماه و ستاره‌ها را گرفته. کنار مادرت چمباتمه می‌زنی. با دامن پیرهنت عرق صورتش را خشک می‌کنی. شانه‌های استخوانی‌اش را با دست‌های کوچکت مالش می‌دهی. اشک در چشم‌هایت می‌جوشد. وقتی مادرت با ناله می‌گوید: رعنا سفت‌تر بمال، دختر، رعنا نفسم دیگه در... .

در کلاس با ناله پشت سر عبدی بسته می‌شود. نگاهت رد پایش را تا میز چوبی دنبال می‌کند، قطره‌های آب را می‌بینی که از روی مقنعه‌اش چکه می‌کند و روی کیفی که به دوشش آویزان است می‌نشیند. دستش را نگاه می‌کنی. به علامت اجازه بالا می‌برد. وقتی می‌بینی لب و چانه‌اش یکجا به لرزه می‌افتد، تنت مورمور می‌شود. با بغضی که راه گلویت را گرفته می‌پرسی: «عبدی کجا بودی تا حالا؟!! دیروز و پریروز هم که غایب بودی دخترم!!»
با گفتن دخترم سرما و ترس را یک جا از جانش می‌گیری، تته پته نوک زبانش را صاف می‌کنی.

«آخه خانوم اجازه، بازم مادرمون قلبش درد گرفته.»

نگاهت به کاغذ نمداری که کف دست عبدی است می‌‌افتد. از روی صندلی آرام بلند می‌شوی. بچه‌های کلاس را برانداز می‌کنی. همه نیم‌خیز به او نگاه می‌کنند. خودت را به نیمکت سوم می‌رسانی. با کف دست محکم روی میز می‌کوبی:

«دفتر مشق‌‌ها روی میز.»

نرم به طرف عبدی قدم بر می‌داری. بازویش را می‌گیری و نزدیک بخاری می‌بری. وقتی کاغذ نمدار را به دستت می‌دهد می‌گوید:

«خانوم اجازه این نسخه مادرمونه. هنوز دواش رو نگرفتیم. آوردیم نشون خانوم مدیر بدیم. آخه پدرمون...» بر می‌گردی سر جایت. تای کاغذ نسخه را باز می‌کنی. نگاهت لابه لای خط‌های جوهر آبی پیچ و تاب می‌‌خورد و گم می‌شود.

لبه پنجره می نشینی. خواهر کوچکت را بغل می‌کنی. زن‌های همسایه را می‌بینی که دور و بر مادرت را گرفته‌اند. بوی گل گاوزبان قوری که روی علاءالدین می‌جوشد توی دماغت می‌پیچد. به دکتری که کنار رختخواب مادرت زانو زده زل می‌زنی. با چرخیدن گوشی معاینه روی سینه استخوانی‌اش،‌ درون دلت خالی و خالی‌‌تر می‌شود. نگاهت را از گوشی و عینک دکتر می‌دزدی. مادرت را می‌بینی، مثل همیشه لبش کبود و صورتش خیس عرق است. یقه سفید مدرسه را دور گردنت می‌چرخانی پاپیون روبان سفید را خواهرت با چنگ از سرت می‌کشد.

حرص می‌‌خوری و با غیض از میان مشتش در می‌‌آوری. به آن طرف سرت با سنجاق محکم می‌کنی. آنقدر به مغزت فشار می‌آوری تا یادت بیاید قیافه مش باقر دکاندار را که جنس نسیه از او می‌گرفتی. صدایش با تق و تق مهره‌های چرتکه در گوشت می‌نشیند:

«اگر مادرت یک نسخه دکتر شخصی بپیچه، آبیه که بریزی روی آتیش.»

در آهنی مدرسه را باز می‌کنی. نگاهت هراسان مش عزت فراش مدرسه را می‌پاید که روی صندلی کنار پله‌ها چرت می‌زند. وارد کلاس می‌شوی. دستت را بالا می‌بری. نفس نفس می‌زنی، خانوم معلم را می‌بینی وسط کلاس قدم برمی‌‌دارد. کتاب فارسی را ورق می‌زند. نسخه دکتر را از جیب روپوشت بیرون می‌کشی. لبت را می‌بندی و زبانت را می‌‌چرخانی. می‌خواهی بگویی حال مادرت خوب می‌شود اگر این نسخه را... .

صدای خانوم معلم تنت را می‌لرزاند، وقتی می‌گوید: «نمازی اینجا مدرسه و کلاسه یا خونه خاله و عمه؟!!»

کاغذ را توی جیبت جا می‌دهی. همراه مبصر راهی دفتر می‌شوی. مدیر نگاهش را از روی روزنامه می‌گیرد.
صدایش مثل پتک مغزت را می‌کوبد: «رعنا نمازی. باز که دیر کرد؟! مگه قرار نبود مادر یا پدرت رو بیاری؟!»

از کلمه پدر سرت گیج می‌رود. فضای دفتر را تار و سیاه می‌بینی. با صدای ضربه خط کش روی میز چوبی به خودت می‌آیی. کاغذ از دستت گرفته می‌شود. پاره‌شدن تای کاغذ دلت را ریش‌ریش می‌کند. کف دستت را بالا می‌بری. خط کش چوبی را می‌بینی که روی کف دستت جا خوش می‌کند.

صدای مبصر کلاس در لاله گوشت می‌پیچد:

«خانوم اجازه. مشق‌های شبو خط زدم خانوم زنگ بعد تاریخ داریم.» از جایت بلند می‌شوی. کاغذ نمدار را میان کیف دستی‌ات جای می‌دهی.

باز از پشت پنجره کلاس به هوای برفی نگاه می‌کنی. کبوتر قهوه‌ای رنگ را می‌بینی که لبه پشت بام کز کرده است. با خودت می‌گویی یادت باشد زنگ آخر آدرس خانه عبدی را از یاری بگیری.

زهرا پورقربان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها