گفتگوی توهمی با یک خورخه لوئیس بورخس‌

ای بابا تو که بی‌وفا نبودی!

همین طوری نشسته بودیم و توی افکار خودمان در حال مستغرق شدن بودیم که یک هو جناب ایادی مشت بر دهان خورده ما وارد شد، تا آمدیم چاق سلامتی بکنیم و ببینیم از کجا آمده که موهایش این طوری سیخ سیخی شده، یک مشت کاغذ را کوبید روی میز وگفت اینم از این. ما را می‌گویی همین طور کمی تا قسمتی نیمه‌ابری نگاهش کردیم و بعد دیدیم که در صفحه اول این کاغذ‌ها با حروف درشت نوشته گفتگو با یک بورخس واقعی. گفتیم ایادی خورخه لوئیس بورخس آرژانتینی را از کجا پیدا کردی تو کجا این نویسنده و شاعر کجا که گفت: «باید برم کار دارم».
کد خبر: ۱۷۶۷۷۸

همین طور که داشتیم در کوچه پس‌کوچه‌های نیشابور قدم می‌زدیم تا شاید عطار یا خیام را پیدا کنیم، یکهو دیدیم یک نفر با عصای سفید ایستاده کنار خیابان و چون چشم‌هایش نمی‌بیند منتظر است تا یک نفر پیدا شود دستش را بگیرد و از عرض خیابان ردش کند.  ما هم که خراب رفیقیم،  رفتیم جلو دستش را گرفتیم و گفتیم:  «پدر جان جایی می‌خواهی بروی. » گفت:  «سلام ایادی چطوری؟».

تا آمدیم بگوییم:  «شما» دیدیم خیلی شبیه بورخس است.  خواستیم بگوییم:  «شما کجا؟ اینجا کجا؟» که به ما فرصت نداد.

ایادی: ... .

بورخس: با من مصاحبه می‌کنی؟

ایادی: چاکر شما هم هستیم. ولی... .

بورخس: ولی بی ولی، از چی بگم.

ایادی: اولین باری که داستان نوشتید.

بورخس: بی‌خیال ما را قاطی اولین‌هایتان نکنید، من فقط می‌خوام از نیشابور حرف بزنم.

ایادی: که این طور.

بورخس: آقا این نیشابور عجب شهریه؟

ایادی: حالا چرا عجب.

بورخس: من تو خواب دنبال این شهر می‌گشتم، اما وقتی مردم پیدایش کردم. بیدار بود.

ایادی: چه جوری؟

بورخس: هیچی وقتی مردم، یک نفر آمد و بالا سرم ایستاد و گفت: ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر.

گفتم: «شما». گفت: «من عطارم». گفتم: «عطار جان دستم به دامنت منو با خودت ببر». گفت: «کجا؟». گفتم:
«به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم». بعد تا چشم بستم و باز کردم دیدم که ‌ای بابا وسط نیشابورم.
البته من که از روز اول چشم هایم نمی‌دید، اما یک حسی بهم گفت که اینجا نیشابوره. ما هم راه افتادیم در کوچه باغ‌های نیشابور تفرج کنان تا این که رسیدم به شما.

ایادی: یعنی تازه رسیدی؟

بورخس: نه بابا، سال‌های ساله که اینجام.

ایادی: می‌بینم که هم روی شعر معاصر فارسی تسلط داری و هم ترانه‌ها را هم توی تاکسی خوب گوش می‌کنی؟ ببینم چیزی که مصرف نمی‌کنی؟

بورخس: زیاد نه. ولی گاهی با دوستان پیش می‌آید که... .

ایادی: چشم ما روشن.

بورخس: ای بابا تو که بی‌وفا نبودی؟

ایادی: این عطار ما را هم می‌بینی؟

بورخس: بله، هر روز با همیم، بین خودمان باشد خودش من را آورد سر خیابان وگفت: «این ایادی را دریاب».

ایادی: جدی؟

بورخس: جان شما.

ایادی: حالا چه کار‌ها می‌کنین؟

بورخس: هیچی، گاهی شعر می‌خوانم گاهی شعر می‌گویم، گاهی... و گاهی... .

ایادی: یک جوری حرف بزن که مجبور نشویم جایش 3 نقطه بگذاریم.

بورخس: ..........................

ایادی: ....................................................

بورخس: دیدی خودت مقصری.

ایادی: با این چیز‌هایی که تو می‌گویی ما هم................... خب آدمیم دیگر.....................

بورخس: .............البته......... شاید هم.......... خیام.......................... آمدم.

ایادی: ما که هنوز نفهمیدیم... چه ربطی داشت که....................... باید ........................ آخه.

بورخس: یک جوری حرف بزن که بتوانی چاپش کنی؟

ایادی: مگه تو می‌ذاری؟

بورخس: بیا در مورد موسیقی فارسی حرف بزنیم.

ایادی: بزنیم.

بورخس: بپرس.

ایادی: چی؟

بورخس: چی گوش می‌کنم؟

ایادی: چی گوش می‌کنی؟

بورخس: خوراک من زیر زمینیه. جان تو چه کلامی و ریتمی دارد این موسیقی.

ایادی: بپا بد آموزی نداشته باشد.

بورخس:  جان من این شعر را گوش کن. شاعر می‌گه «شنیدم شیطون شدی بی‌من می‌ری تجریش/ دل من
شده ریش ریش» یک عمر دویدیم به جایی برسیم آمدیم دیدیم به چه جا‌هایی که نرسیدند.

ایادی: جدی می‌گی؟

بورخس: جان شما. یک روز با همین فرید نشسته بودیم... .

ایادی: فرید؟

بورخس: همین عطار شما.

ایادی: خیلی صمیمی شدید، نه؟

بورخس: همچین. البته با خیام راحت‌ترم، (می‌فهمی که)‌.

ایادی: بله، شما همین جور راحت باش.

بورخس: چی داشتیم می‌گفتیم.

ایادی: یک چیز‌هایی در مورد رسیدن و نرسیدن.

بورخس: آره به فرید گفتم: «دوست داشتی الان به دنیا می‌اومدی». گفت: «صد در صد، تو چی؟». گفتم: «200 درصد.» البته به شرط این که توی ایران به دنیا می‌آمدم. باور کن خیلی بیشتر از اینها دنیای ادبیات را تکان می‌دادم. تا دلت بخواهد اینجا سوژه داستان هست، تا دلت بخواهد اینجا سوژه شعر هست. اگه می‌شد چی می‌شد.

ایادی: حالا که تو ایرانی.

بورخس: آره باز اینم خودش غنیمته.

ایادی: از قدیم و ندیم عطار رو دوست داشتی نه؟

بورخس: آره. الان هم دارم. ولی از عطار مهمتر این ایرانه که حالا خیلی دوستش دارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها