در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بدبختی من از بعد از زندان شروع شد. آن روزها برای کنکور درس میخواندم. هر چند هیچ وقت شاگرد اول نبودم اما امید زیادی داشتم در رشته روانشناسی قبول شوم. البته فقط برای دانشگاه سراسری زده بودم چون وضع مالیمان زیاد خوب نبود. پدرم از کار افتاده بود و یک مستمری ناچیز به او میدادند. مادرم هم خیاطی میکرد. دو خواهرم هر کدام رفته بودند سر خانه و زندگی خودشان.
دو هفته قبل از کنکور موقعی که با عزت که از دوستان قدیمیام بود به پارک رفته بودم، عزت وسوسه شد و به یک دختر جوان حرف ناشایستی زد. آن دختر جیغ و داد راه انداخت و برادرش که همان نزدیکی بود، سر رسید. دعوا شروع شد. من هم مجبور شدم از عزت دفاع کنم. وسط درگیری چاقویی را که همیشه بیدلیل و فقط به خاطر قشنگیاش در جیبم میگذاشتم درآوردم و دو ضربه به برادر آن دختر زدم. مجتبی غرق در خون شد. از وحشت نفسم گرفت و زبانم بند آمده بود. خدا را شکر که به موقع به بیمارستان رساندندش و او زنده ماند وگرنه حتما تا به حال من هم اعدام شده بودم. من به 6 ماه حبس محکوم شدم. تازه دیه هم باید میدادم. نمیدانید چقدر شرمنده پدر و مادرم بودم. اصلا نمیتوانستم توی چشمهایشان نگاه کنم. پدرم برای جور کردن پول دیه به دامادهایمان رو انداخت و آن مبلغ جور شد. 6 ماه به سختی گذشت و آزاد شدم، اما دیگر کنکور را از دست داده بودم. امیدم از بین رفته بود و دیگر کاری برای انجام دادن نداشتم. از صبح تا شب در خیابانها پرسه میزدم و با چند نفر از بچههای محل که قبلا فقط سلام و علیکی با هم داشتیم گرم گرفتم. دو ماهی از آزادیام گذشته بود که کمکم مادرم از بوی لباسهایم فهمید سیگاری شدهام. خب مگر سیگار چه اشکالی داشت. برای تفریح خیلی هم خوب بود. آن زمان این طور فکر میکردم. بالاخره باید اوقاتم را یکجوری میگذراندم. سربازی که قرار نبود بروم و به خاطر وضعیت پدرم معاف شده و از کنکور هم که جا مانده بودم. ولگردی خیلی زود برایم خوشایند شد. سارا و سپیده، خواهرهایم چند بار با من صحبت کردند. نصیحت، پشت نصیحت. حوصلهام سر میرفت از حرفهای تکراریشان و اعتنایی به آنها نداشتم. تمام هوش و حواس من شده بود «کامی لنگی»، «مهرداد فشنگی» و «ناصر بلبل». به نظرم بچههای توپی بودند و وقتی با آنها بودم حوصلهام سر نمیرفت. غمی هم نداشتم.
اولین باری که حشیش کشیدم را خوب یادم است. با بچهها رفته بودم بالاشهر، پارک قیطریه. مهرداد حشیش خریده بود. یک سیگار را خالی کرد و مواد را داخلش جا داد. نوبت به من که رسید حقیقتش ته دلم میترسیدم، اما به روی خودم نیاوردم و به قول بچهها «سه» نکردم. حالم یک جوری شده بود. به هر حال بعد از آن، کار همیشگیمان شده بود و آنقدر پررو شده بودیم که در همان محل خودمان سیگاری بار میزدیم. نمیدانم مادرم چطور و کی موضوع را فهمید. یک شب که به خانه رفتم دیدم سارا و سپیده و شوهرهایشان اخم کرده و عصبانی در هال نشستهاند. همین که وارد خانه شدم داد و هوارها شروع شد.
چقدر آزاردهنده بود برایم. نه من حرف آنها را میفهمیدم و نه آنها حرف مرا. همان شب از خانه زدم بیرون. کجا میتوانستم بروم. اصلا یک پسر 19ساله کجا را دارد که برود. رفتم سراغ داوود. او از بچههای زندان و هم سلول من بود به جرم سرقت 2سالی را حبس کشیده و 2 هفته قبل از من آزاد شده بود. داوود در یک زیرزمین در مولوی زندگی میکرد و بعد از آزادی هم دست از کیف قاپی نکشیده بود.
روز سومی که مهمان داوود بودم لحن و طرز نگاهش عوض شد انگار میخواست بگوید دوران مفتخوری تمام شده، مخصوصا که به حشیش هم اعتیاد پیدا کرده بودم. چاره چه بود جز این که با او شروع کنم به دزدی. جرات این کار را نداشتم درست مثل اولین باری که مواد کشیدم اما این بار هم به روی خودم نیاوردم. ترک موتور داوود نشستم و راه افتادیم. در خیابان دامپزشکی بود که داوود یک نفر را نشان کرد. قلبم به تندی میزد. او آرام آرام با موتور به مرد نزدیک شد. بیاختیار چشمهایم را بستم. وقتی به خودم آمدم که داوود سرم فریاد کشید: «گند زدی بیعرضه پس چرا نزدی؟» چی را باید میزدم؟ هنوز گیج بودم. داوود بعد از کلی غرزدن و ناسزا گفتن دوباره به راه افتاد. این بار در خیابان طوس بود که دوباره یک نفر دیگر را نشانم داد. مرد کیف سامسونت دستش بود و از کنار خیابان راه میرفت. بعضی وقتها اتفاقهایی در زندگی آدم میافتد که اصلا باور کردنی نیست. هنوز هم نمیتوانم باور کنم که آن روز چطور از یک خطر بزرگ، از خطر تبدیل شدن به یک سارق حرفهای، نجات پیدا کردم.
داوود این بار هم آرامآرام به سوژه نزدیک شد. مرد کت و شلوار خاکستری پوشیده بود، چهار شانه و قد بلند بود. پیش خودم فکر کردم اگر حواسم را خوب جمع نکنم، حتما مچام را میگیرد و یک کتک مفصل میخورم. میتوانستم حدس بزنم آدمی با آن قد و قواره چه دست سنگینی دارد، چون الیاس، شوهر سارا هم دقیقا همین هیکل را داشت و یک بار چنان سیلی به گوشم زده بود که هنوز انگار جایش میسوزد. با دلهره و اضطراب به دست آن مرد چشم دوخته بودم. همین که به او رسیدیم دستم را دراز کردم، اما مرد کیف را ول نکرد و همینطور دنبال موتور کشیده شد تا این که بالاخره من به زمین پرت شدم. داوود بدون این که پشت سرش را نگاه کند به سرعت فرار کرد. نقش بر زمین شده بودم و قلبم تندتر از پیش میزد. چشمهایم را از ترس بسته بودم. سیلی اول، مشت دوم، بعد چند لگد. مردم دورمان جمع شده بودند در همان منگی احساس کردم دستم شکسته است. خیلی درد میکرد. ناگهان مشت و لگدها قطع شد. آرامآرام چشمهایم را باز کردم. واقعا باور کردنی نبود. دیگر آبرو و حیثیتی نداشتم. همه چیزم به باد رفته بود. حالا باید چه خاکی بر سرم میریختم. آن مرد چهارشانه الیاس بود. شوهر سارا.
الیاس مرا به بیمارستان رساند. دست راستم را گچ گرفتند و مرا به خانه خودش برد. تمام این مدت در سکوت مطلق سپری شد. حتم داشتم او هم فامیل را خبر میکند و ماجرا را جار میزند اما این اتفاق نیفتاد. یک ساعت بعد وقتی سارا به خانه برگشت و مرا در آن اوضاع و احوال دید الیاس به او گفت: از روی درخت پرت شدهام. از همان روز، مراسم ترک اعتیاد و سر به راه شدنم شروع شد. ورزش، غذا، ورزش، غذا و... روزهای اول برایم خیلی سخت بود اما کمکم روبهراه شدم. بعد از سه هفته سارا کتابهای درسیام را برایم آورد و شروع کردم به درس خواندن. پدر و مادرم هم از این موضوع خوشحال بودند و هر روز تلفنی با من صحبت میکردند.
یک ماه و نیم که گذشت الیاس گفت باید بروم سرکار و مرا به یکی از دوستانش در طبقه دوم یکی از بازارچههای انقلاب که کتاب دست دوم میفروخت معرفی کرد و من آنجا مشغول شدم. قرارمان این بود که حقوقم را از الیاس بگیرد و خودش هفته به هفته مبلغی به من بدهد. در کتابفروشی، فرصت برای درس خواندن هم زیاد بود. آن سال به توصیه سپیده برای دانشگاه آزاد هم دفترچه فرستادم. قرار شد اگر قبول شدم او و سارا و الیاس به من پول قرض بدهند و از حقوقم کم کنند. شب کنکور خیلی اضطراب داشتم. انگار اولین بار بود که امتحان میدادم ولی خب به دلهرهاش میارزید چون همان سال قبول شدم. البته در دانشگاه آزاد. سال اول دانشگاه خیلی آرام و بیدردسر بود. همچنان در آن کتابفروشی کار میکردم و زیاد هم به خواهرهایم بدهکار نبودم اما تابستان همان سال، 18 شهریور پدرم فوت شد. غم مرگ پدر از یکطرف و مسوولیت نگهداری از مادرم از طرف دیگر به من فشار میآورد. بعد از مراسم چهلم قرار شد مادرم هر ماه خانه یکی از خواهرها بماند. من هم آواره شدم. از طرفی صاحب کتابفروشی هم عذر مرا خواست. چون بازار کساد بود و درآمد زیادی نداشت که بخواهد حقوق مرا بدهد. ترم سوم را بهسختی گذراندم. اوضاعم بهمریخته و بدهیام بالا رفته بود. در فاصله بین دو ترم بود که سارا و سپیده و شوهرهایشان مادرم را راضی کردند خانه پدری را بفروشیم و هر کدام پولی به آن اضافه کنند و یک مغازه راه بیندازند. انجام این کار تا عید طول کشید اما بالاخره مغازه را با وام و قرض در پونک خریدیم و قرار شد بعدازظهرها که کلاس ندارم من آنجا را اداره کنم. صبحها هم الیاس که از شرکت محل کارش استعفا داده بود آنجا میماند. یک سهمی از سود هم به شوهر سپیده میرسید که در سرمایهگذاری کمکمان کرده بود. کار بقالی سخت بود بخصوص برای من که دانشگاه هم میرفتم اما خدا را شکر درآمدمان بد نبود. بالاخره سال 79 فارغالتحصیل شدم.
خیلی سعی کردم یک کاری مرتبط با رشتهام پیدا کنم ولی انگار برای رشته من بازار کار وجود نداشت بههمین خاطر چسبیدم به مغازه و سال 81 توانستم آپارتمانی در میدان منیریه بخرم و مادرم را از نقل مکان هر ماهه از خانه خواهرهایم نجات بدهم. حالا دنبال این بودم که برای خودم مغازهای دست و پا کنم چون سهم من از 2 دامادمان کمتر بود و من باید به سود بیشتر فکر میکردم. برای خرید مغازه خیلی این در و آن در زدم ولی موفق نشدم و هنوز هم با الیاس کار میکنم. هر چه باشد او در حق من لطف بزرگی کرد و تمام عمر مدیونش هستم. اکنون که به آن روزهای سیاه زندگیام فکر میکنم تنم میلرزد و وقتی برخی جوانهای هم سن وسال آنموقع خودم را میبینم که در پارکها وخیابانها بیهدف پرسه میزنند واقعا افسوس میخورم. من زندگیام را با کمک خانوادهام از نو بنا کردم و موفق هم شدم. امیدوارم آنهایی که حال و روز آن زمان مرا دارند داستان زندگیام را بخوانند و بفهمند برای شروع هیچ وقت دیر نیست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: