فیالواقع خدا نصیب نکند. الان که داریم اینها را مینویسیم دستمان از کتفمان آویزان شده و به مویی بند است. چرا؟ چون هفته قبل مثل آدمهایی که قصد خودکشی دارند همراه وروجک راهی نمایشگاه کتاب شدیم! واقعا چه فکری کردیم وروجک را برداشتیم با خودمان بردیم نمایشگاه کتاب! آهان... میخواستیم ببریمش غرفه کودکان.
کد خبر: ۱۷۶۷۷۵
به جان خودم اگر شما بگویید یک ثانیه این وروجک از بغل ما پایین آمد، نیامد. اولش که خیالی نبود ولی بعد از 2 ساعت اشکمان درآمد بس که التماسش کردیم و البته اثر هم نکرد. تا میگذاشتیمش زمین، صدای قشنگش را ول میکرد و ما مانده بودیم میان این همه شلوغی چطور صدای جیغ این خانم کوچولو چنین حضور فعالی در کر کردن گوش آدمها دارد؟ خلاصه که به معنای واقعی کلمه «له» شدیم. از یک طرف 100 تا کتاب به یک دست، از آن طرف هم جناب وروجک که توی بغل مان عملیات آکروباتیک انجام میدادند. حتی یک نگاه هم به غرفه کودکان نینداخت. تازه برای خودش هم که کتاب میخریدیم مدام میفرمودند «به ییم»، «به ییم» (یعنی بریم). خلاصه که خوش گذشت. برویم سراغ کار خودمان که حکایت رنج و عذاب ما از دست این وروجک مثنوی هفتاد من نسل سوم است: بهبه سرکار خانم زهرا بزرگی. میبینم که به قول مادر محترم بنده، دست پیش را میگیری که پس نیفتی. بعد از صد سال برای ما نامه فرستادی، بعد میگی چرا بهت جواب ندادم. بگذریم. از این که بنده و نثر بنده را پسندیدهاید، بسی خوشحالیم. راستش میخواهیم بگوییم؛ دیگر کجاها مینویسیم ولی نمیشود. دعوایمان میکنند. بعد هم در جاهای دیگری که ما مینویسیم، اینجوری قلممان نمیچرخد، پس تو فعلا به همین کافه کاغذی رضایت بده. دستت درد نکنه!
فائزه. ش یعنی شهرجردی از اراک اولا که دست شما بابت نقاشی وروجک درد نکنه. اتفاقا وقتی جیغ میکشه همین شکلی میشه، ولی این همه مو نداره. نه که کچل باشه ها. تازه، این اولین نامه توست که به دست ما رسیده، پس تهمت نزن. نامه پرنیان کو؟ بابا شما چرا آدمو سر کار میذارین؟
سرکار خانم صونای نوری با این عکسهایت اشک ما را در آوردی. فیالواقع ما سالهاست شمال خونمان به صفر رسیده و با دیدن این دار و درخت، فقط توانستیم خودمان را به در و دیوار بکوبیم. خوش به حالت. من جای تو بودم توی اون مدرسه حتما یه انیشتینی چیزی از آب درمیآمدم. کارت پستالت هم محشر بود. راست میگی نمای کاملی از خونه بابابزرگته؟ ای خدا... ترکیدیم از حسادت. کارت پستال را گذاشتیم توی کتابخانهمان. هر بار هم که میبینمش چنان آه جانگدازی میکشیم که نگو، تازه باقی عکسها را هم رفتهایم چسباندهایم سر راه سردبیر بلکه هم خودش دلش هوای شمال بکند و برود چند روزی از دستش نفس راحت بکشیم، هم یه چند روزی مرخصی به ما بدهد تا برویم و نفسی تازه کنیم. دعا کن تمهیدات ما جواب بدهد. بابت همه این عکسها هم ممنون عکاس بزرگ!!!
و اما نامه زینب محمدزاده، او به شکل غریبی ما را غافلگیر کرد. چطور؟ بخوانید: «... شما میدانید نهم خرداد چه روزی است؟ یعنی سالروز چیست؟ البته اگر بخواهی تقویم را نگاه کنی کمکی نمیکند. چون این رویداد مهم... در هیچ تقویمی به ثبت نرسیده است... شما میتوانی برای فهمیدن این که نهم خرداد چه روزی است به آرشیو روزنامه مراجعه کنی و شماره 97 ضمیمه نسل سه در سال 1385 را نگاه کنی، آن وقت میفهمی در چنین روزی چه اتفاق بزرگ و خطیری رخ داده است... نهم خرداد، شما که کافه کاغذی هستید، در قسمت بالای صفحه آخر نسلسه، پا به عرصه وجود گذاشتی و نسل سه صاحب یک کافه از نوع کاغذیاش شد (فیالواقع چشم مان پر شده اشک، عجب، عجب، خودمان یادمان نبود)... بنابراین الان نزدیک 2 سالگی شماست و باید برایت جشن تولد بگیریم...» بابا مرام، بابا تیزهوش، بابا سورپرایز! تازه این خانم محمدزاده، بعدش یه تولد خیالی هم برایمان گرفته که ما از تصورش مقادیر متنابهی کیف کردیم. البته اگه این شتر رو منظور نمیکرد، بیشتر کیف میکردیم. ولی به هر حال دستت درد نکنه. خیلی باحال بود. پس ما 2 سالهایم و نمیدانستیم. راستی تو از کجا تاریخ تولد و سن ما را بلدی؟ نکند جاسوسی، چیزی داری ؟ والاه، از شما نسل سومیها هیچی بعید نیست.
آقا نمیدونم این هفته چرا همه واسه ما عکس فرستادند. حالا صونا خودش گیلانیه باز یه چیزی، بابا هادی 18 ساله از همدان تو دیگه چرا از دریا و ساحل واسه ما عکس میفرستی. ای خدا... تازه خودشم ایستاده لب دریا عکس گرفته. بعد میگن جوون مردم چرا خودشو میزنه! به هر حال هادی خان ما کشته مرامتیم. به اون سبزیفروش محلهتون هم بگو لطفا کمی محترمانهتر با روزنامهها برخورد کنه. یعنی چی که سبزی رو گذاشته لای کافه کاغذی داده دست مشتری. اون وقت میگن جوون مردم چرا خل شده؟ واسه همین چیزاست دیگه. این همه زحمت بکش بنویس که عمو سبزیفروش اونم از نوع کمفروشش! (البته به قول شما) ما را بپیچد دور مقادیر متنابهی سبزی؟ در ضمن تا اطلاع ثانوی اینجا حرف از کنکور و لوازم مربوط به آن تعطیل. بابا قراره شما با خوندن این صفحه یه کم خوش باشید و نفس بکشید. حتما حتما برای ما باز هم نامه بنویس. خوشحال میشویم.
خب بارون خانم، میبینم که جنابعالی به ما دیگه یه خرده زیادی لطف دارین و... این چیزا چی بود که نوشته بودی؟ دست شما درد نکنه؟ دیگه چی؟ ما اگه دنبال پول بودیم که اینجا نمونده بودیم. اصلا کی گفته ما دنبال راهی برای پولدار شدن میگردیم؟ واقعا که، راستش انتظار نداشتم این جوری حرف بزنی... (میبینم که خشکت زده و کم مونده گریهات بگیره، شوخی فرمودیم یاه، یاه، یاه) ولی باور کن اصلا شوخی باحالی نبودآ، این یکی رو شوخی نفرمودیم.
«سلام... من بعد از هفتهها دارم باهات حرف میزنم. چرا؟ چون گوش بودی تنها گوش. با این دلخوری ولی هنوز وقتی سهشنبهها میرسه من بیتاب میشم و تا جامجم نگیرم آروم ندارم. اگه یادت باشه که حتما نیست، من سارام. همون که تو شهر غریبه و خیلی تنهاست. خواست با تو باشه با کافه کاغذی که حرف همه رو میشنوه و به امید این که حرف خودشم شنیده بشه و یه همدمی شاید خیالی داشته باشه، باهاش حرف زد و دید که شنیده نشد. رفت، ولی حالا برگشته چون میبینه نمیتونه، با خودش فکر میکنه شاید یادش رفته، شاید نشده. به خودش میگه حتما دلیل قانعکنندهای داره که من نمیدونم.» اینم کمپلت ایمیل سارا بود که ما برای رفع کدورت چاپ کردیم، البته با این توضیح که هیچ ایمیل و نامهای جز همین یکی از شما دست ما نرسیده. همین 4 تا دانه شوید سرمان هم بریزد اگر دروغ بگوییم.