چراغ جادوی اسرارآمیز

کد خبر: ۱۷۹۵۴۳

به خاطر همین به هر چیزی که شبیه اون چراغ جادوی اسرارآمیز بود، می‌رسید، اینقدر دور و برش می‌چرخید و پایین و بالا می‌رفت و شعرهای عجیب غریب می‌خوند و فوت می‌کرد و اَجی مَجی لا ترجی می‌گفت و چشم‌هاش رو برای غولچه‌ای که خودش رو تو اون چراغ قایم کرده و نمی‌خواد بیرون بیاد تا که دوستش بشه، گرد می‌کرد که هر کسی تو این حالت موقرمزی رو می‌دید حتما می‌ترسید و پا به فرار می‌ذاشت، چون قیافه‌اش چیزی از یه غول چراغ کم نداشت.

تازه موقرمزی با هر کسی دوست می‌شد تو دلش آرزو می‌کرد کاشکی اون به جای 5 تا انگشت تو هر دستش 8 تا انگشت داشته باشه یا که چند تا از دندوناش سیاه باشه و رو صورتش یه عالمه خال‌های قرمز داشته باشه، اما هیچکدوم از دوستاش این شکلی نبودن.

این شده بود یکی از عادت‌هاش که تو نگاه اول به همه آدم‌ها، چند بار انگشت‌های دستشون رو بشمره و بعد با موشکافی مرموزی دندوناشون رو از زیر نگاهش بگذرونه، یا این‌که خال‌های قرمز صورتشون رو بشمره. موقرمزی تا حالا چند تا از این غولچه‌ها پیدا کرده بود اما اونا نمی‌خواستن با موقرمزی دوست بشن.

تا که یه روز موقرمزی اینقدر دور یه کوزه بزرگی که تو زیر زمین خونه مادربزرگش بود چرخید تا سقف دور سرش تاب خورد و از حال رفت. مادربزرگ که دیگه صدای موقرمزی رو از زیر زمین نشنید، دلش به شور افتاد و دید، بله نوه‌اش پخش زمین شده.

زودی بردش درمانگاه. موقرمزی که رنگش شبیه زالزالک زرد شده بود، رو یکی از صندلی‌ها نشست و باز زیر چشمی ‌شروع کرد به شمردن انگشت‌ها.

1،2،3،4،5،6، یک بار، دوبار، سه بار، چند بار انگشت‌های پسری رو که صورتش پر از خال‌های قرمز بود و چند تایی از دندون‌هاش سیاه شمرد. با خودش فکر کرد که غولچه چراغ جادوش رو پیدا کرده و از همه مهم‌تر این‌که اون درست هم قد خودشه و حتما با‌هاش دوست می‌شه واون می‌تونه به همه نشون بده که اصلا غولچه
یه موجود خیالی موقرمزی نیست. چشم‌هاش از خوشحالی نزدیک بود مثل دوتا توپ فوتبال بپره بیرون. قد به قد پسر شد و گفت سلام غولچه، آخرش پیدات کردم. دوست من می‌شی؟ پسر با تعجب به موقرمزی نگاه کرد وگفت: غولچه خودتی با اون موهای قرمز.

موقرمزی که بهش برخورده بود گفت: من خیلی خیلی دوست دارم که غولچه باشم اما نه مثل تو شش تا انگشت دارم نه خال‌های قرمز ونه دندون‌های سیاه.

پسرچند بار دست‌هاشو رو به صورت موقرمزی گرفت وگفت: چقدر تو یه دندنه‌ای دختر، دست‌های من فقط 5 تا انگشت داره. بیا خودت بشمر.

اما موقرمزی دوباره اون‌ها رو 6 تا می‌دید. پسر با عصبانیت دست موقرمزی رو گرفت و برد پیش دکتر و گفت: آقای دکتر شما به این دختر بگین آدمی ‌با شش تا انگشت قرمز و خال‌های قرمز و دندون‌های سیاه، غولچه است.

دکتر خندید و از موقرمزی دلیل رنگ پریدگی صورتش رو پرسید و موقرمزی اینقدر گفت و گفت که صدای مریض‌های پشت اتاق را هم درآورد. اما دکتربا خنده به موقرمزی گفت: عزیزم اول این‌که خدا هر انسانی رو یک جور خلق کرده و این که دست‌های ما چند تا انگشت داره اصلا مهم نیست، مهم این ِکه همه ما یه دل مهربون قد دل تو داریم که دوست داره یه دوست مهربونی مثل اینآقا پسر داشته باشه. دوم این‌که خال‌های صورت این گل پسر به خاطر بیماری‌ای به اسم مخملکه، دندون‌های سیاهش هم به خاطر خوردن قنده. نه غول ِ نه غولچه و نه از چراغ جادو اومده. اما می‌تونه دوست خوبی برای تو باشه. موقرمزی از آقای دکتر تشکر کرد و رو به پسر گفت: بالاخره با من دوست می‌شی غو... آقای دکتر و پسر و موقرمزی زدند زیر خنده. پسر دست‌های موقرمزی رو گرفت و از اتاق دکتر بیرون آمدند. موقرمزی همان‌طوری‌که داشت دوست جدیدش رو به مادربزرگش معرفی می‌کرد یک دختر بچه‌ای با صورت خال خالی و دندون‌های سیاه از کنارش گذشت. او هرچه خواست انگشت‌های دست دختر رو از زیر نگاهش بگذرونه نشد که نشد.

نرجس ندیمی‌ دانش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها