براساس خاطره‌ای از آزاده حاج رحمت‌الله صفدری

روزنه‌ای برای نجات

کد خبر: ۱۷۶۵۸۴

  چه بگویم که فکرها و اندیشه‌ها متفاوت بود، خلاصه از مدت زمان تعیین شده برای استراحت در محدوده بیرون از آن مکان که هنوز هم بعد از چندین سال زبانم یارای آن را ندارد که نام آن را بیان کنم، باقی مانده بود. که نگهبان فریادکنان دستور داد خیلی سریع به داخل آسایشگاه بروید، البته فقط اسم آن آسایشگاه بود آنانی که بهترین دوران جوانی‌شان را در این‌گونه جا‌ها بوده‌اند می‌دانند من چه می‌گویم باید به آن رنج‌گاه، قتلگاه می‌گفتند نه «آسایشگاه». ما هم بی خبر از همه چیز طبق روال گذشته، امر نگهبان را اطاعت کردیم، هنگامی که می‌خواستیم به درون آسایشگاه برویم، یکدفعه دیدیم اطراف اردوگاه به وسیله نیروهای مسلح عراقی محاصره شد. همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه می‌کردیم، هر کدام از بچه‌ها از این کار عراقی‌ها تجزیه و تحلیلی داشتند ولی هیچ‌کس واقعیت موضوع را نمی‌دانست فقط حدس و گمان‌ها بر اساس ظاهر حکم می‌کرد که مساله‌ای اتفاق افتاده است، ساعاتی به این طریق سپری شد ولی شواهد حکایت از آن می‌کرد که موضوع مهمی رخ داده که قضیه این همه غیر عادی جلوه می‌کند، تا این که یکی از نگهبانان عراقی که اتفاقاً شیعه هم بود، مساله رحلت حضرت امام(ره) را مطرح کرد. اولش فکر می‌کردیم دارد شوخی و مزاح می‌کند. چون اصلاً کسی باور نمی‌کرد، تصور چنین موضوعی در غربت و اسارت خیلی سخت بود، مگر ما این همه سال‌ها را به چه امیدی در این سیاهچا‌ل‌ها سپری کرده بودیم؛ روزی که به ایران عزیزمان برگردیم و از نزدیک چهره منور حضرت امام(ره) را ببینیم، ولی مثل این که گل امید و آرزوی ما در گرمای طاقت‌فرسای «الرمادیه» داشت پرپر می‌شد، خورشید کم‌کم می‌خواست چهره درخشان خود را جمع کند، غروب فرا رسید، غروبی سخت غم‌انگیز، غروب غربتی که سالیان زیادی از آن می‌گذرد ولی حاضر به فراموش شدن نیست، شب لباس سیاه رنگ خود را بر محوطه اردوگاه پوشانید، همه مغموم و نگران، نکند قضیه راست باشد، تا این‌که لحظه‌ای که هنوز به آن فکر می‌کنم بغض گلویم را می‌فشارد فرا رسید، تلویزیون عراق خبر رحلت حضرت امام(ره) را پخش کرد، همه جا را غبار غم و اندوه فرا گرفت، اشک در چشمان همه حلقه زد، بعضی‌ها از شدت ناراحتی سرها را به دیوار می‌کوبیدند، بچه‌ها همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و می‌گفتند: «دیدی، چگونه یتیم شدیم، آخر ما هفت، هشت سال است که پدرمان را ندیده‌ایم.»

فضای اردوگاه را با یاد و خاطراتی از تجسم حضرت امام(ره) عطرآگین کرده بودند، یکی از بچه‌ها گفت: «ای کاش در وطن بودیم، لباس سیاه می‌پوشیدیم و برای رهبرمان جانانه عزاداری می‌کردیم»، ولی آنجا که لباس سیاه پیدا نمی‌شد، اصلاً لباسی آنچنانی نداشتیم که بدنمان را بپوشانیم چه برسد به لباس سیاه و عزاداری، ناگهان یکی از اسرا هیجان‌زده گفت: « تقدیر را ببین، قدیمی‌ها می‌گفتند هیچ یک از کار خداوند بدون مصلحت نیست» ادامه داد و گفت: «یادتان هست که 3 روز پیش فرمانده اردوگاه از انبار بازدید کرد دستور داد که لباس خشن زمستانی را به ما تحویل دادند، حالا چقدر بجاست که همگی این بلوز سبز رنگ خشن زمستانی را به نشانه عزاداری بر تن کنیم.» در آن روز گرم که انسان از شدت حرارت بسختی می‌توانست نفس بکشد همه بچه‌ها لباس زمستانی پوشیدند، خدا می‌داند چقدر شرایط هوا نامساعد بود، فقط ساختمان «الرمادی» و « الانبار» شاهد ماجرا‌هایی از این نوع بوده‌اند، خاطرات واقعی را آنها ثبت و ضبط کرده‌اند، ایکاش این ساختمان‌های ساخته شده از سنگ و سیمان زبان داشتند و ناگفته‌هایی از این اسرا می‌گفتند که مو بر اندام بدخواهان نظام راست شود، سرتان را به درد نیاورم ما آن روز عزاداری کردیم ولی نوع عزاداری ما با آنچه که در جاهای دیگر مرسوم بود فرق داشت. معمولاً در مراسم عزاداری بازماندگان و مصیبت‌زدگان، ‌های‌های گریه می‌کنند، به سر خود می‌زنند، صورت‌ها را می‌خراشند، لباس‌ها را پاره می‌کنند، موها را چنگ می‌زنند، اما ما هیچ یک از این کارها را نکردیم، 5 روز سکوت مطلق کردیم، سکوتی که رژیم عراق با ضرب باتوم و انواع شکنجه‌ها نتوانسته بود ما را به آن مجبور کند، لباس‌ها را پاره نکردیم چون نیازی به پاره کردن نبود، بعضی از آنها آنقدر پاره و مندرس بود که چهل وصله شده بودند؛ این لباس کذایی را از تن درآوردیم و لباس به اصطلاح نو زمستانی را پوشیدیم.  پنج روز، روزه مستحبی گرفتیم، عزاداری ما با یک نوع سکوت و به آرامی انجام می‌گرفت،روز ششم افسر عراقی وارد اردوگاه شد. با فرمان او سوت گروهبان به صدا درآمد، دستور داد تمام اسرا را  به‌سلول های تنگ  بیندازند .  جمعاً 19 نفر را راهی زندان کردند، همگی را در چهار سلول جای دادند، سلولی که برای یک نفر هم مناسب و کافی نبود، چه برسد به چهار پنج نفر، ما پنج نفر در یک سلول قرار گرفتیم، گرمای سلول، تشنگی، حرارت زیاد و کمبود اکسیژن ما را به مرگ نزدیک می‌کرد، بچه‌ها شروع به سر و صدا کردند اما جوابی شنیده نمی‌شد، هر لحظه مرگ را در جلو چشمانمان به تصویر می‌کشیدیم، با مرگ یک گام بیشتر فاصله نداشتیم، بوی آن را حس می‌کردیم، ناگهان یکی از اسرا چشمش به روزنه کوچکی افتاد، روزنه‌ای که در حالت عادی قابل رویت نبود گویا جوشکار فراموش کرده بود آنجا را مسدود کند، شاید هم تقدیر چنین رقم خورده بود، به نوبت بینی خودمان را برای لحظه‌ای کوتاه کنار آن قرار می‌دادیم تا اندکی مرگ را به تاخیر بیندازیم، الان که دارم آن خاطره را مرور می‌کنم با تجسم آن منظره با خود می‌گویم، یک روزنه‌ای به اندازه نوک مداد چگونه جان چند نفر را از مرگ حتمی نجات داد البته یکی دو نفر از دوستان بیهوش شدند که با سر و صدای بقیه، عراقی‌ها مجبور شدند ما را از سلول بیرون بیاورند، با سختی و مشکلات زیاد آنها را به هوش آوردیم. دوباره زندگی عادی را شروع کردیم؛ پذیرایی عراقی‌ها با کابل‌های امریکایی و اسرائیلی و باتوم روسی که بدن اسرا را همچنان  نوازش می‌کرد.

 *  موزین به کسی گفته می‌شد که در نگاه اسرا شخصی مذهبی و حزب‌اللهی بود ولی از دید عراقی‌ها فردی آشوبگر و برهم زننده نظم اردوگاه.

علیرضا غلامی بادی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها