سنگدل‌

آخر سال 1371 در شعبه 7 اداره آگاهی با پرونده عجیبی روبرو شدم. پرونده‌ای فاجعه‌آمیز که دل هر انسانی را به درد می‌آورد. آن چه که در پی می‌خوانید برگی از این پرونده عجیب و دردناک است.
کد خبر: ۱۷۵۳۹۳

آن روز صبح وقتی قدم به شعبه 7 گذاشتم. زن جوانی را مشاهده کردم که در گوشه اتاق شلوغ شعبه روبروی میز یکی از افسران باتجربه نشسته بود و آرام و بی‌صدا اشک می ریخت.

غم عمیقی در چهره داشت. او بسیار آشفته و سراسمیه به نظر می‌رسید و صدایش که با آه و ناله همراه بود آشکارا می‌لرزید.

وی که خودش را پروین 26 ساله معرفی کرد، با صدایی لرزان گفت: جناب سروان دخترم، جگرگوشه‌ام. 2 سال است که او را ندیده‌ام و هر بار که سراغ او را از شوهر سابقم می‌گیرم بهانه می‌آورد. نمی‌دانم چه بلایی سر مرضیه کوچکم آمده است.

او مریض و علیل است و خدا می‌داند که کجاست؟ تو را به خدا کمکم کنید تا جگرگوشه‌ام را پیدا کنم.

التماس‌های زن که با اشک و ناله همراه بود هرکس را که در آن اطراف بود تحت تاثیر قرار می‌داد.

کارآگاه زن را به آرامش دعوت می‌کند و از او می‌خواهد هر آن چه که راجع به شوهر و فرزندش می‌داند بیان کند.

پروین بعد از یک سکوت طولانی نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:

9 سال پیش با مردی که بنای ساختمان بود به نام بهروز ازدواج کردم. از همان روز اول او بنای ناسازگاری گذاشت سر کوچکترین مساله‌ای مرا به باد کتک می‌گرفت و به قصد مرگ کتکم می‌زد. من در خانه او مثل برده بودم. اما با تاکیدات خانواده‌ام که دائم تکرار می‌کردند، درست می‌شود، به زندگی ادامه دادم. تا این که اولین فرزند ما که یک دختر بود متولد شد. فکر می‌کردم با تولد دخترمان اخلاق او خوب می‌شود. اما همین که فهمید من دختر به دنیا آوردم بنای ناسازگاری گذاشت و یک ماه تمام مرا از خانه بیرون کرد. می‌گفت من زنی که دخترزا باشد، نمی‌خواهم.
باز با وساطت بزرگترها به خانه او برگشتم و زندگی جهنمی را آغاز کردم. سه سال بعد خدا یک پسر به ما داد. چند هفته‌ای خوب بود اما باز هم روز از نو روزی از نو. روزی نبود که منو سیاه و کبود نکند. اما بخاطر بچه‌هایم همه چیز را تحمل می‌کردم. تا این که سومین فرزند ما که یک دختر علیل بود، به دنیا آمد و از آن به بعد بود که حتی لحظه‌ای آرامش در زندگی نداشتم. به خصوص این که بهروز هم شدت اعتیادش افزایش یافته بود و نه سر کار می‌رفت و نه خرجی می‌داد و من مجبور بودم با کلفتی خرج خانه را دربیاورم و تازه پول مواد او را هم بدهم.

بالاخره بعد از 9 سال زندگی و در حالی که دختر اولم 7 ساله، پسرم 4 ساله و دختر کوچکم 11 ماهه بود تقاضای طلاق کردم و از او جدا شدم.

من به خاطر بچه‌هایم تمام بدبختی‌های دنیا را تحمل کردم اما مگر آدم چقدر صبر دارد. بالاخره یک روز صبر انسان لبریز می‌شه. چقدر می‌بایستی در خانه او حقارت و بدبختی می‌کشیدم. او یک مرد لاابالی و عصبی و عقده‌ای بود که به هیچ چیز به غیر از خودش فکر نمی‌کرد.

در زمان جدایی قرار شد بچه‌ها پیش من باشند و بهروز خرجی آنها را بدهد. اما او هر بار از این کار شانه خالی کرد.
ضمن این که مدتی بعد از جدایی ما، پدر بهروز به رحمت خدا رفت و ارثیه خوبی به او رسید و با همین ارثیه برای خودش خانه و ماشین خرید و بعد هم ازدواج مجدد کرد. با این که وضع مالی‌اش خوب شده بود اما باز هم به تعهد خود نسبت به دادن خرجی بچه‌ها عمل نمی‌کرد. چند بار از دستش شکایت کردم هر بار قول داد سر موقع خرجی بچه‌ها را بدهد. اما هیچ وقت به قول‌های خود عمل نکرد. تا این که فشار زندگی مرا وادار کرد که بچه‌ها را به خودش برگردانم. من مجبور بودم. او برای خودش خوش بود و من و بچه‌هایم در فقر و بدبختی دست و پا می‌زدیم.

او هم که چاره‌ای نداشت بچه‌ها را پذیرفت، بچه‌‌ها را سپرد به همسر جدیدش. من تا مدتی مثل آدم‌های دیوانه روز و شب نداشتم. بهانه بچه‌ها را می گرفتم اما چاره‌ای نداشتم، بایستی می‌سوختم و می‌ساختم.

البته هفته‌ای یکی، دو بار به بچه‌ها سر می‌زدم و اون‌ها را پیش خودم می بردم. طفلکی‌ها خیلی پژمرده و گوشه‌گیر شده بودند. اصلا خنده را فراموش کرده بودند. روزهای سختی را در کنار زن‌بابا سپری می‌کردند اما از ترس هیچی به من نمی‌گفتند.

بهروز هم مثل همیشه فقط به فکر خودش بود. او با زن جدیدش خوش می‌گذراند و بچه‌های من هم حکم کلفت را در آن خانه داشتند. تا این که از دو سال پیش دختر کوچکم، مرضیه مهربانم ناپدید شد.

هر بار که سراغ او را گرفتم بهروز یک بهانه آورد. یک روز گفت: فرستادمش پیش خواهرم و وقتی به سراغ خواهرش رفتم و دیدم اونجا نیست بهانه آمد که فرستادمش شهرستان. بعد که سماجت مرا دید بهانه آورد که او را در بیمارستان کودکان عقب‌افتاده بستری کرده و آخر الامر هم چند هفته پیش گفت که او را به یک خانواده خیر در مشهد سپرده تا معالجه‌اش کنند.

اما من به حرف‌های او شک دارم. بهروز درست دو سال است که مرا با این حرف‌ها سرگرم کرده نه آدرسی از آن خانواده که مدعی است مرضیه را به آنها سپرده به من می‌دهد و نه این که اجازه می‌ده با بچه‌هام صحبت کنم.
نمی‌دانم دختر نازنینم کجاست و چه بلایی سر او آمده است. حالا هم آمده‌ام تا جگرگوشه‌ام را پیدا کنید.

افسر پرونده دقایقی از او بازجویی کرد و آدرس شوهر سابق وی را گرفت و پس از دلداری زن از او خواست منتظر باشد تا آنها تحقیقات خود را انجام دهند.

روز بعد برای پیگیری پرونده به شعبه هفت رفتم. افسر پرونده سخت مشغول بازجویی از بهروز 32‌ساله بود. بهروز که جثه‌ای قوی داشت و عصبی و بی‌حوصله به نظر می‌رسید دائم تکرار می‌کرد:

همسر سابق من دیوانه است. او از وقتی فهمیده من ازدواج مجدد کردم روزگارم را سیاه کرد. هر روز به بهانه‌ای از من شکایت می‌کند. او حالت عادی ندارد و تمام تلاشش این است که آبروی مرا ببرد. او فقط به خاطر این که مرا اذیت کند، این مزخرفات را سر هم می‌کند.

وی در پاسخ به سوال افسر پرونده که در خصوص دختر کوچکشان مرضیه پرسید می‌گوید: دخترم بیمار بود. من به خاطر فشار مالی قادر به درمان او نبودم. لذا او را به یک خانواده متدین سپردم تا هم معالجه‌اش کنند و هم از او نگهداری نمایند.

این خانواده بچه‌دار نمی‌شوند و تا آنجا هم که اطلاع دارم بهتر از ما از مرضیه نگهداری می‌کنند.

این کل ماجرا است. حالا نمی‌دانم پروین چطور این موضوع را این‌قدر پیچیده کرده و داره آبروریزی راه می‌اندازد.

افسر پرونده از او می‌خواهد تا آدرس خانواده‌ای را که مرضیه را به آنها سپرده در اختیار آنها بگذارد. بهروز که با شنیدن این سخن افسر پرونده رنگ از رخش می‌پرد، بهانه می‌آورد که به خانواده مشهدی قول داده که هیچ‌وقت نام آنها را به میان نیاورد. او به افسر پرونده می‌گوید آنها از من خواستند به خاطر روحیه خود مرضیه هم که شده هیچ‌وقت این راز را که او دختر آنها نیست با وی در میان نگذارند و به همین خاطر بهتر است او را هم نبینیم. بهروز می‌افزاید: از طرفی وقتی آنها بچه را تحویل گرفتند چند هفته بعد خانه‌شان را عوض کردند و به نقطه نامعلومی رفتند و هیچ اطلاعی هم به ما ندادند.

بهروز تاکید کرد: من مطمئنم که جای مرضیه بسیار خوب است و او در ناز و نعمت زندگی می‌کند. اما وقتی افسر پرونده تاکید نمود که هر آدرسی از آن خانواده دارد در اختیار آنها بگذارد بهروز اجازه خواست که تا فردا به او فرصت داده شود تا آدرس آنها را بیاورد. اما وقتی با مخالفت افسر پرونده روبه‌رو می‌شود بهانه می‌آورد که آدرس در خانه است. افسر پرونده با او همراه می‌شود. بهروز در وسط راه وقتی سماجت افسر پرونده را می‌بیند و از طرفی می‌فهمد که راه گریزی ندارد با صدای لرزانی به کارآگاه می‌گوید:

من دروغ گفتم. مرضیه دو سال پیش وقتی به قم رفتم گم شد.

وی می‌افزاید:

او را در حیاط حرم گذاشتیم و به زیارت رفتیم وقتی برگشتیم اثری از او نبود. هر جا هم که دنبالش گشتیم ردی از او نیافتیم. بعد هم به خاطر این که از شر غرولندهای همسرم رها شوم این بهانه‌ها را آوردم. حقیقت این است که دخترم مرضیه گم شده است.

کارآگاه باتجربه که متوجه می شود واقعیت غیر از آن چیزی است که بهروز می‌گوید او را به اداره آگاهی برمی‌گرداند و دامنه بازجویی را تنگ‌تر می‌کند.

بهروز در زیر بمباران سوال افسر پرونده طاقت را از دست داده و پرده از رازی وحشتناک کنار می‌زند. او در میان اشک و آه و ناله می‌گوید:

دخترم، جگر گوشه‌ام را کشتم. من یک قاتلم. مرضیه را من کشتم.

بهروز پس از دقایقی سکوت که با اشک و  حسرت همراه بود، ادامه داد:

آن روز به همراه همسر جدیدم و بچه‌هایم به شهرستان رفته بودیم. زن جدیدم که با مادرم درگیر شده بود بچه‌ها را به امان خدا ول کرد و به تهران برگشت. وقتی من به خانه آمدم مرضیه شیون می‌کرد و آرام نمی‌شد. دو بچه دیگرم تو حیاط بازی می‌کردند. سعی کردم مرضیه را ساکت کنم. اما او ساکت شدنی نبود. رفتن همسرم از یک طرف، نبود مواد از طرف دیگر و از همه بدتر گریه و شیون مرضیه اعصابم را خرد کرد. یک لحظه از خود بی‌خود شدم. افکار شیطانی به ذهنم هجوم آورد. نفهمیدم چی شد مرضیه را بلند کردم و محکم به زمین زدم. دختر بیچاره در دم جان سپرد و برای همیشه ساکت شد.

اولش فکر کردم بیهوش شده. من نمی‌‌خواستم جگر گوشه‌ام را بکشم. اما وقتی دقت کردم، دیدم نفس نمی‌کشد.
دستپاچه شده بودم. با عجله جسدش را داخل پتو پیچیدم و دور از چشم همه او را از خانه خارج کردم و بردم در یک باغی در اطراف شهر چال کردم. بعد هم برگشتم خانه دختر و پسرم را برداشتم و بی‌خبر رفتم تهران.

تو مسیر بچه‌ها سراغ مرضیه را گرفتند. بهانه‌های مختلف آوردم. وقتی به تهران رسیدم سراغ زنم رفتم. بهش گفتم به خاطر این که تو راحت باشی مرضیه را نیاوردم. بعد هم سعی کردم به بهانه‌های مختلف پروین را دست به سر کنم تا این که او شکایت کرد.

با اعترافات بهروز راز گم شدن مرضیه کوچولو فاش شد و این پدر سنگدل روانه زندان شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها