وقتی زندگی تلخ می‌شود

پایان 15 سال زندگی پرتنش آیا می‌تواند آغاز یک زندگی خوب برای نرگس باشد؟ این سوالی است که زن جوان بارها و بارها از خودش پرسیده و هنوز پاسخی برای آن پیدا نکرده است. نرگس نمی‌داند آینده دختر کوچکش چه خواهد شد، اما او می‌داند که دیگر تحمل زندگی با یک مرد خیانتکار را ندارد و حالا که یک دوره سخت بیماری را پشت سر گذاشته است می‌خواهد زندگی را با تمام زیبایی‌هایش تجربه کند. پرونده طلاق نرگس و شوهرش روی میز قاضی مجتمع شماره یک دادگاه خانواده است.
کد خبر: ۱۷۷۰۲۳

تقاضای طلاق توافقی ارائه شده است، یعنی شما در این 15 سال نتوانستید به یک زبان مشترک برسید؟

آقای قاضی من و شوهرم سال‌هاست که با هم زندگی نمی‌‌کنیم، خانه‌ای داریم که سه اتاق خواب دارد و هر کدام از ما در یک اتاق زندگی می‌کنیم، حتی هزینه ماهانه خورد و خوراک را به صورت دانگی حساب می‌کنیم، شوهرم هزینه خودش و دخترم را می‌دهد و من هم هزینه خودم را تامین می‌کنم، گاه روزها می‌شود که ما همدیگر را نمی‌بینیم. در واقع سال‌هاست که از هم جدا شده‌ایم.

پس چطور تا به حال اقدامی برای طلاق انجام ندادید؟

شرایط طوری بود که نمی‌توانستیم جدا شویم، دخترمان خیلی کوچک بود و به هر دوی ما نیاز داشت، بحث خانواده‌ها هم مطرح بود، هیچکدام از ما نمی‌توانستیم واقعیت را به خانواده‌هایمان بگوییم. چاره‌ای نبود باید در خانه‌ای که هیچ مهربانی در آن جریان نداشت زندگی می‌کردیم.

این اتفاق از چه زمانی و چطور در زندگی شما رخ داد؟

دخترمان 5 سال بیشتر نداشت که من فهمیدم شوهرم با زنی آشنا شده است، ما با هم اختلاف داشتیم و شوهرم دوست داشت من همانطوری که او می‌خواهد رفتار کنم، اما نمی‌توانستم تحمل کنم و زورگویی‌هایش کلافه‌ام می‌کرد، با این حال هرگز تصور نمی‌کردم که نسبت به من بی‌وفا باشد، وقتی فهمیدم به صورت صیغه‌ای با زنی ازدواج کرده همه چیز برایم تغییر کرد، من به رغم اختلافاتی که با شوهرم داشتم، به او علاقه‌مند بودم ولی کاری کرد که دیگر نسبت به شوهرم بی‌تفاوت شدم. 

دخترمان 5 سال بیشتر نداشت که من فهمیدم شوهرم با زنی آشنا شده است ما با هم اختلاف داشتیم و شوهرم دوست داشت من همانطوری که او می‌خواهد رفتار کنم، اما نمی‌توانستم تحمل کنم و زورگویی‌هایش کلافه‌ام می‌کرد، با این حال هرگز تصور نمی‌کردم که نسبت به من بی‌وفا باشد
وقتی فهمیدم همه چیز برایم تغییر کرد

روزی که فهمیدم چه اتفاقی افتاده با عصبانیت و ناراحتی دعوای سختی با شوهرم کردم. خانواده من و شوهرم تلاش زیادی کردند تا به این اختلاف پایان دهند، شوهرم بعد از سه ماه از همسر صیغه‌ای‌اش جدا شد و دوباره به خانه برگشت، اما این ظاهر ماجرا بود. من هرگز نتوانستم شوهرم را ببخشم و آنقدر نسبت به او بی‌تفاوت شده بودم که انگار در زندگی‌ام وجود نداشت، من معلم هستم و صبح تا ظهر را در مدرسه می‌گذراندم، بعدازظهر هم یا شاگرد خصوصی داشتم یا این که با دخترم درس کار می‌کردم و یا این که با هم به تفریح می‌رفتیم. همین مساله باعث شد تا کم‌کم من و شوهرم از هم فاصله بگیریم و در واقع همدیگر را فراموش کنیم.

دخترت چطور، او می‌توانست با این مساله کنار بیاید؟

تا زمانی که 12 ساله شد، هیچ وقت با این مساله مشکلی نداشت،من سعی می‌کردم آنقدر دخترم را شاد نگه دارم که اختلاف بین من و پدرش را احساس نکند، اما زمانی که دچار بیماری سرطان شدم، همه چیز تغییر کرد، من توان نگهداری از دخترم را نداشتم. او خیلی غمگین شده بود، پدرش هم هیچ اهمیتی به او نمی‌داد. اگر من می‌مردم همه چیز برای دخترم تمام می‌شد، تصمیم گرفتم به خاطر دخترم هم که شده سلامتی‌ام را به دست آورم.

یعنی شما بیماری سخت سرطان را پشت سر گذاشتید؟

 کاملا روحیه‌ام را حفظ کردم و با کارهایی که روانشناسان انجام دادند و داروهایی که خوردم بعد از یک سال و نیم توانستم دوباره سلامتی‌ام را به دست آورم اما در این مدت شوهرم هیچ کاری برایم انجام نداد، حتی متوجه شدم وقتی فهمیده احتمال دارد من بمیرم، از چند نفر هم خواستگاری کرده است، بیماری من و کارهایی که شوهرم انجام داد، تاثیر زیادی روی دخترم گذاشت، انگار او چند سال بزرگتر شد. شخصیت متفاوتی پیدا کرده بود، رفتارش مثل افراد جاافتاده شده بود و تمام مدت دخترم بود که در کنار مادرم از من نگهداری می‌کرد و به من امید می‌داد که دوباره به زندگی برگردم. بعد از گذراندن بیماری و بهبودی نسبی که پیدا کردم، متوجه شدم دخترم با پدرش رابطه خوبی ندارد. علت را که جویا شدم، فهمیدم به خاطر رفتاری است که دخترم در دوران بیماری من از پدرش دیده.

شوهرت برای دلجویی و عیادت هم به سراغت نیامد؟

او از این که من در حال مرگ هستم خوشحال بود، من مهم نبودم اما این طرز فکر و عقیده‌اش را نباید به دخترمان نشان می‌داد، به هر حال من سعی کرده بودم طوری رفتار کنم که دخترم از پدرش دلگیری و ناراحتی نداشته باشد و به رغم اختلافی که با هم داشتیم دخترم تا قبل از بیماری من پدرش را بسیار دوست داشت، اما بعد از آن دیگر حاضر نشد در کنار پدرش باشد، حتی تا مدتها با او صحبت نمی‌کرد تا این‌که ما بالاخره تصمیم خودمان را گرفتیم.

پیشنهاد جدایی از طرف چه کسی بود؟

شوهرم پیشنهاد داد، اما من به خاطر دخترم راضی نمی‌شدم، تا این‌که شوهرم به من گفت؛ اگر مهریه‌ام را ببخشم حاضر است، حضانت دخترم را به من بدهد، او می‌خواهد از ما جدا شود و پس از این به دنبال زندگی خودش برود، همان‌کاری که من می‌خواهم انجام دهم. دلم می‌خواهد آن‌طوری زندگی کنم که آرزویش را داشتم. دیگر مجبور نیستم در خانه و کنار مردی زندگی کنم که به من خیانت کرد و شکافی در زندگیمان ایجاد کرد که دیگر قابل جبران نیست. من فقط می‌خواهم به دخترم فکر کنم و زندگی و آینده او را بسازم. ما به خوبی می‌توانیم آینده را بسازیم.

فکر نمی‌کنی نگهداری از دخترت کار سختی باشد و فکر می‌کنی بتوانی آینده او را تامین کنی؟

من کار می‌کنم و ماهیانه حقوقی دارم که می‌تواند من و دخترم را اداره کند، حتی اگر لازم باشد بیشتر از این هم حاضرم کار کنم، اما با دخترم باشم. من می‌توانم به‌خوبی از او نگهداری کنم.

مریم عفتی‌

نظر کارشناس‌

اختلافات کوچک در ابتدای زندگی مشترک برای زوجین قابل پیش‌بینی و امری کاملا طبیعی است، اما گاه اختلاف کوچکی که با گفتگوی صادقانه و آرام می‌توان آن را حل کرد، در صورت درست برخورد نکردن آنقدر بزرگ می‌شود که حتی به جدایی می‌انجامد، درست مساله‌ای که در مورد این زوج اتفاق افتاده است و به نظر می‌رسد زمانی که هنوز علاقه‌ای بین آنها بوده است، با توجه به این علاقه با کمک گرفتن از یک مشاور خانواده‌ می‌توانستند مشکل‌شان را حل کنند.

حسن عموزادی، قاضی شعبه 268 دادگاه خانواده: مزمن شدن یک مشکل کوچک باعث می‌شود تا کم‌کم کدورت تا حدی پیش‌ رود که دیگر طرفین به هم علاقه‌ای نداشته باشند. این‌که مردان بسیار دوست دارند مورد توجه همسرانشان باشند، خصوصیت بارز آنان است. آنها وقتی از این خواسته محروم می‌شوند، برای پیدا کردن محبت گم شده به خارج از خانه پناه می‌برند، بسیاری از مردان زمانی که تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیرند هرگز نمی‌دانند با خانواده و فرزندانشان چه می‌کنند و اگر بدانند یا اگر کسی بگوید که چه بر سر خانواده می‌آورند قطعا چشم‌پوشی می‌کنند.

نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، گذشت و بخشش است که باید در زندگی مشترک آن را مورد توجه قرار داد.
زنانی که بنا به دلایلی شوهرانشان در زندگی خطا می‌کنند، اما دوباره برمی‌گردند، برای حفظ زندگیشان باید همسرانشان را ببخشند و بدانند خداوند بندگان بخشنده را بسیار دوست دارد و از خطاها و اشتباهات آنها می‌گذرد. خطاکردن و اشتباه کردن،‌ در ذات انسان است و بخشش را خداوند به‌همین دلیل به وجود آورده است.

این بخشش باعث می‌شود که زندگی مشترک دوباره شکل بگیرد، مردی که بابت خیانتش از همسرش عذرخواهی می‌کند، یعنی خودش به اشتباهی که کرده پی برده است و فرصتی دوباره می‌خواهد، زوجین باید بدانند فقط خودشان نیستند و تصمیم غلط آنها در واقع آینده فرزندان را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

وقتی زن و شوهر همدیگر را دوست ندارند و از هم جدا زندگی می‌کنند، در واقع دچار طلاق عاطفی شده‌اند، خانواده در چنین محیطی کارکرد خود را نخواهد داشت.

کودکان در خانواده می‌توانند عشق را بیاموزند و تجربه کنند، آنها به طور غیرمستقیم از والدینشان یاد می‌گیرند که دوست داشته باشند و دوست داشته شوند و از خطاهای دیگران بگذرند.

وقتی روابط پدر و مادر در زندگی مشترک آنقدر سرد است که حتی همدیگر را نمی‌بینند و حرف هم نمی‌زنند، پس چطور می‌توان انتظار داشت، فرزندی که در چنین محیطی رشد پیدا کرده، فردی عادی و بدون مشکل باشد. وقتی شرایط به‌حدی بد بود که روابط سرد بین پدر و مادر حاکم شد و زندگی رنگ سیاه خیانت را به خود گرفت، چه بهتر که فرزند یا فرزندان با یکی از آنها زندگی کند و از آنجایی که مادران بهتر می‌توانند از فرزندان مراقبت کنند، چه بهتر که بچه‌ها در کنار مادر باشند و هزینه‌ها را پدران بپردازند. چرا که در این صورت فرزند حداقل می‌تواند محبت یکی از والدین را به طور کامل داشته باشد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها