داستانک

یک روز بد

کد خبر: ۱۸۰۴۴۹

تازه فهمید از خودش بدبخت‌تر هم هست.

هر کاری کرد که اون روز خوب بشه براش ولی نشد.

تا این که تصمیم گرفت خودشو عوض کنه.

رفت و رفت.

توی مسیر همیشگی عوض کرد هر چی رو که بهش عادت داشت.

حتی به کبوتراش که هر روز منتظرش بودن دونه نداد.

وقتی رسید جلوی آینه نگاهی به خودش کرد و همه اجزای صورتشو برید و جای اونارو با هم عوض کرد.

حالا یه آدم جدید شده بود و می‌تونست فراموش کنه همه خاطرات و بدی‌ها رو.

کم‌کم داشت نتیجه می‌گرفت و داستانو تموم می‌کرد که دید تسلیم خیالش شده و تا به خودش اومد دریا تموم نوشته‌هاشو با خودش شست و برد.خندید، از ته دل.

توی داستان عوض کردن خیالو یادش رفته بود.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها