خاطره غرور آفرین‌

زمان آغاز ماجرا: 1378 مکان: تبریز مشهد تهران‌ شخصیت‌ها: کامیار: زندانی سابق‌ ایوب: دوست پدر بزرگ کامیار افشین: خلافکار حرفه‌ای‌ زهرا: همسر کامیار امیرحسین: فرزند کامیار و زهرا
کد خبر: ۱۷۷۰۰۴

حالا از پدربزرگ فقط یک مشتوک باقی‌مانده است که ظهرها بعد از ناهار ته‌سیگارش را در آن می‌چپاند و خودش در دودی غلیظ و تند محو می‌شد. پدربزرگ روزگاری تمام زندگی من بود. کوچک‌تر که بودم هر شنبه من را با خودش به خانه مشروطه می‌برد و تنها خاطره‌ای را که از باقرخان، سالار ملی، داشت باز هم تعریف می‌کرد و من هر بار انگار که آن را برای اولین‌بار است که می‌شنوم غرق در حسی غرورآمیز می‌شدم. حالا نه از پدربزرگ چیزی مانده و نه از آن غرور دوران کودکی‌ام. زندان همه‌اش را به باد داد. بعد از فوت پدرم و بعد از این که مادرم مرا گذاشت و رفت دنبال زندگی خودش پدربزرگ مراقبت از من را برعهده گرفت تمام حواسش به من بود که چیزی کم و کسر نداشته باشم. دیپلم که گرفتم و از سربازی که معاف شدم پدربزرگم من را به دوستش ایوب معرفی کرد برای کار. ایوب در حوالی چهارراه آبرسان خشکبارفروشی داشت و وردست می‌خواست.

زندگی من در آرامش همیشگی خودش در جریان بود. در واقع بعد از فوت پدرم در زندگی من آب از آب تکان نخورده بود تا این که بالاخره جیران در قلبم توفان به پا کرد. او هفته‌ای دو بار به مغازه ایوب می‌آمد و برای طوطی‌اش تخمه آفتاب‌گردان می‌گرفت. آمارش را گرفته بودم. تا کلاس سوم راهنمایی درس خوانده بود. گلدوزی بلد بود. دو برادر داشت که یکی‌شان سرباز بود و دیگری کارمند اداره مخابرات. پدرش هم بازنشسته همان اداره مخابرات بود. ماجرا را به پدربزرگ گفتم. نگاهی به من انداخت عینک ته استکانی‌اش را درآورد. سیگاری گیراند و چشمهایش را بست. پیش خودم فکر کردم چرا این طور می‌کند؟ چرا جوابم را نمی‌دهد.

مگر چه گفتم؟ سیگارش که تمام شد گفت اگر فکرهایت را کرده‌ای، اگر مطمئن هستی، اگر، اگر، اگر و ... من حرفی ندارم. پدربزرگ راضی بود اما پدر جیران نه. چرا می‌گفت بی‌پولم. می‌گفت من کجا و او و خانواده‌اش کجا. راست می‌گفت آنها پولدار بودند. هفت جدشان پولدار بود اما من، شاگرد خشکبارفروشی، با پدری که عمرش را داده بود به شما، مادری که معلوم نبود مرا ول کرده برای چه و به خاطر کی و پدربزرگی که آفتاب لب بوم بود، چه داشتم از این دنیای به این بزرگی. آن روز از خودم، از پدربزرگ، از خانه قدیمی‌مان و همه و همه بدم آمد. تا آخر عمرم هم اگر کار می‌کردم، از صبح تا شب، باز هم نمی‌توانستم پدر جیران را راضی کنم. پس کار کردن چه فایده‌ای داشت برای من. همین طور شد که دیگر به مغازه ایوب نرفتم. رابطه‌ام با پدربزرگ تیره و تار شد. وقتم را در خیابان‌ها می‌‌گذراندم و خیلی زود، در محله گجیل با چند پسر جوان آشنا شدم. یکی‌شان اسمش افشین که سردسته گروه بود از آن خلافکارهای حرفه‌ای بود که سه بار انداخته بودنش زندان ولی برای من اهمیتی نداشت.
فقط می‌خواستم وقتم را بگذرانم و خوش باشم. چهار ماهی از ماجرای خواستگاری گذشته بود که فکری به سرم زد. به افشین گفتم اگر از خانه پدر جیران دزدی کنیم پول خوبی گیرمان می‌آید. افشین خودش ترتیب بقیه کارها را داد. این طوری لااقل به خانواده جیران ضربه‌ای می‌زدم تا دیگر پولشان را به رخ کسی نکشند. بعد از دزدی، هر چه گیر آورده بودیم فروختیم و 25 هزار تومان به من رسید، اما نمی‌دانم چطور شد که گیر افتادیم. اول من را دستگیر کردند، بعد افشین و سیامک و بقیه بچه‌ها را.

در زندان بودم که خبر رسید پدربزرگ فوت شده، یک شب قلبش گرفته بود. خودش را کشان‌کشان تا حیاط رسانده بود تا شاید بتواند همسایه‌ها را خبر کند و کمک بگیرد، اما اجل مهلتش نداده بود. اگر من زندان نبودم حتما به دادش می‌رسیدم. به بیمارستان می‌رساندمش و او حالا زنده مانده بود. بعد از آن عموها و عمه‌هایم خانه پدربزرگ را فروختند و پول کمی به من رسید به اضافه یک جعبه که پدربزرگ آن را برای من یادگار گذاشته بود. یک تسبیح، یک عکس قدیمی از من و او و پدر و مادرم، مشتوک سیگارش و یک نامه. یک سال و نیم بعد وقتی آزاد شدم سعی کردم سر به راه شوم. دیگر جیران را فراموش کرده بودم و می‌خواستم زندگی تازه‌ای را شروع کنم. تسبیح پدربزرگ همان هفته اول پاره شد و دانه‌هایش را هر چه تلاش کردم نتوانستم دوباره سر هم کنم. نامه هم پر بود از ابراز محبت که اشک آدم را درمی‌آورد. آن را هم یک شب که دلم گرفته بود سوزاندم و نوبت رسید به عکس.

 یاد مادرم افتادم؛ چرا مرا رها کرده بود؟ یعنی اصلا من برایش اهمیتی نداشتم؟ باید پیدایش می‌کردم. آن روزها با پول ارثیه، خانه‌ای که البته فقط یک اتاق بود و یک آشپزخانه با سقف طبله کرده. از فردای آن روز افتادم دنبال نشانی مادرم. از خانه قبلی خودمان شروع کردم. بعد خانه پدربزرگ مادری‌ام. اما هیچ فایده‌ای نداشت. انگار آنها آب شده بودند و رفته بودند تو زمین. حتی در روزنامه آگهی چاپ کردم ولی باز هم کسی خبری از مادرم نداد. بعد از یک ماه دربه‌دری دیدم چاره‌ای ندارم جز این که بروم سرکار. شرمنده و خجالت‌زده به مغازه ایوب رفتم و او هم رویم را زمین نینداخت. گفت فقط به احترام پدربزرگت که مرد شریفی بود. از ایوب خواستم برای پیدا کردن مادرم کمکم کند، اما پرس و جوهای او هم بی‌نتیجه بود تا این که بالاخره یکی از همسایه‌‌های قدیمی پدربزرگ مادری‌ام را پیدا کردم و او خبر داد مادرم بعد از فوت پدر با پسر یعقوب که سرکوچه‌مان ماست‌بندی داشت عروسی کرد و با هم رفتند سراب.
با شنیدن این خبر دلم گرفت حالا دیگر مطمئن بودم اگر مادرم را پیدا کنم او باز هم حاضر نیست مرا بپذیرد. به ایوب گفتم دیگر طاقت ماندن ندارم. اینجا دق می‌کنم. باید بروم جایی که کسی من را نشناسد. این طور شد که کوله‌بارم را جمع کردم و راهی مشهد شدم. در آنجا در بازار رضا (ع)‌ کار پیدا کردم. دوباره شاگردی مغازه. یک ادویه‌فروشی بزرگ و معروف. می‌خواستم چنان در غربت گم شوم که کسی غریبی‌ام را نفهمد.

یک سال در مشهد ماندم تا این که به سرم زد دوباره برگردم تبریز. دلم برای خانه مشروطه، میدان ساعت و مغازه ایوب تنگ شده بود.

وقتی برگشتم، ایوب هم مرده بود و دامادش مغازه را می‌چرخاند. خودم را معرفی کردم و گفتم می‌خواهم بروم سرخاک پدربزرگم، نشانی قبر ایوب را اگر بدهی برای او هم فاتحه‌ای می‌خوانم. داماد ایوب مرا که شناخت گفت پدرزنش یک نامه برای من گذاشته است فردا بیا و نامه را بگیر. نامه؟ برای من چرا؟ تا ظهر روز بعد که دوباره به خشکبارفروشی رفتم دلم آشوب بود. نمی‌دانم چرا دلشوره داشتم.

 کامیار جان سلام، نمی‌دانم این نامه بالاخره به دستت می‌رسد یا نه اما میدوارم هر طور که شده آن را بخوانی. مادرت دنبالت می‌گردد. حتی اینجا هم آمده بود. از شوهرش طلاق گرفته و حالا در یک خیاطی زنانه در تهران کار می‌کند. نشانی‌اش را برایت می‌نویسم. درباره‌اش قضاوت بد نکن. برو پیشش، چشم انتظار است.

اشک در چشمانم حلقه زد. طلاق؟ آخر برای چی؟ نکند شوهرش آدم نامردی بوده و او را کتک می‌زده؟ نکند بلایی سرش آمده باشد؟ باید می‌رفتم تهران اما پاهایم انگار که در باتلاق فرورفته باشم، یارای رفتن نداشت. 7 ساله بودم که او مرا ترک کرده بود و حالا 23‌‌ساله بودم. اصلا نه او من را و نه من او را می‌شناختم. چه باید می‌کردم؟ کاش پدربزرگ زنده بود. به هر ترتیب که بود آمدم. خیاط‌خانه را هم پیدا کردم، اما نتوانستم داخل بروم. یک هفته تمام کارم شده بود این که بروم جلوی خیاطی و بدون این که توان جلو رفتن داشته باشم، به ویترین چشم بدوزم.
بالاخره بر دودلی و تردیدم غلبه کردم. آن روز مادرم مرا که شناخت، غش کرد. من هم تمام بدنم می‌لرزید و فشارم افتاده بود. مادرم شب مرا به خانه خودش در خیابان هاشمی برد و برایم گفت که بعد از فوت پدرم، پدرش او را مجبور کرد به عقد پسر ماست بند دربیاید. ظاهرا آقابزرگ به ماست بند بدهکار بود و مادرم تنها وسیله بود برای پاک کردن چوب‌خط که سر به فلک کشیده بود. شوهر مادرم مردی معتاد و عیاش بود و مادرم را آنقدر اذیت کرد تا جان به لب شد و بعد از مرگ آقابزرگ با وجود مخالفت مادربزرگ طلاق گرفت و با مهریه‌اش راهی تهران شد.

جانی دوباره گرفته بودم. از ته چاه تنهایی بیرون آمده بودم و می‌توانستم زندگی‌ام را از نو بسازم. با سفارش مادرم در یک فروشگاه پوشاک مشغول به کار شدم. وعده ما هر شب ساعت 10 در خانه‌ای بود که هرچند اجاره‌ای اما موقتا برای خودمان بود؛ برای من و مادرم. دوباره به آرامش رسیده بودم.

یک سال بعد یک پیکان مدل پایین خریدم و شروع به مسافرکشی کردم. درآمدش از شاگردی مغازه بهتر بود. پس از آن تا 2 سال اتفاقی در زندگی‌مان نیفتاد تا این که چشم‌های مادرم از سو افتاد. دیگر نمی‌توانست خیاطی بکند. هرچه هم که پس‌انداز داشتیم، خرج دوا و درمانش کردیم. در همان رفت‌وآمدهایی که به درمانگاه داشتیم، من توانستم با کمک یک دکتر خیر همانجا به عنوان مسوول پذیرش مشغول به کار شوم، اما ساعات بیکاری‌ام همچنان مسافرکشی می‌کردم. مادرم در روزهای آخر زندگی‌اش، دختری را برایم نشان کرد. دختر یکی از همکار‌های سابقش بود. مراسم خواستگاری و بله‌برون انجام شده بود و من و زهرا به فکر ساختن زندگی تازه‌ای بودیم که مادرم سکته کرد. خانه‌ام دوباره ویران شد. دوباره تنهایی‌ و داغ از دست دادن عزیزی دیگر.

زهرا و والدینش خیلی به من کمک کردند و بعد از چهلم مادرم، یک مراسم خصوصی گرفتیم و عقد کردیم. 6 ماه بعد هم عروسی‌مان برگزار شد. من از درمانگاه به یک شرکت مهندسی کوچ کردم و در آنجا مشغول شدم و بعد به یک مرغداری رفتم و پس از آن در یک شرکت تبلیغاتی و بالاخره در یک شرکت بزرگ مرتبط با خودروسازی به عنوان منشی استخدام شدم و زندگی‌مان به یک ثبات رسید.

حالا هم من و هم زهرا می‌خواستیم که بچه‌دار شویم و خدا به ما پسری داد که اسمش را گذاشتیم امیرحسین. همین 2 هفته پیش بود که من و همسرم و امیرحسین به تبریز رفتیم. پسرم را به خانه مشروطه بردم و همان خاطره شیرین پدربزرگ از باقرخان را برایش تعریف کردم. حالا آن احساس غرور از دست‌رفته را دوباره بازیافته‌ام.

 مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها