تازه فهمید از خودش بدبختتر هم هست.
هر کاری کرد که اون روز خوب بشه براش ولی نشد.
تا این که تصمیم گرفت خودشو عوض کنه.
رفت و رفت.
توی مسیر همیشگی عوض کرد هر چی رو که بهش عادت داشت.
حتی به کبوتراش که هر روز منتظرش بودن دونه نداد.
وقتی رسید جلوی آینه نگاهی به خودش کرد و همه اجزای صورتشو برید و جای اونارو با هم عوض کرد.
حالا یه آدم جدید شده بود و میتونست فراموش کنه همه خاطرات و بدیها رو.
کمکم داشت نتیجه میگرفت و داستانو تموم میکرد که دید تسلیم خیالش شده و تا به خودش اومد دریا تموم نوشتههاشو با خودش شست و برد.خندید، از ته دل.
توی داستان عوض کردن خیالو یادش رفته بود.
بهاره سدیری
گلپایگانی در گفتوگو با جامجم آنلاین:
رئیس کتابخانه، موزه و اسناد مجلس شورای اسلامی:
رئیس مدارس سمپاد در گفتوگو با «جامجم» مطرح کرد
ضیائیان در گفتوگو با جامجم آنلاین: