در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نرگس جان وقتی نامهات رو خوندم به چند سال پیش برگشتم، زمانی که من هم مثل تو فکر میکردم و مثل تو به زندگی نگاه میکردم و همین باعث شد که به نامه تو جواب بدم.یه زمانی دل منم پر از درددلهای این شکلی بود و منم به دنبال یه کسی میگشتم که باهاش درددل کنم، اما کسی نبود. مدام این افکار تو ذهنم تکرار میشد و جالب اینجاست که افکار من تاحد زیادی به افکار تو شبیه بود و منم گاهی به خودم میگفتم چقدر دارم فلسفی حرف میزنم. یه جوری زندگی برام پوچ شده بود و این بدبینی حتی نمیذاشت که رنگ قشنگ یک گل سرخ رو ببینم. وقتی با دوستام درباره افکارم صحبت میکردم به من میگفتن تو نسبت به زندگی بدبین شدی ولی من حرفشون رو قبول نمیکردم و میگفتم من نسبت به زندگی واقعبین شدهام. این افکار از وقتی که همسن تو بودم تا حدود 4 سال بعد همراه من بود تا این که یه جمله به دادم رسید. جملهای که سالها در دفتر خاطرات نوشته بودم ولی هیچ وقت با دقت نخونده بودمش. نرگس جان اون جمله اینه: محو شدن در درخت، دل کندن از جنگل است. میدونی مشکل من چی بود. مشکلم این بود که من نیمه خالی لیوان را میدیدم و آنقدر به جزییات زندگی دقیق شده بودم که از یادم رفته بود که زندگی سخت یا آسون خیلی زیباست. من بیانصاف بودم.
بیانصاف بودم که میگفتم لبخندی نیست و عشق و صداقتی وجود ندارد. اگر کمی بهتر ببینیم متوجه میشیم هنوز هم راستی هست و هنوز لحظههایی وجود دارد که از ته دل بخندیم، اما اگه تو توی زندگیت دنبال این چیزها هستی نباید اونها رو از بقیه بخوای بلکه باید خودت اونهارو در خودت پیدا کنی. دلهای ما سنگی نیست فقط غبار روزمرگی روی اون نشسته همین الان با یه دستمال محبت این غبار رو پاک کن و از همین امروز تمرین کن که به زندگی لبخند بزنی به دیگران محبت کنی و همیشه عاشق باشی. زندگی اونقدر زیباست که به وصف نمییاد. طلوع و غروب خورشید در هر روز خیلی زیباست ولی اونقدر عادی شده که این زیبایی را نمیبینیم. هر روز که از خواب پا میشی فکر کن اولین روزیه که به دنیا اومدی و روزمرگی رو از خودت دور کن. اگر این طوری فکر کنی چیزای قشنگ زیادی میبینی: چهره مهربون پدر و مادر، روح و جسم سالم، یه قلب پاک و ساده و یه خدای مهربون و هزار تا چیز دیگه که میتونی تجربه کنی حتی اگر دقت کنی میبینی که صدای اذان گوشنوازترین صدایی که هر روز سه بار طنینانداز میشه و بشارت میده به ما که کسی که خیلی مهربونه منتظره دیدار ماست.
میدونم که خیلی حرف زدم شاید منم دل پری داشتم ولی در آخر میخواستم بگم که قدر زندگیت و این زنده بودن را بدون و این عینک بدبینی رو هرچه سریعتر از چشمت بردار. نرگس جان باید بدونی که این افکار هم یه جور ناشکری نعمتهای زیادی که خدا به ما داده، این چیزی بود که وقتی فهمیدم که کمی دیر شده بود و حالا با چه زحمتی دارم جبران میکنم ولی نذار که در مورد تو دیر بشه. همین الان این فکرا رو بریز تو سطل زباله و از ته دلت بگو: خدایا شکرت.
و تو فکر نکن فرهاد به شیرین نرسید!
سلام دوستان. من آمنه هستم و 18 سالمه. تقریبا هر هفته این صفحه رو میخونم. میخواستم این هفته من جواب نرگس خانم رو بدم، البته نه خودم بلکه استادم.
با خواندن نامه نرگس من انگشت به دهان میشوم که نوجوانی 15 ساله موضوع و مسائل دنیای خود را با گفتگو و تقسیم میخواهد کنکاشی کند.
و این در حالی است که نوجوانان و جوانان اروپایی در شهرها بازی وقتگذرانی میکنند و این گونه مسائل را حتی در محافل به اصطلاح روشنفکری و دانشگاهی هم نادر میتوان دید.
و اما جواب نامه نرگس:
مثال زدهای که: شخصی که تا دیروز عاشقش بودی و امروز تبدیل به منفورترین میشود و در این چند سالی که خودت را شناختهای به این رسیدهای که عشق، وفا، صداقت، مهرورزی، شور و شعف و ذوق همهاش مال رویاهاست و چرا شیرین به فرهاد نرسید و از اینها ابراز ناخرسندی کردهای.
سوالهای بیجواب معلول الگوها و منطقهای جدولی و محدود است که اغلب پایه و اساس حقیقی ندارند. از تردیدهای ما ناشی میشود. اگر ما به پروردگارمان اعتماد داشته باشیم و خودمان را خیلی اسیر پرسشهای واهی نکنیم خودمان را در میدان اعتماد مییابیم. تمام پرسشهای مربوط به معرفت و خودشناسی از بیاعتمادی و تردید و انزوا و ترس از بیگانگی و تنهایی سرچشمه میگیرد. پرسشها و تردیدها در آزمایشگاه علمی میتواند هوشمند باشد، اما در دنیای معرفت و خودشناسی، اعتماد و توکل هوشمند است.
یک فانوس برای روشن کردن راه کافیه و این را نرگس خودش نوشته است. تاریکی وجود ندارد. تاریکی توهم است و به محض این که شمعی و فانوسی روشن کنی، تاریکی محو میشود و تو دنبال بهانه برای زندگی کردن و بودن میگردی! خداوند تو را بیجهت به این دنیا نیاورده است و تو یک ماموریتی داری و اگر تلاش کنی و از خداوند دلیل بخواهی تا جدول منطقت را پر کنی، در واقع تو دنبال ارضای نفس و الگوهایت حرکت میکنی که خود آن جدول منطق، معلول حافظه و تجربههای ذهن است که نمیتوانند عشق و خداوند را اندازه بگیرند. واحد اندازهگیری خداوند و عشق در حیطه فکر نیست. باید ورای منطق و ذهن رفت تا جوهر خویش را مزه کرد. باید توکل کرد. پروردگاری که گرداننده تمام کائنات مرئی و نامرئی هست، حتما باید به او توکل کرد. همه انسانها تا زمانی که به معشوقشان نرسیدهاند، بیقرار خواهند ماند و آرامش نتیجه توکل و اعتماد و تسلیم است.
خداوند اولین چیزی که آفرید عشق بود و در قالب عشق، خوبی، شفقت، شور و شادی، خنده، کمک، اعتماد و همه چیزهای از جنس عشق نهفته است.
و در بیرون قالب عشق تمام چیزهایی که روی قالب عشق را میپوشانند و در اصل به بن و فطرت و ریشه انسان ربطی ندارند. بعدا وارد انسان شدهاند و واقعی و حقیقی نیستند، کاذب و جعلی هستند و تو چرا باید تحت تاثیر چیزهای کاذب و جعلی قرار بگیری!
ساختار و بخش خالی هر ذره اتم که توسط آگاهی اداره میشود، پر از عشق و صفا و صمیمیت و صداقت و اعتماد است.
بقیهاش توهم و ساخته و پرداخته نفس و ارضای آن است. بزرگترین و شاخصترین ویژگی نفس، توهم است که پیوسته توهم میکند، در حالی که عشق و زندگی در شناخت خود است.
توهم از جنس نفس است و اعتماد و آگاهی از جنس عشق و قلب است.
البته جواب نرگس عزیزمان را مولانا 800 سال پیش داده است:
بشنو از نی چون حکایت میکند...
از جداییها شکایت میکند
انسان همان نیای است که حال و احوالش نشان از جدایی او با خویشتن خویش است.
و مولانا جهانشناسی را قبل از خودشناسی برحذر میدارد.
و تو فکر نکن که شیرین به فرهاد نرسید!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: