وای آقای جادوگر، کمممممک‌

کد خبر: ۱۷۸۱۶۷

 مثلاً وقتی دامادمون حرفی می‌زنه یا مسخره بازی درمی‌آره، اولش هیچی نمی‌گم ولی آروم آروم عصبانی می‌شم و جواب می‌دم و آخرشم که خیلی جدی می‌شه ممکنه قهر کنم و بعد عذاب وجدان می‌گیرم. نظرم به ازدواج بد شده چون می‌ترسم نتونم مثل خیلی از دخترای زرنگ و باسیاست زندگی رو از پیش ببرم و زود عصبانی بشم. مادرم با این‌که خیلی زحمت می‌کشه و کار می‌کنه اما سر و زبون درست و حسابی نداره و پدرم هم خیلی از ما راضی نیست. دیده‌م هر دختری که تو زندگی و ارتباط با همسرش موفقه مادر موفقی داشته. من نگرانم چون خواهرم رو هم می‌بینم که تقریباً مشکلات مادرم رو داشته. یه خانواده بی‌برنامه‌ای داریم که سر هر کاری با هم بحث داریم. من ناراحت و افسرده‌م و می‌خوام از این روش زندگی فاصله بگیرم ولی هر چی هست این طور تربیت شده‌م. خیلی دلم می‌خواد اینقدر حرص نخورم و بدونم در قبال عکس‌العمل دیگران چه رفتاری داشته باشم. کمکم کنید که درست عمل کنم. وقتی نتیجه‌گیریهام غلط از آب درمی‌یاد دچار ضعف اعتماد به نفس و پشیمانی می‌شم.

المیرا، دختر همیشه نگران‌

اون شونصد سال پیشا یادت هست که تو بعضی روستاها دعوای حیدری نعمتی راه می‌افتاد؟ می‌دونی این دعواها از کجا نشات می‌گرفت؟ اگه ناراحت نشی و به خودت نگیری، از سطح نازل فکری و فرهنگی اونا. مسائل دم دستی  و عوامانه دخترم، در افراد و خانواده‌هایی بزرگ و مهم می‌شه که سطح فرهنگیشون پایینه. به وضع مالی و بالا و پایین شهر یا روستا هم کاری نداره. از این سطح فاصله بگیر. زمان می‌بره اما جلوی ضرر رو هر جا بگیری منفعته. روحیه جزیی‌نگری خیلی هم خوبه به شرطی که سمت و سوی درستی داشته باشه. این عادت رو از روی حرفهای خاله‌زنکی خانواده بکش به رفتار و گفتار خودت. تا می‌تونی کتاب و روزنامه بخون، فیلم ببین، بهتر از همه اگر کامپیوتر داری وبلاگ‌هایی رو بخون که نویسندگانش حرفی برای گفتن دارن. رفتار و فکری رو به چالش کشیده‌ن و... بسته به استعداد و درکت، سه چار سال بعد آدمی کاملا متفاوت شده‌ای. بسته به گستردگی اطلاعاتت در هر زمینه، راههای تشخیص درست از نادرست، تقویت اعتماد به نفس، فاصله گرفتن از احساسات و عقلانی سنجیدن رو هم یاد می‌گیری. از کل‌کل با دیگران حذر کن. یه فهرست از رفتارها، حرف‌ها و اعمال درست و نادرستت، حتی روش سوپ خوردن یا حرف زدنت تهیه کن و هیچ وقت نگو من این طور تربیت شدم، بگو می‌خوام خودم رو این طوری تربیت کنم. بعد با مراقبت رو تک تک اونها به خودت تلقین کن که کاری نداره، می‌تونم افکارم رو تغییر بدم. اگه بعد از مهمونی یا شوخی دامادتون، دیگران گفتن چرا ساکتی، یا فلانی بهت همچی چیزی گفت، بگو فکر می‌کنم ببینم حق داشت یا نه! چار سال بعد جواب می‌دم!!! این منتقدان فیلم‌های هنری رو دیدی؟ یه زمونی حالی می‌کردن با تماشای فیلم هندی و فیلمفارسی، اما حالا سطح دیدشون اونقدر ارتقا پیدا کرده که از فیلم‌های هنری هم قسمت‌های نازل و پیش پا افتاده رو تشخیص می‌دن. چطور؟ با تماشای فیلم‌های زیاد و خوندن مطالب فراوون درباره اونا فهمیدن که کجاها سرشون کلاه رفته. معیار فیلم یا اثر هنری خوب چیه و ... تمام اخلاق و افکارت رو مثل فیلم ببین و از فیلم هندی بکشش به قالب فیلم‌های برنده جایزه‌های جهانی. فراموش نکنن مادر موفق برای هر کسی، خودشه.

بیقرار

تو نمی‌دانی وقتی به این حقیقت یأس‌آور فکر می‌کنم که ستارگان ما در کهکشان سرنوشت آنقدر از هم دورند که هرگز با هم جفت نخواهند شد، چقدر در عمق خود فرو می‌روم. روِیای سبز من، می‌دانم، شکوفه‌های انتظار من هرگز میوه نخواهند داد. اگر نهال سُستِ حضورت را بادهای سهمگین جدایی براحتی از سرنوشت من ربود، خیالت چنان در ذهنم ریشه دوانده که هیچ قدرتی توان برکندنش را ندارد. فکر نکن که از خیال من کوچ کرده‌ای. نه، هرگز. تصویر تو اینجاست، در قلب من. من چنان حضورت را نفس می‌کشم که گویی در هوای اتاقم جریان داری و این عطر خیال توست که مرا مدهوش کرده. منِ تشنه، سراب آمدنت را خواب دیده‌ام و می‌دانم که باید اینجا، در قلب کویر جدایی، آمدنت را به انتظار بنشینم. باران حضورت را بر من بباران. خسته‌ام بس که این شبها به جای تو، مهتاب را در آغوش چشمانم گرفتم. برای این دستهای یخزده، گرمای آفتاب چاره‌ساز نیست؛ این دستها بیقرارِ دستهای تواَند.

شبزده عاشق از قم‌

عادتِ جدیدِ نالیدن‌

بیشتر دوستان می‌گن چرا بروبچه‌های توی چاردیواری همه‌ش از غم می‌گن. من معتقدم دوستان ما که عضو کوچکی از جامعه‌اند، می‌خواهند (یا بهتر بگویم یاد گرفته‌اند) غم و غصه‌هایشان را با دیگران تقسیم کنند (حالا از کجا یاد گرفته‌اند، نمی‌دانم). از شادیهایشان حرف نمی‌زنند چون شاید اصلاً نمی‌خواهند آن را با دیگران تقسیم کنند. من تا حالا ندیده‌ام که فردی شاد باشد و با خوشحالی فریاد بزند که من شادم، من موفقم، و آن را با دیگران تقسیم کند. حتی اگر اندکی شاد باشند هم می‌نالند و از غمهایشان می‌گویند تا کسی پیدا شود و غمهایش را به دوش بکشد! (هر چند عده‌ای از مردم هم غم و غصه‌هایی واقعی دارند که نمی‌دانند برای حل آن چه کنند).

محمود فخرالحاج از قم‌

من چی می‌گم، اون چی می‌گه‌

(پرده اول: جلوی در خانه، خطاب به همسایه‌ای که دارد رد می‌شود) زبان: بفرمایید داخل در خدمتتون باشیم، اگه نیایید ناراحت می شم. دل: زودتر برو پی کارت دیگه! حال و حوصله تو یکی رو ندارم! (پرده دوم: پشت تلفن، خطاب به دوستی که کتابش را می‌خواهد) زبان: ببخشید یه کم دیر شد، تو اولین فرصت میام کتابتون رو تقدیم می‌کنم. دل: کتابت رو می‌خوای؟ اگه پشت گوشت رو دیدی کتابتم می‌بینی! (پرده سوم: در اتوبوس، خطاب به کسی که دارد پول بلیت را می‌دهد) زبان:20 تومان که قابل این حرفها را ندارد. بفرمایید مهمان من. دل: بده بیاد بینیم بابا! بلیط 30 تومنی رو می‌خواد 20 تومن بده، همینشم زورش میاد بده!

آخه چرا باید این‌جوری باشه؟ چقدر خوب بود اگر زبان و دلمون یکی می‌شد. (زبان: کاش همه دلمون، زبونمون، چشممون، روده و معده‌مون رو یکی می‌کردیم! دل: اینم دلش خوشه‌ها! جمعش کن بینیم باااااا! زبون و دلمون رو یکی کنیم! واس ما نظر می‌ده!)

مهدی فلاح‌پور 16 ساله از اصفهان‌

مهمّات!

در زندگی تو چی مهمه؟ خواسته‌ها، تصمیمها یا کارهایی که باید بهشون عمل کنی؟ به نظر من مهم این نیست که چه خواسته‌هایی داریم یا چه تغییراتی در خودمون یا زندگیمون می‌خواهیم انجام دهیم. مهم اینه که در هر کاری ثابت قدم باشیم و محکم و استوار به سمت هدفی که داریم حرکت کنیم. مهم اینه که مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر نپریم و راهی رو انتخاب کنیم که سرشار از روشنایی و امید به آینده باشه. مهم اینه که هر قدر نیرو داریم، بگذاریم برای انجام دادن اون کارها و اونها رو به عمل برسونیم.

داداش کوچیکه از اصفهان‌

سادگی از این ساده‌تر؟

پابرهنه در کوچه پسکوچه‌های احساس قدم می‌گذارم. میان این کوچه‌های خالی گم می‌شوم اما باز هم می‌روم. ناگاه خود را روبروی آینه‌ای می‌بینم. رگه‌های سادگی، آینه را پُر می‌کند و من به همه این سادگیها لبخند می‌زنم. دوباره راهی می‌شوم... اما این بار با کفشهایی از جنس سادگی.

پرنده صبح‌

سکوتم از رضایت نیست‌

حس عجیبی دارم، مثل حس انقباض رگ گردن یا دلهره شدید قبل از امتحان. مثل احساس سرماخوردگی! یک احساس بد! احساسی که باعث شود من رو به خودم خنده تلخی بزنم. احساسی که بغضهایم را بیقرار می‌کند اما ناتمام است.

بغضم هم نصفه‌کاره می‌ماند؛ مثل سیگاری که بزور خاموش شود. تمام انرژی‌ام را صرف تبدیل اشکهای نریخته‌ام به غروری تهی می‌کنم تا نشکنم، تا تحقیر نشوم. سردرگمم. مثل ماهی که هنوز نمی‌تواند صبح زود جایش را به خورشید بدهد.

پُرِ حرفم، مثل قاصدکی که به این طرف و آن طرف می‌پرد اما کسی حرف دلش را نمی‌فهمد. همه احساساتم، همه حرفهایم را قورت می‌دهم تا اجازه دهم هر کسی تعبیری از منِ خسته داشته باشد. من در نهایت خاموش می‌شوم... خاموش!

آیسان‌

خیر سرم بچه بزرگ کرده‌م!

خیلی از بلاهایی که سر ما می‌یاد از نبود فرهنگ درسته. مثلاً پدری که روش کاملاً غلطی برای تربیت بچه‌هاش پیش می‌گیره یا پسر و دخترهایی که پدر و مادرهای آینده این مملکتن و با ذهنیتی نادرست بزرگ شده‌ن، فکر می‌کنن روش درست تربیت بچه‌هاشون هم (حتی توی عصر تکنولوژی) همونیه که خودشون باهاش بزرگ شده‌ن مشخصه که چه افرادی رو تحویل جامعه می‌دن. والدینی که فکر می‌کنن اگر بچه‌هاشون رو کتک بزنن، پیش دیگران تحقیر کنن، نظر خودشون رو به اونا تحمیل کنن یا هر رفتار نادرست دیگه‌ای باهاشون داشته باشن باید قبل از این‌که به فکر بچه‌دار شدن بیفتن برن روش درست تربیت بچه رو یاد بگیرن تا از رفتن به راههای اشتباه جلوگیری کنن.

تبسم بهار 20 ساله از اصفهان‌

فیلم تو فیلم‌

کاش می‌شد یه بار هم می‌رفتیم سینما واسه دیدن فیلم زندگی واقعی خودمون. فیلمی که همه‌چی توش داره. فیلمی از همه خوبیها و بدیهامون، تا به یاد بیاریم که چند بار شکست خوردیم یا دوباره از اول شروع کردیم. چقدر تو بچگیهامون دلمون پاک بود، یا پدر و مادرمون چقدر برامون زحمت کشیدن. این طوری می‌شد همه اون خطاهایی رو هم ببینیم که طرف ما رو بخشیده اما ما به خاطر خطای دیگری، زود از کوره در رفتیم. دیدن این فیلم کلی تجربه رو به یادمون می‌آورد.

فرهاد ممی‌پور

آرزوی یک روِیا

اوج روِیاهای یه آدم تا کجا می‌تونه باشه؟ اصلاً می‌تونیم بزرگترین آرزوی یه آدم رو اوج روِیاهاش بدونیم؟ به نظر من، این دو تا اصلاً با هم معنی نمی‌شن چون آرزوها محدودن اما روِیاها انتها ندارن. آدما تو روِیاهاشون می‌تونن پرواز کنن، به همه جا برن و هر چیزی رو اون طوری که دلشون می‌خواد تصور کنن و وارد دنیایی بشن که با دستای خودشون ساخته‌ن. پس روِیاها هم می‌تونن جزء بزرگترین آرزوها بشن.

عاشق هزار ستاره از سنندج‌

آه از این عادتها

نمی‌دانم چرا کسی برای تحسین زیبایی آواز قناریها دستی نمی‌زند، یا برای تبریک گفتنِ تولدِ شکوفه‌های رنگارنگ، شاخه گلی نمی‌فرستد. نمی‌دانم چرا وفا و صداقت را غرق در مرداب ریا می‌کنند و نگاههای لبریز از عشق را پشت میله‌های انتظار و حسرت حبس می‌کنند. نمی‌دانم چرا کسی برای مرگ عاطفه‌ها مجلس عزایی نمی‌گیرد و در سوگ آرزوهای بر دل مانده، سیاه نمی‌پوشد... اما خوب می‌دانم که ما به این عادتها، عادت کرده‌ایم!

اصغر دردمندی از سلماس‌

حرفی از خیسی چشمانم‌

بی‌صدا در خود می‌شکنم و تو شکستم را نمی‌بینی. سکوت می‌کنم و تو این بلندترین فریاد را نمی‌شنوی. نازنین من، دیگر به خاک رسیده‌ام، قامت خمیده‌ام را بنگر و چشمان ساکت سردم را. چقدر دوستت دارم هنوز؛ حتی اگر نخواهی، حتی اگر قرارمان را، پایان را، هوای مرداب را به یادم آوری. ستاره من، تو را چه حاصل از مرور انتهای آسمان؛ آنجا که ستاره‌ای نیست. من حرف دارم، حرف. حرفهایی که نه ربطی به هوای مرداب دارد و نه به ستاره‌های سوخته انتهای آسمان. افسوس که اکنون دیگر رفته‌ای و با رفتنت، حرفهایم را بیصدا و چشمانم را خیس کرده‌ای.

بدون امضا

تلگرافخانه!

 [به خاطر بسپارید:] هر چی می‌خواد دل تنگتون بگید آمممممما: حاصل فکر خودتون باشه، نه کپی آثار و نوشته‌های دیگران. نام واقعی یا مستعار، یکی رو انتخاب کنید و فارسی و واضح ته نامه یا ایمیلتون بنویسید. اسمای خارجی، مورددار یا نامفهوم، هممممه‌شون به «بدون امضا» تغییر می‌کنه. وبلاگ یا بروبچ، فقط برای یه جا پست کنید. هر چی کوتاهتر بنویسید، شانس چاپش بیشتره. یه موضوعی رو هم بنویسید که تکراری نباشه، به درد دیگران هم بخوره. نامه‌ها زیادن، یکی دو ماه (ناقابل!) تا رسیدن نوبتتون، صبر داشته باشین. بچه‌م رو گازه و اینا هم... نه‌اااااارییییییممم ها!!

نازنین صدرالدینی (چرا. بفرما: تیریپ جوونی چطوریه؟ الف: هیچ‌کدوم! ب: همه. جیم: الف و ب صحیح است. دال: بیخیال باااااا!!)- بدون امضا (ایکس وای)- تینا از اصفهان- ملیحه جون تنها- بدون امضا (انیگما)- هانی اسدی از اهواز (جوابم به عاطفه و نادر را بخوان)- بدون امضا (رهگذر)- فرشاد حیدرنژاد از گرمی (کپی از آثار دیگران؟ خوبه باااااا)- عاشق خسته 19 ساله از ساری (هه هه هه! اسمت که چه عرض کنم، متن نامه‌ت رو هم فراموش کرده بودی بنویسی!! چی کاره می‌خوای بشی باااااا؟ تعمیرکار هواپیما نشی همه سقوط کنن!!)- کوثر آل اسماعیل (جوابم به نادر رو بخون. همه اینا رو اگه پشت سر هم می‌نوشتی، یه خرده هم تصویرپردازیش رو بیشتر می‌کردی و خلاصه‌تر، می‌شد یه نثر خوب. یادت باشه که هر چیزی اصولی داره اما ما عادت کردیم اول بریم یه کاری رو انجام بدیم بعد بیایم ببینیم چطوری باس انجامش می‌دادیم. این یعنی زحمت الکی!)- شایلان از گرگان (من بودم درسش می‌کردم واسه آینده‌م که دیگه هیچ وقت و هیچ جا پام رو نذارم رو گاز و دِ بگاز!)- مهسا 19 ساله از اندیمشک- زینب صمیمیان (سه نامه)- اعظم عامری 24 ساله از شاهرود- سید افشین اشرفی (الا‌ن این نگاه چند طرفه بود دیگه؟!! بابا ای ول! ببین... اصلاً بیخیالش شو، ها؟! هوا چطوره اونجا؟! خوبیییییی؟)- مردی که می‌خندد (ما بروبچه‌های تحریریه، بالاتفاق! هر چی خودمون رو کشتیم، آااااخرش نفهمیدیم، منظورت از شبدر بدون برگ و این صوبتا، چی بید!! حالا واقعا! حکایت بید؟ درس عبرت بید؟ چی بید؟)- مرضیه (عسل بابا، کارت پستال به این قشنگیت رسید. نیاز به رشوه مشوه نبود که!! دیدی بدون این چیزها هم نوشته‌ت چاپ شد. یه چی بگو که چی باشه، پاسخگو بدون اینا هم چی‌چی می‌شه!! صداش رو در نیار... خودم هم نفهمیدم چی گفتم! هه هه هه)- زهرا از میبد- حامد رستمی از قروه- دختر مهتاب (من که داستانکی توی ایمیلت ندیدم. مجاز به باز کردن پیوست و اتچمنت نیستیم! اما اگه دوست داشتی، دوباره متنش رو کپی کن به ته ایمیلت. بعدشم، برای این‌که بفهمم کسی مطلب وبلاگش رو برام فرستاده، سیاستی که گفته‌ای کاربردی نداره. فک می‌کنی گوگل رو برا چی اختراع کرده‌ن پس؟!!)- فاطمه بابایی از اهواز- رهگذر- نازنین دخترک پاییزی (به جای این‌همه چی و چی و چی! اگه متن اصلیت رو می‌فرستادی شاید اون قدر خوب بود که الان به جای این پایین، اون بالاها بودی. شایدم البته نه!!)- زینب صمیمیان از اسلام آباد غرب- شبزده عاشق از قم- شاکر محسنیان 24 ساله- کبوتر خیال-

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها