در حسرت تکرار کلیشه‌ها

قرنطینه‌

قرنطینه همان داستان قدیمی را تعریف می‌کند که سینمای جهان و ایران بارها و بارها از آن استفاده کرده و به لحاظ کیفی نمونه‌های متفاوتی از آثاری نازل و بی‌ارزش تا فیلم‌هایی گاه قابل قبول و ماندنی از آن ارائه کرده؛ قصه پسر پولدار و دختر فقیر. این فرمول کلیشه‌ای و بارها تکرار شده، ‌البته به خودی‌خود فرمول مبتذلی نیست. اما نکته اینجاست که خیلی از فیلمسازها انگار این فرمول را به خودی‌خود بهانه‌ای برای فیلم ساختن اختیار می‌کنند و آن را در شکل اولیه و خامش آنقدر جذاب و تماشاگرپسند فرض می‌کنند که دیگر نیازی به ارائه ایده‌های نو و ترکیب این فرمول با تم‌های جدیدتر و جذاب‌تر نمی‌بینند.
کد خبر: ۱۷۸۴۳۲

منوچهر هادی پیش از ساختن این اولین فیلم بلندش، چند تله‌فیلم مثل آخرین روز ماه، تلاطم، فرصت‌های فردا، کوچه محبوب و تصادف ساخته بود و پیش از این دستیار داریوش فرهنگ در مجموعه راه شب بود و همین سمت را در کنار علی ژکان و کیانوش عیاری نیز داشت؛ اما این تجربه‌ها انگار برای ساختن اولین فیلم بلندش چندان به کار او نیامده‌اند، چون هادی این فرمول و دستمایه قدیمی را در سهل‌ترین و آسان‌ترین و البته بارها تکرارشده‌ترین شکل ممکن به کار گرفته است. واقعا فکر کنید و ببینید چند فیلم با این مضمون در سینمای خودمان دیده‌ایم که پسری ثروتمند عاشق یک دختر فقیر شود، پدر پسر با ازدواج او مخالفت کند، معلوم شود که دختر مبتلا به سرطان خون (بیماری محبوب و همیشگی فیلم‌هایی از این دست!) است و در نهایت فیلم با تلخی و سیاهی و گریه تمام شود! فیلمساز همین کلیشه‌ها و درونمایه‌های نخ‌نما را بدون کوچک‌ترین تغییر و نوآوری تکرار می‌کند و واقعا تقریبا هیچ نکته‌ای را نمی‌توان در فیلم پیدا کرد که بتواند آ‌ن را کمی از نمونه‌های مشابه‌اش متمایز و قابل تشخیص کند. شاید فقط بتوانیم حضور و بازی رضا عطاران را در نقش یک سرطانی با شکل و شمایلی متفاوت تنها فاکتوری در فیلم بدانیم که کمی آن را تحمل‌پذیر می‌کند. هرچند حضور عطاران در فیلم  که طبق معمول نقشی کمدی به عهده دارد  فقط به صورت مستقل از فیلم و بدون در نظر گرفتن داستان اتفاق افتاده و آنقدرها در ارتباط با روند روایت و روابط شخصیت‌ها نیست، یعنی حضور این شخصیت کمدی در فضای سرشار از آه و ناله و تلخی فیلم در غیاب دلیل محکم دراماتیک، فقط به این خاطر بوده که مخاطب در کنار جذابیت ظاهری و سطحی داستان فیلم، ‌دلیل دیگری هم برای خریدن بلیت و ورود به سالن نمایش فیلم داشته باشد. نکته جالبی است که در سردرهای سینماهای نمایش‌دهنده فیلم، تصویر رضا عطاران با شکل و شمایلی متفاوت از آنچه در فیلم وجود دارد، دیده می‌شود؛ با ریش پروفسوری و با شلوار جین و تی‌شرت؛ چیزی که اصلا در فیلم وجود ندارد و لابد چون شکل و شمایل و نوع پوشش او در فیلم برای جذب مخاطب به حد کافی جذاب نبوده، دست‌اندرکاران نمایش فیلم تصمیم گرفته‌اند از این طریق مردم را به سالن نمایش بکشانند. در هر حال بازی عطاران به خودی‌خود  و باز تاکید می‌کنم بدون ارتباط با آنچه که در کلیت فیلم جریان دارد ‌ جذاب و دیدنی است و مثل همیشه حضوری قابل قبول دارد. از این که بگذریم فیلم واقعا نمونه رنگی و امروزی فیلم‌های نازلی است که در سال‌های پیش از انقلاب ساخته می‌شدند و در غیاب فیلمسازان مستعد و فیلمنامه‌های دارای فکر و ایده و خلاقیت، این روزها شاهد بازسازی انبوه فیلم‌های آن دوره هستیم. یکی از مشکلات عمده و اساسی فیلم در کنار باقی نقاط ضعفش (که در واقع گریبانگیر بسیاری از فیلم‌های سینمایی ایران در سال‌های اخیر شده)‌ پیدا کردن بازیگران مناسبی بوده که تماشاگر هم بتواند با آنها ارتباط برقرار کند که البته در این میان تلخی فضای فیلم هم مزید بر علت شده است. نکته جالبی است که یکی از بازیگران بسیار مشهور سینمای ایران به‌رغم دوستی با محمد نشاط تهیه‌کننده فیلم، حاضر نمی‌شود در آن بازی کند و حتی توصیه می‌کند که این فیلم ساخته نشود. سرانجام حمید گودرزی و نیوشا ضیغمی برای بازی در نقش‌های اصلی انتخاب می‌شوند که به خصوص ظاهر و نوع حرف زدن و اصلا تیپ نیوشا ضیغمی در نقش یک دختر معمولی جنوب شهری اصلا باورپذیر نیست. افسانه بایگان هم پس از حضور قابل قبولش در کافه ستاره و به خصوص کنعان، در این فیلم  که نقش مادر نیوشا ضیغمی را بازی کرده  دوباره به آن تیپ آشنا و همیشگی‌اش در سال‌های دهه 1360 برگشته. در نقش یک زن زجرکشیده و سنتی و پایبند به خانواده که در غیاب پدر امور خانه را بسختی اداره می‌کند و دائم در حال گریه و ناله است. گذشته از بازیگران فیلم که همگی در حال تکرار شیوه‌های امتحان پس داده گذشته‌اند، موسیقی ناصر چشم‌آذر هم طبق معمول لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد و تقریبا در همه لحظه‌های فیلم شنیده می‌شود و می‌دانید که حضور موسیقی پرحجم و سوزناک و همراهی آن با لحظه‌های احساسی فیلم، یکی از شیوه‌های همیشگی چنین فیلم‌هایی برای هر چه بیشتر تحت فشار  و نه تحت تاثیر  قرار دادن تماشاگر است. بخش عمده‌ای از داستان فیلم در یک بیمارستان متعلق به بیماران سرطانی جریان دارد که رضا عطاران را هم در همین سکانس‌ها می‌بینیم؛ اما نکته اینجاست که با وجود این که این لوکیشن شاید اصلی‌ترین لوکیشن فیلم جلوه کند، اما باز ارتباط چندانی با داستان اصلی فیلم ندارد. فیلم داستان یک دختر و پسر است که یکی از آنها بیمار از کار در می‌آید و حالا باید وفاداری طرف مقابل و تلاش‌اش برای کمک به معشوق را شاهد باشیم. نمایش تعداد زیادی از بیماران سرطانی  خواه بیماران واقعی و خواه بازیگران گریم شده  چه ربطی به این داستان اصلی دارد؟ تنها توجیه شاید این باشد که همچنان در کنار موسیقی پرحجم و بازیگران تماشاگرپسند و اتومبیل بنز و تقابل خانه بالای شهر و پایین شهر، این لوکیشن و این آدم‌ها هم می‌توانند جذابیت‌های نمایشی خاص خودشان را برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب داشته باشند. این که او با دیدن این بیماران متاثر شود و به حال آنها دل بسوزاند و بر روزگار دشوار آنها احیانا قطره اشکی بریزد. همه این حواشی و نکات تحمیل شده به داستان اصلی، متاسفانه نشانگر این است که فیلمسازهای ما حتی قادر به تعریف سرراست و بدون حواشی همان داستان‌های قدیمی هم نیستند. انگار کم‌کم کپی‌برداری از فیلم‌های قدیمی و تکرار همان داستان‌ها و سوژه‌ها هم دارد تبدیل به آرزویی دست‌نیافتنی می‌شود.

مسعود ثابتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها