در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سوال اول طبیعتا درباره علت قتل است. چرا پدرت را کشتی؟
او متوجه شده بود من با زنی به نام هاله رابطه دارم، من و او را با هم دیده بود.
یعنی به خاطر رابطه با یک زن، پدرت را به قتل رساندی، مگر آن زن که بود و چطور با او آشنا شده بودی؟
یکسال قبل با هاله آشنا شدم. فرد خاصی نبود ولی من به وی علاقه داشتم و رابطهمان در تمام این یکسال ادامه داشت، البته همه چیز کاملا پنهانی بود.
هیچوقت به این موضوع فکر نکردی که چنین رابطههایی پایان خوشی ندارد؟
همیشه اینطور است که وقتی رابطهای را شروع میکنی به عاقبت آن فکر نمیکنی فقط میخواهی وسوسههای گذریات را برطرف کنی. آدم فکر میکند این هشدارها و توصیهها همهاش شعار و حرف به درد نخور است. من خودم هرگز باور نمیکردم رابطهام با هاله مرا
به اینجا برساند، اگر هم قبلا کسی به من چنین خطری را گوشزد میکرد موضوع را جدی نمیگرفتم.
پدرت چطور از رابطه تو و هاله مطلع شد؟
او یک کارگاه داشت که در واقع دامداری متروکه بود. من و هاله معمولا به آنجا میرفتیم. روز حادثه هم برای ساعت 4 بعدازظهر با وی قرار گذاشتم و با هم به دامداری رفتیم. چند ساعت بعد، حدود ساعت 10 شب بود که پدرم سرزده وارد دامداری شد و ما را با هم دید. غافلگیر شده بودیم و هیچ راه فراری نداشتیم.
پدرت چه واکنشی نشان داد؟
او خیلی عصبانی شد. پدرم بسیار پایبند مسائل اخلاقی بود و دیدن من و هاله با یکدیگر برایش خیلی گران تمام شد. او حتی تصورش را هم نمیکرد که پسرش با زنی رابطه پنهانی داشته باشد. پدرم آنقدر خشمگین بود که شروع به ناسزا گفتن به من کرد و سپس به سویم حملهور شد.
حتما تو هم در پاسخ او را کشتی؟
من بهتزده و شوکه بودم. سرم را پایین انداخته بودم و از خجالت و ترس نمیتوانستم حرفی بزنم. در واقع این هاله بود که باعث شد دعوا شدیدتر شود.
مگر او چه برخوردی با پدرت داشت؟
هاله فوری به طرف کیفش رفت و چاقویی از داخل آن بیرون آورد. او میخواست با چاقو پدرم را مجروح کند، به همین خاطر هم به سویش هجوم برد، اما زورش نرسید و پدرم چاقو را از دستش درآورد.
پس اوضاع بسیار وخیم شده بود. چرا هیچ کس سعی نکرد جو را آرام کند تا مشکل به شکلی منطقیتر حل شود؟
همهمان عصبانی بودیم. اصلا جو به گونهای بود که آدم لحظه به لحظه عصبیتر میشد و کنترل خودش را از دست میداد. قبلا در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم و واقعا نمیدانستم باید چهکار کنم.
به آنجا رسیدیم که پدرت چاقو را از دست هاله درآورد. بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟
پدرم با همان چاقو به طرف من آمد. او همانطور که از خشم بدنش میلرزید چند ضربه به من زد. مجروح و خونآلود شدم. از کوره در رفته بودم و به هیچ چیز فکر نمیکردم، فقط میخواستم هرطور که شده از آن وضعیت خلاص بشوم. در همان حال که خونریزی داشتم توانستم پس از لحظاتی کشمکش چاقو را از دست پدرم درآورم.
و اینبار این تو بودی که با چاقو به پدرت حمله کردی؟
گفتم که خیلی عصبانی بودم، همینطور پیاپی به او ضربه میزدم. ضربه آخر را چنان محکم به قفسه سینه پدرم کوبیدم که چاقو در سینهاش گیر کرد. پدرم جلوی چشمان خودم جان داد و مرد. وحشتزده بودم. هاله هم همینطور. او به سرعت از دامداری خارج شد و فرار کرد.
زن مورد علاقهات به همین راحتی زمینهساز قتل پدرت شد و سپس تو را در آن موقعیت تنها گذاشت. آن لحظات چه احساسی داشتی؟
هرچند از فرار هاله خیلی عصبانی شدم اما فرصتی برای فکرکردن به این مسائل نداشتم. باید کاری میکردم که رد پایم در این قتل از بین برود. ابتدا به بیمارستان رفتم تا زخمهایم را مداوا کنم. در آنجا بودم که با پلیس 110 تماس گرفتم و گفتم پدرم کشته شده است.
چه سناریویی برای پنهان کردن حقیقت تعریف کردی؟
گفتم آن روز من و پدرم بهطور اتفاقی همدیگر را در خیابان دیدیم و پدرم به من گفت مردی ناشناس طی یک تماس تلفنی از وی خواسته به دامداری برود. من هم با پدرم همراه شدم تا اینکه در آنجا دو سارق به ما حمله کردند. پدرم را کشته و مرا زخمی کردند.
چطور شد که پلیس به دروغهایت پی برد و تو را به عنوان قاتل دستگیر کرد؟
ماموران از همان ابتدا تحقیقات زیادی را درباره قتل پدرم انجام دادند و به امید اینکه بتوانند از طریق اهالی محل دو سارق را چهرهنگاری کنند به بازجویی از آنها پرداختند، ظاهرا چند ساعت قبل از قتل تعدادی از همسایهها من و هاله را با یکدیگر و در حالی که به سمت دامداری میرفتیم دیده بودند. این طور شد که دروغهایم برملا شد.
از هاله چه خبر. میدانی کجاست و چه میکند؟
او فرار کرده و معلوم نیست کجاست اما پلیس در جستوجوی او است و بالاخره دستگیر میشود.
فکر میکنی چه عواملی تو را به اینجا کشاند؟
اسیر وسوسه شدن مهمترین مشکل من بود. اگر سعی نمیکردم نیازهایم را به طریق نامشروع برطرف کنم هرگز چنین اتفاقی نمیافتاد. لازمه این کار هم خویشتنداری و ایمان قوی است که متاسفانه من هیچکدام از دو عامل را نداشتم و اکنون جز پشیمانی، حسرت و عذاب وجدان چیزی عایدم نشده است.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: