در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همهاش از یک روز بارانی شروع شد. مادرم مریض بود و من به جایش رفتم روی صحنه.
مگر میشود؟
چرا نمیشود. ما خواستیم و شد. کل نمایش یک بازیگر بیشتر نداشت. آن هم مادرم بود. آن روز داشتم میرفتم تئاتر پیش مادرم.
چه کارش داشتی؟
نگرانش بودم. هوا بارانی بود و زمین پر از گل و خاک. پاهایم رفت توی چاله و کفشهای این قدر من شد آن قدری. طبق معمول از در پشتی رفتم ولی مادرم نبود که نبود. گفتم حتما روی صحنه است. رفتم روی صحنه ولی آنجا هم نبود. هی توی صحنه گشتم، هی دیدم همه دارند میخندند. برگشتم دیدم گوش تا گوش جمعیت نشستهاند و همه دارند میخندند. خلاصه تصمیم گرفتم از صحنه بروم بیرون.
دیدم کفشهایم سنگین است و نمیتوانم. وقتی هم توانستم، مدیر تماشاخانه باز پرتم کرد روی صحنه و گفت: «برو ادامه بده».
رفتی؟
آره. فکر کردم منظورش این است که یعنی برو دنبال مادرت بگرد. برای همین هی دنبال مادرم گشتم و هی آنها خندیدند و هی پول ریختند.
و آن شب راهی را پیمودی که در تاریخ تو را به استاد بازیگران تبدیل کرد. راستی نگفتید اهل کجا هستید؟ و کجا متولد شدید؟
من در لندن، پایتخت انگلستان به دنیا آمدم. در سال 1889.
یعنی تقریبا صدو هیجده، نوزده سال پیش؟
آره. تقریبا همزمان با تولد من،توماس ادیسون دستگاهی را اختراع کرد به نام کینوسکوپ که مقدمهای بود برای اختراع دوربین فیلمبرداری.
از مادرت گفتید ولی از پدرت... .
پدرم یک نوازنده بازیگر معمولی تئاتر انگلستان بود.
خوب این طبیعی است که فرزند این زوج هم فردی هنرمند از آب در بیاید.
بله. من از همان زمان خردسالی طعم دورهگردی و گذران زندگی را از راه نمایش و آوازهخوانی چشیدم و با سختیهای این زندگی خو گرفتم.
میگویند بچه بااستعدادی بودی و رفتار دیگران را خوب تقلید میکردی.
آره. در تقلید حرکات هنرپیشهها و مردم عادی کوچه و بازار مهارت زیادی داشتم. مادرم هم متوجه استعداد من شد و به من آموزش داد و بعضی وقتها هم در نمایش از من استفاده میکرد.
غیر از بازیگری چه کارهای دیگری انجام دادید؟
من مطالعه زیاد میکردم. کتابهای دست دوم را میخریدم و میخواندم. در سیرک روزنامه میفروختم و با مقوا اسباببازی درست میکردم و میفروختم.
مدتی هم در پرورشگاه کودکان بیسرپرست بودید.
آره. مدتی من و برادرم سیدنی آواره بودیم. مادرم در بیمارستان بستری شده بود و ما مجبور بودیم با فقر و تنگدستی بسازیم.
در بیشتر آثار شما، ولگردی، تنهایی و فقر به خوبی خودش را نشان داده است.
بله. چون همه به نوعی گویای گذشته تلخ و پراندوه من است.
البته تمام این دوران سخت و زجرآور، سکویی شد برای جهش به سوی آیندهای درخشان و تابناک.
آره. سال 1915 بود که یکی از فیلمسازان به من پیشنهاد 1000 دلار دستمزد در هفته کرد. من نپذیرفتم و 1075 دلار خواستم. مسوول قرارداد متعجب از این قیمت، علتش را پرسید؛ گفتم علتش این است که من در هفته 75 دلار خرج میکنم. مسوول قرارداد پرسید: «خب پس هزار دلار برای چیست؟»
گفتم: برای پسانداز
و در قراردادی دیگر، باورم نمیشد صدوپنجاه هزار دلار نصیبم شده.
مرتب خودم را نیشگون میگرفتم تا ببینم خوابم یا بیدار.
همان روز به برادرم گفتم باید جشن بگیریم. این همه پول!
اصلا نمیدانم چه چیزی بخرم.
البته تو دستمزد سالهای سخت زندگی درفقر و ولگردیات را گرفتی. هیچوقت در برابر پول نه خودت را باختی و نه هنرت را. تو با طنز خاص خودت.، به ثروتمندان و سرمایهداران زورگو میتاختی و از بیچارگان دفاع میکردی.
خاطره 5/3 سالگی
یکی از نخستین خاطرات من این است که هر شب قبل از رفتن مادرم به تماشاخانه، من و سیدنی، برادرم، هر یک در تختخواب گرم و نرمی تحت مراقبت کلفت مخصوصی دراز میکشیدیم. در دنیای پسربچه 3 سال و نیمهای که من بودم، هر چیزی امکان داشت. سیدنی که 4 سال از من بزرگتر بود، میتوانست چشمبندی کند و چند چشمه تردستی بلد بود، مثلا میتوانست سکهای را قورت بدهد وآن را از پس گردن خود بیرون بیاورد. من هم میتوانستم این کار را بکنم. یک روز یک سکهای را قورت دادم و مادرم مجبور شد پزشک برایم بیاورد.
وقتی هنرمندان بزرگ، کوچک بودند
از دوران کودکی خاطرهای دارم که برایم پیش آمد. در انتهای کوچه ما کشتارگاهی بود و گوسفندهایی که به آنجا میرفتند، از جلو خانه ما رد میشدند.
یادم میآید که روزی یکی از آن گوسفندها در رفت و پا به فرار گذاشت و بچههای ولگرد خوشحال از این ماجرا، دنبال حیوان گذاشتند. بعضی سعی میکردند او را بگیرند و بعضی زمین خوردند.من وقتی جست و خیز دیوانهوار حیوان مظلوم را که بعبع میکرد، دیدم، از بس صحنه بهنظرم مضحک آمد، قاه قاه خندیدم.
ولی وقتی بالاخره آن حیوان بیچاره را گرفتند و بهطرف کشتارگاه بردند، واقعیت این صحنه غمانگیز که از اول بهنظرم مضحک آمده بود، مرا غمگین کرد. من به اتاقم پناه بردم و گریه کردم و به مادرم گفتم: «او را خواهند کشت».
از آن بهبعد، خیلی روزها آن واقعه بعدازظهر بهاری را به یاد میآورم و حالا از خودم میپرسم که نکند آن حادثه اصلی، فیلمهای آینده من یعنی ترکیب غم و شادی را در خود داشته باشد.
به نقل از کتاب «داستان کودکی من»
محمدحسین قاسمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: