پُلی برای فردای بهتر

کد خبر: ۱۷۶۶۱۳

اگه این رو نمی‌خواید پس بلند شید خاطره‌ها رو بگذارید کنار. هر چی بود تموم شد. اجازه بدید فردا خودش بیاد و بعد براش تصمیم بگیریم. حیف نیست به خاطر فردایی که حقیقتاً مطمئن نیستیم پلکمون به روش باز می‌شه یا نه، امروز رو کنار بذاریم؟ بسه هر چی بدی در حق امروز کردیم. هر چی بی‌محلی‌هامون رو دید و هیچی نگفت.
بلند شین و خاطره‌ها رو قاب کنید و امروز رو، فقط امروز رو نفس بکشید.

زینب صمیمیان از اسلام‌آباد غرب 

 ننه‌بزرگِ جدِ مادریمون که سواد درست و درمونی نداره مادر، ولی نوشته‌ت رو خوند و شروع کرد به غرغر!!! هی می‌گفت: وا!... وا!... ها؟... ای داد... ای بیداد...! یعنی چی؟ نههههه! ای بابا؟!!... چی؟ اینا چیه؟ مسائل پرابلم‌دار! بابا تومارو که کام سون! بات، چه جوری اومدنش مهمّه نه اون! یو سی؟ فردا بیدار نشیم ببینیم وضعمون بیکام ساچ از همین تودیی که بودیم! سام‌بادی نیاد بگه: وِن یو ور سِد جیک جیکینگ مستون! وای یو ور نات تینکینگ یور زمستون؟! (ترجمه‌ش می‌شه: امروز نفس می‌کشی، بکش ولی برنامه‌ریزی کن برا فردات).

استفاده بهینه‌

وقتی اومدم سربازی، اون بچه‌هایی که قدیمی پادگان بودن می‌گفتن: سربازی یکی اولش نمی‌گذره، یکی هم آخرش؛ وسطش مثل برق و باد می‌ره، طوری که حتی فکرش رو هم نمی‌کنی. حالا من همه خوبیها و بدیهاش رو با تمام وجودم حس کرده‌م و تقریباً به آخرش رسیده‌م اما واسه من مهم اینه که از این بهترین وقت جوونی و قسمت عمرم چقدر استفاده کرده‌م؟

 مهم اینه که می‌تونم ازش استفاده کنم یا نه، تو زندگیم به درد می‌خورن یا نه. بعضیها می‌یان سربازی و تو سیگار و اعتیاد غرق می‌شن. بعضیها می‌یان و همین طوری هم می‌رن، یعنی هیچ فایده‌ای ازش نمی‌برن یا نمی‌خوان ببرن. یه عده هم با خودشون می‌گن حالا ما چه بخوایم چه نخوایم باید این دوره رو طی کنیم، پس چرا یه استفاده‌ای ازش نکنیم. اصل اینه که جزء کدوم گروه باشی.

اگه همه جوونایی که می‌یان سربازی جزء گروه سوم بودن، حالا ما صاحب یه کشور پیشرفته بودیم، اما...

سیاوش منصور

هر کاری آدابی داره‌

می‌خواستم بگم واقعاً خنده‌داره که تو اینقدر دم از مطالعه و کتابخونی  می‌زنی! خیلی برای من عجیبه و غریبه که هنوز ستاره‌های عاشق پیدا می‌شن و نمی‌دانم چه چیزی برای عاشق شدن است! یه نمونه کوچیکش رو نگاه کن: وقتی 22 یا 24 ساله‌ای می‌بینی همه زندگیت داره حروم می‌شه اما تو هر روز سر یک خط ایستاده‌ای... این مسخره نیست که پدر و مادرها هر روز به ما می‌گویند که شما جوانها هر کاری دلتون بخواهد می‌کنید و ما هر روز می‌گیم که پدر و مادرها بجز حرفهای خودشون حرف هیچ‌کس رو قبول ندارند؟ برای کدوم پدر و مادری که دستش را تا ته توی گوشهاش برده و چشماش را محکم بسته می‌شه کتاب خوند یا نامه‌ای را نشان داد؟

فاطمه بابایی از اهواز

درباره اونایی که  دستاشون رو تا آرنج تو گوششون کردن و پلک چشاشونم اونقذه رو هم فشار دادن که نزدیکه از پس سرشون بزنه بیرون، بفرما... آااااا...آ... دستامون رو به نشانه تسلیم، بردیم بالای سرمون! تااااااااازه... یه پامونَم مثل بچه مدرسه‌ای‌های جریمه شده رو هوا نگه داشتیم تا (به قول خودت:) به چرندیاتمون نخندی! آمممممممما. برای بقیه، یکی از اساتید گذشته حی و حاضر شد جوابت رو آنلاین بده. می‌گه: «...پس بذا حالیت بکنم. هر چیزی تکلیفی داره. هر کاری آدابی داره. فال بگیری نیاز داره. زن بگیری جهاز داره. تیاتر بری بلیت می‌خواد. هر جا بخوای یک دری رو وا بکنی، بالاخره کلید می‌خواد... حالیت شد؟» یعنی چی؟ ای بابا... معلومه که: یعنی هر چی دانش و مهارت و تدبیرت بیشتر باشه و روش و آداب غلبه بر مشکل رو با فکر بهتر و دقیقتری پیدا کُنیییییی...؟ چیییییییی؟... هاااااااا؟... نوکِ زبونته؟ واااااااااااای... بابا واسه جلوگیری از حروم شدن زندگییییییییت، را...حت...تَ...ری‌ی‌ی‌ی...! (کُشت منو!)

وقتی نیستی‌

زمین بود. آسمان بود. روز نبود. شب بود. ماه و ستاره بود. عاشق و معشوق بود. لیلی و مجنون بود. وفا بود و ریا نبود. این بود و آن نبود. من بودم. تو نبودی. تو نیستی. جایی سراغ داری بی‌ساعت، بی‌فصل، بی‌تقویم، عاری از خاطره؟ تیک‌تاکِ ساعت، مرگ ثانیه‌ها را در فراغت فریاد می‌زند. تلخ است، خیلی تلخ، ماندن و بی‌تو، جای خالی‌ات را حس کردن.

جعفر دردمندی از سلماس‌

درس تاریخی‌

بعضی آدما وقتی واسه مدتی از زادگاه و فرهنگشون فاصله می‌گیرن، اصالتشون رو از یاد نمی‌برن و از خود بیخود نمی‌شن. سعی نمی‌کنن با زور، لهجه‌شون رو عوض کنن و ادای یه آدم دیگه رو در بیارن. مثل روغن می‌مونن که هر قدر با آب همِشون بزنی، بازم براحتی از آب قابل تفکیکن و شخصیتشون همیشه ثبات داره. در مقابل، یه عده‌ای براحتی هویتشون رو فراموش می‌کنن. سعی می‌کنن یه خود جدید بسازن و رنگ عوض کنن. مثل شکرن!! براحتی توی آب حل می‌شن و خودشون رو گم می‌کنن. چه خوبه هر جا  که هستیم و هر جا که باشیم بتونیم «روغنی» باشیم.

حدیث مطالبی از لاهیجان‌

رنگ عوض کردن، مذمومه، قبول! ولی آبجی این حرفت یه زاویه دیگه‌م داره. گاهی هم باس بیخیال روغن پوغن و این نقل قولا شد! چرا؟ یه خاطره بگم... [تاریخِ دقیق رو داشته باش:] هف هش ده بیس سی سی‌و‌پنج میلیون سال پیش!!  که غارنشینی هنوز مرسوم نشده بود و در
جنگل‌ها زندگی می کردیم ما کِنیاپِتیکهای اولیه با نوادگان جدّ دیگرمون اِجیپتوپِتیکها، از درّه ریفت گذشتیم که بریم با استرالُپِتیکها زندگی کنیم. اون‌جا دیدیم ای ددم وای! هر جا می‌ریم همه یه جورایی نگامون می‌کنن که انگار اوران‌اوتان یا دایناسور شاخدار دیدن! بعد فهمیدیم پسر عموی اجیپتوپتیکمون با حرفها و اعمالش داره لج همه رو درمی‌یاره! پسرعموی بی‌فرهنگ! آقا سوپ قورباغه رو هورت می‌کشید این‌جوری! یکی می‌گفت بالای چشت ابرو داری شاکی می‌شد می‌زد همه رو لت و پار می‌کرد، به چیزی جز خودش و شکارشم فکر نمی‌کرد. خلااااااااصه! هر چی بش گفتیم با، بیا عاقلانه آپتودیت شو، از خودت خودِ جدیدی بساز، می‌گفت: نععععع! من روغنم نه شکر! کاری نداریم که این بابا آاااااخرشم آدم نشد!! ولی ما دیدیم برای داشتن زندگی بهتر بهتره روغنامون رو وابِکَّنیم و با استرالُپتیکها تو یه آب شنا کنیم. این‌جوری بود که ما کم‌کم از رفتارهای اجیپتوپتیک فاصله گرفتیم و اولین نئاندرتالها به دنیا اومدن. اونام هموآرکتوسهای اندیشه‌مند و صاحب تفکر رو پدید آوردن که اگه نیاورده بودند الآن نه بافرهنگ بودیم، نه اندیشه‌مند، نه پیشرفته. شایدم هنوز داشتیم به شیوه خیلی ملس یا حتی غیر ملسی همدیگرو لت‌وپار و نوش جان می‌کردیم!!همه اینا رو گفتم که بگم یه‌وخ مثل پسرعموی روغنی ما منقرض نشی عزیزم! یادت باشه پیش از شکر یا روغن بودن، از این خصوصیت پدربزرگای هموآرکتوسمون پیروی کنی: اندیشه‌مندی و تفکر. ببین کدوم فرهنگت غلطه و کدوم درست. درسته‌رو حل شو، نادرسته‌ رو تفکیک. ملاک تشخیصش هم اینه: انتخاب عقل و منطق و واقع‌بینی، به جای احساسات و تعصبات و عوامانه‌بینی (تو هر چیزی‌ها. از غذاخوردن، تاااااا غُر زدن سرِ شووَر خواهرت مثلا!!) برای تشخیص این آخریها از هم هم! چی؟ هر چی بیشتر مطالعه کنی (از تاریخ و نجوم و زیست‌شناسی و... بگییییر تا...) تشخیصت درست‌تر و تصمیماتت برای زندگی، بهتره. والسلامُ علیکم و علیکمِ سّلام علیکم!! درس امروز تمومه. بدو برو خونه‌تون! آ...باریکلا!

طلوعی دوباره‌

تو برایم خورشید بودی اما، رفتی و غروب را بر دشت دلم گستراندی. هر چند که آخرین حضور سبز با هم بودنمان، سرشار از سیاهی طی شد، اگر طلوعی دوباره کنی و دست در دستم نهی تا با هم از سکوت دلنشین کوچه‌هایی بگذریم که هیچ پروانه‌ای از آنها نگذشته، می‌توان با نسیم پرواز کرد و عاشقانه‌ترین لحظه‌ها را رقم زد. من هر غروب با چشمانی پر از امید، منتظر طلوع دوباره تو هستم.(شاید من نتوانم مثل نرگس، عاشقترین ستاره، زیبا بنویسم اما باور کن از هیچ جا کپی‌برداری نکرده‌ام)

رضا اسکندرپور از تبریز

 من گفتم همه مثل هم بنویسند؟ آقا اصلاً ما هیچ! یه نیگاه دقیق به نوشته اصلی خودت بنداز، ببین حالا که عبدالجوادبن عباس ادیب نیشابوری ویرایشش کرده، چطور شده. اون وقت می‌فهمی که تفاوتش با اینی که چاپ شد چقدره. حرف منم همینه: به هر کاری علاقه داری سعی کن به جای گِلِه و اینا به بهترین وجه انجامش بدی. برای خوب نوشتن، باید هی تمرین کنی، هی بنویسی و هی پاره کنی، بری سراغ زیاد کردن دایره لغاتت، بعد دنبال مطالعه کتاب، تعریفها و سبکها و غیره و ذلک و هکذاشون! رو خوب یاد بگیری... اون وقت چی؟ چیزی بنویسی شسته و رُفته تا بدون ویرایش چاپ شه. خود دانی!

عاشقتر از مجنون‌

چه می‌جویم بگو با من، بگو از تو چه می‌خواهم/ منی که رو به پایانم چرا از تو نمی‌کاهم/ برای با تو بودن‌ها شروعم رنگ غم دارد/ شب تاریک و سردِ من، فقط روی تو کم دارد/ به بالین می‌نهم سر را، سراغت از چه‌کس گیرم؟/ به بستر از غم عشقت، شبی دور از تو می‌میرم/ تو را کم دارد این لیلی، تو ای عاشقتر از مجنون/ تو ای بیگانه با هر کس، تو ای با من شده همخون/ تو می‌دانی چه می‌جویم، تو می‌دانی چه می‌خواهم/ تو می‌دانی چرا این سان، من از یادت نمی‌کاهم.

عسل بابا

ما این‌جا یه دونه همخون بیشتر نداریم که اونم جوگیر شده و از صبح هی داره می‌گه: ما بیشتر... ما بیشتر... چاکرخواطیم این‌جوری‌تر! ما بیشتر، ما بیشتر... (جوابم به الف. الف از قم را بخوان)

جنون‌

پایان بغض سرکش من، ابتدای توست/ شبهای من همیشه پُر از قصه‌های توست/ با قلب من اگرچه مدارا نکرده‌ای/ باز این دل صبور به فکر غصه‌های توست/ در قاب سبز خاطره، در ذهن لحظه‌ها/ هر روز طرح تازه‌ای از چشمهای توست/ با این‌که سربه‌زیرم و حرفی نمی‌زنم/ روزی اگر ز پای بیفتم، به پای توست/ می‌خواهم از جنون تو یک دم رها شوم/ اما تمام هستی من مبتلای توست.

الف. الف از قم‌

 (گوشت بیار جلو کسی نشنوه: من دبّه در می‌یارم؟ شانس آوردی که مولانا جلال‌الدین بلخی، رفته سفر روم!! وگرنه از قافیه‌هات ایرادایی می‌گرفت تا بدونی که چی!!

آن که گیرد دست دوست‌

چند روز می‌شد که اصلاً اوضاع درست و حسابی نداشتم. با یه حالِ نپُرسی رفتم دانشگاه. ده دقیقه نگذشته بود که همه دوستام دور و برم جمع شدن که تو چته و چرا دمقی. ما با هزار غم رفته بودیم و ای‌ی‌ی با یه حال بهتری اومدیم. حرف منم همین‌جاست. دوست خوب به این راحتی پیدا نمی‌شه اون وقت ما گاهی با یه حرف یا عمل نسنجیده اون رو از خودمون می‌رنجونیم. تا کی غرور؟ تا کی لجبازی؟ تا یه مساله‌ای پیش می‌یاد می‌گیم: اِ اِ اِ... یادته اون روز چی گفتی یا چی‌کار کردی؟ یادمون می‌ره چقدر کارای خوب هم برامون کرده‌ن.
در دوستی مواظب باشیم یه وقت خودمون رو به فراموشی نزنیم.

بدون امضا

در حسرت رفاقت از دست رفته‌

در گذشته‌های نه چندان دور، رفاقت جزو گرانترین متاع‌ها بود که نمی‌شد آن را با بُن و دفترچه و کوپن خرید و هر جیبی نمی‌توانست از عهده پرداخت قیمت آن برآید. یکی از رسمیترین تعهداتی که ارزش والایی داشت عهدی بود که بین دو دوست بسته می‌شد. جان دوستان به هم گره می‌خورد و هر دستی توان باز کردن این گره را نداشت. هنگام گرفتاری هم بی‌اختیار در خانه دوستان زده می‌شد. حالا سالها از آن دوره می‌گذرد اما بندرت می‌شود چنان دوستیهایی را یافت. اگر هم باشد مطمئناً تارهای سفید را می‌توان در میان موهای صاحبانش یافت. مرداب کبود زندگی تجملاتی آنقدر ما را در خود فرو برده که جز کاغذهای بیجان اسکناس، هیچ نمی‌بینیم. دیگر نسل رفاقت‌ها کم‌کم دارد منقرض می‌شود و چندی بعد باید نامش را فقط در کتاب‌ها بیابیم. بیایید نگذاریم این نگاه تلخ میان ما جان بگیرد.

ازدواج صورتی، دریم دریمممم‌

ازدواج مقوله‌ای عجیب، اعصاب خردکُن و در عین حال بامزه، زیبا و غیره است (البته ما امسال درخت هم گره زدیم، ولی...) وقتی گوجه کیلویی 2000، گوشت کیلویی 10000 و نون دونه‌ای 200 تومان باشه، وقتی آقای خونه خسته و کوفته میاد خونه و می‌شنوه که پس اون 4 تا النگویی که قول دادی چی شد؟ (آخه خانوم خونه می‌خواد النگوهاش به تعداد النگوهای دختر عموی شوهرخاله همسایه دوستش باشه) وقتی صابخونه گرامی می‌گه: یا کرایه خونه 3 ماه پیش رو می‌دید یا محترمانه می‌فرمایید بیرون، و خلاصه وقتی... به قول اون مربی ورزشی باید مثل بازیکنانش دل شیر داشته باشیم تا بریم جلو و ازدواج کنیم (یا به قول داداشم: با یکی مزدوج شیم)!

مریم ادیبی از اصفهان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها