یک خاطره:

ساک دزد غافلگیر شد

تقریبا اول اردیبهشت پارسال بود که از کرمانشاه به اتفاق یکی از دوستان به تهران آمدیم تا به جای 2 اتومبیل فرسوده‌ای که تحویل داده بودیم پس از طی مراحلی، اتومبیل‌های جدیدی از کارخانه تحویل بگیریم. دوستم در کرج پیاده شد و به خانه برادرش رفت و قرار شد راس ساعت 8 صبح دم ترمینال غرب همدیگر را ببینیم. تقریبا دم غروب بود که اتوبوس در ترمینال متوقف شد و من ساکم را از جعبه بغل اتوبوس برداشتم که شب را در هتل یا مسافرخانه‌ای بگذرانم و صبح زود سرقرار با دوستم مجتبی حاضر شوم.
کد خبر: ۱۷۸۵۹۱

ساکم را که برداشتم از ترمینال بیرون آ‌مدم و تقریبا نزدیک میدان آزادی منتظر ماندم تا با تاکسی، کرایه‌ای چیزی خودم را به میدان فردوسی برسانم. مدتی ایستادم اما از کرایه و تاکسی خبری نشد، همان‌طوری که ایستاده بودم یک لحظه هوس کردم سیگاری روشن کنم. ساکم را برای چند لحظه زمین گذاشتم. از بد حادثه بادی که می‌آمد باعث می‌شد، کبریت خاموش شود و بالاخره سیگار را روشن کردم. اما ای دل غافل، اصلا نفهمیدم چه جوری ساکم غیب شد. باور کنید، یک‌لحظه هم طول نکشید. هاج و واج مانده بودم که چکار کنم این طرف و آن طرف را نگاه کردم، چیز خاصی ندیدم، هر کس راه خودش را می‌رفت. خوشبختانه در یک لحظه متوجه شدم، جوان ریزاندامی 15  10 قدم پایین‌تر سوار یک کرایه شخصی شد، من وقتی او را دیدم که داشت پای راستش را توی ماشین می‌گذاشت که در ماشین را ببندد، همان موقع نیمی از ساکم را دیدم، یک ساک مشکی، قرمز بود. تمام زندگیم در آن بود از جمله حواله ماشین، شناسنامه، یک دست کت و شلوار که می‌خواستم صبح تنم کنم که نونوار به کارخانه بروم. بگذریم. چند قدم دویدم دیدم بی‌فایده است. در همین لحظه برگشتم دیدم یک موتوری دارد می‌آید مرد نسبتا خوش‌بنیه‌ای بود که ته‌ریش داشت. دست بلند کردم، بنده خدا ایستاد. تندی ماجرا را بهش گفتم، او هم گفت: بپر ترک، آروم باش،‌سر و صدا هم نکن.

موتور راه افتاد. البته با فاصله، کرایه شخصی که سارق در آن بود یک پیکان سفید تقریبا درب و داغون بود. 2 نفر هم عقب نشسته بودند و‌ آقا دزده هم جلو کنار راننده لم داده بود.

موتورسوار گفت: حواست باشه،‌ باید ماشین را تعقیب کنیم تا هر جا سارق پیاده شد،‌ سریع بپریم، مچش را بگیریم.

مسافت زیادی نرفتیم. شاید سه ایستگاه، که ماشین مسافرکش توقف کرد و اتفاقا آقا دزده از آن پیاده شد،‌ موتوری چنان گازی داد که به قول گفتنی، مثل تیر رسیدیم به آقا دزده،‌ موتورسوار سریع پیاده شد و بدون آن که چیزی بگوید، عین کاراته‌بازها یک لگد زد به پشت ساق پای آقا دزده که داشت می‌رفت و آن بنده خدا، عین فلج‌ها نقش زمین شد،‌ من مانده بودم حیران. موتورسوار، امان آقادزده را بریده بود. دسته ساک را از دستش گرفت و بعد در چشم بهم‌زدنی به دست‌های آقادزده دستبند زد، نگو ایشان مامور گشت بوده و ما بی‌خبر بودیم. بابا ایوالله. گلی به جمالتون. مامور به من گفت:

 شاکی هستی؟

مانده بودم چی بگم. گفتم: نه، داره شب می‌شه، صبح زود باید برم دنبال کارم.

مامور گفت: خیلی خوب، شما بفرمایید. من این جناب را می‌برم کلانتری تا تکلیفش روشن شود. بعد با تلفن همراه زنگ زد کلانتری که ماشین گشت بفرستند که دزد را ببرند. بابا ایوالله، دمتون گرم.

صادق شریفی - کرمانشاه‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها