گفتگو با قدیمی‌ترین زن متهم به قتل‌

روزهای سخت زندان‌

13سال حبس؛ 13 سال روزشماری برای اجرای حکم مرگ؛ 13 سال اضطراب، دلهره و وحشت همه‌اش به خاطر یک اعتراف؛ اعترافی که خودش می‌گوید دروغ بود، از پایه و اساس کذب بود. فاطمه که تا سال 85 قدیمی‌ترین زن زندانی زندان اوین لقب داشت، پس از یک سال و نیم آزادی، اکنون باید دوباره محاکمه شود. حکم تبرئه‌اش در دیوان عالی کشور نقض و روزهای تشویش برای او بار دیگر آغاز شده است.
کد خبر: ۱۷۵۴۱۲

«ماجرای قتل چه بود؟» فاطمه در پاسخ به این سوال می‌گوید: کریم، برادر زن برادرم بود و با شوهرم رابطه صمیمانه‌ای داشت. ما مرتب به خانه یکدیگر رفت‌وآمد می‌کردیم تا این که بالاخره او کشته شد. من از ماجرای قتل خبر نداشتم. روز حادثه به همراه عروسم،‌ شوهرم و کریم به مجلس ختم یکی از اقوام رفتیم؛ اما شوهرم و کریم ناپدید شدند تا این که سرخاک، همسرم دوباره پیدایش شد. وقتی علت غیبتش را پرسیدم،‌ گفت کاری برایش پیش آمده است، بعد از آن دیگر خبری از کریم نشد.

با صدایی آرام، اما محزون حرف می‌زد و نگاهش به گل وسط فرش لاکی‌رنگ دوخته شد. او درباره این‌که چطور از قتل کریم مطلع شد، توضیح می‌دهد: «صبح روز بعد شوهرم به سر کار رفت. چند دقیقه بعد از خروج او از منزل تلفن زنگ زد و کسی پشت خط به من گفت منتظر مرگ خودت باش. از آنجا که مزاحم تلفنی داشتیم، اهمیتی ندادم. چند دقیقه بعد برادر‌شوهرم تماس گرفت. او خبر قتل کریم را به من داد و گفت، اگر به کسی حرفی بزنم، من را هم پیش او می‌فرستد. باز هم مرگ کریم را باور نکردم. از خانه بیرون رفتم و دیدم مغازه قصابی‌اش تعطیل است. پس از بازگشت به منزل مادرم را دیدم. او جلوی در ایستاده بود. به محض این که با هم رودررو شدیم، او هم گفت کریم را کشته‌اند.»

«برادر شوهرت چطور از قتل کریم باخبر شده بود؟» فاطمه در پاسخ به این سوال، صندوقچه خاطرات ذهنش را زیر و رو می‌کند. به یاد لحظه‌ای می‌افتد که از قبرستان به خانه بازگشته بود:

 آن روز که از مراسم ختم و قبرستان به خانه برگشتم، فهمیدم دامادم ماشین خریده است. او می‌خواست ما را به گردش ببرد، به همین خاطر به آشپزخانه رفتم تا وسایل مورد نیاز را بردارم. در آنجا 3‌‌لیوان کثیف و وسایل مصرف تریاک را دیدم. می‌دانستم کریم و شوهرم در خانه بودند؛ اما درباره نفر سوم از شوهرم پرسیدم و او گفت، برادرش نیز همراه آنها بوده است. در واقع روز قتل، برادر شوهرم نیز در خانه ما حضور داشت و به همین خاطر هم ماجراها را می‌دانست.

علی‌رغم سختی‌‌های زیادی که در زندان تحمل کرده، حافظه‌اش هنوز هم لحظه‌به لحظه آن روزهای دشوار را حفظ و ضبط کرده است. همان طور که داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند، گاه از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌رود و از همبندی‌‌هایش یاد می‌کند. چند دقیقه بعد افکارش که دوباره متمرکز می‌شود، از او می‌پرسم چطور شد که تو را بازداشت کردند؟

 همه می‌دانستند آن روز کریم خانه ما بوده است. شوهرم از من خواست اگر پلیس سراغمان آمد، قتل را گردن بگیرم. او گفت اگر این کار را بکنم، کمکم می‌کند هرچه زودتر آزاد شوم. من هم به خاطر این که بچه‌هایم بی‌پدر نشوند، به قتل اعتراف کردم و به زندان افتادم. آن روز 40 روز از ماجرای قتل می‌گذشت، 18 یا 19 ماه صفر سال 71 بود.

زندان همیشه سخت است، بویژه آن که به اتهام قتل در آنجا باشی و سرنوشتی تلخ در انتظارت. درباره روزهای اول زندان از فاطمه می‌پرسم. آن ایام تلخ‌ترین روزهای زندگی اوست. خودش این طور توصیف می‌کند: «وحشت‌زده بودم. تنها امیدم شوهرم بود که بیاید و مرا از زندان نجات دهد. اکثر زندانی‌ها برخورد بدی با من داشتند و می‌خواستند پول‌ها و لباس‌هایم را تصاحب کنند؛ اما چند نفر از زندانی‌ها که مهربان‌تر بودند به من توصیه کردند وسایلم را مخفی کنم و با کسی هم‌خرج نشوم. من تا روز آخر زندان با هیچ کس صمیمی نشدم. تحمل زندان خیلی سخت است مخصوصا روزهای اولش تازه من هم که بی‌گناه به آنجا رفته بودم و این بیشتر آزارم می‌داد.
ظاهرا چند بار محاکمه شده‌ای. درباره دادگاه و حکم‌هایی که برایت صادر شد، توضیح بده.

آب دهانش را قورت می‌دهد، شاید برای این که بغض‌اش نترکد. ای کاش این سوال را نپرسیده بودم. این را پیش خودم می‌گویم اما چاره‌ای نبود. فاطمه به خودش مسلط می‌شود و می‌گوید: در دادگاه هم قتل را قبول کردم.
شوهرم گفت برایم رضایت می‌گیرم. گفتم در دوغ کریم سم ریختم و او را کشتم. مدتی بعد یک روز در زندان بودم که حکم قصاص را به من ابلاغ کردند. بعد از ‌آن دیگر روز و شب نداشتم. شوهرم هم کاری نمی‌کرد.

انتظار برای مرگ، خود کشنده و مرگبار است. تمام حسی که فاطمه در آن روزها داشت، حالا یکهو در چشم‌هایش متمرکز می‌شود و در نگاهش موج می‌زند. «روزهایت را چطور می‌گذرانی؟» این را من می‌پرسم و این طور جواب می‌شنوم: صبح‌ها ساعت 4 بیدار می‌شدم، نماز می‌خواندم، ظرف‌ها را می‌شستم. چای دم می‌کردم و ساعت 5/7 که می‌شد می‌رفتم کلاس قرآن و تا ساعت 5 بعدازظهر آنجا بودم. البته مدتی هم کلاس قالیبافی و خیاطی هم می‌رفتم.

دوباره به یاد همبندی‌هایش می‌افتد و ناگهان لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد. «چرا می‌خندی؟»

یاد روزی افتادم که حکم قصاص نقض شد. وقتی این خبر را به من دادند، خیلی خوشحال شدم. مرتب خدا را شکر می‌کردم. به شوهرم گفتم اگر این بار به دادگاه بروم حقیقت را می‌گویم، اما او همچنان اصرار داشت این کار را نکنم. او می‌گفت دنبال کارهایم است تا آزادم کند.

زمان‌های ملاقات شاید بهترین زمان‌ها برای یک زندانی باشد؛ روزنه‌ای به بیرون؛ کورسویی امیدبخش. فاطمه درباره این که آیا در مدت 13 سال حبس ملاقاتی زیاد داشته یا نه، می‌گوید: شوهرم مرتب می‌آمد اما بچه‌هایم خیلی کم. هر دو سال یک بار. من 3 پسر و یک دختر دارم و فقط وقت‌هایی که تلفن می‌کردم و شوهرم خانه بود، می‌توانستم با آنها حرف بزنم چون شوهرم هر وقت از خانه بیرون می‌رفت، تلفن را در کمد مخفی می‌کرد.

به هر حال زمان به سال 85 رسید و دادگاه سرنوشت تشکیل شد. دادگاهی که نتیجه آن به نفع فاطمه رقم خورد و او را از اتهام قتل عمدی تبرئه کردند. فاطمه دادگاه دوم را این طور شرح می‌دهد: من موبایل شوهرم را با خودم به جلسه محاکمه بردم. آنجا بودم که همسرم تلفن زد. گوشی را طوری دستم گرفتم که قاضی هم صدا را بشنود. او پشت خط با اصرار از من خواست باز هم به دروغ قتل را گردن بگیرم. این طور شد که قاضی فهمید من بی‌گناه هستم و مرا تبرئه کرد.

روز آزادی، شادترین روز زندگی فاطمه بود. درست بالعکس روز دستگیری. زن میانسال وقتی از آن روز حرف می‌زند، برقی در چشمانش می‌درخشد: ساعت 12 شب بود که آزادم کردند. خیلی خوشحال بودم. خودم باورم نمی‌شد آزاد شده‌ام. یک ماه طول کشید تا باور کنم دیگر در زندان نیستم و البته تا مدت‌ها بعد شب‌ها نمی‌توانستم خوب بخوابم.

فاطمه اکنون بار دیگر باید به دادگاه برود و به همین خاطر مضطرب است، البته نقض حکم تبرئه او به خاطر پیدا نشدن قاتل اصلی است و احتمال تبرئه مجدد وی بسیار زیاد است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها