در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا این کوچولوی قصه ما، توی مدرسه آب بازی کرده و دوباره مریض شده، اما به مامانش نگفته که چند روزه گلوش درد میکنه، میترسه بگه و مامانش دوباره ببرتش پیش آقای دکتر.
از مدرسه که به خانه رفت، مامانش بغلش کرد و بوسیدش و متوجه شد صورت پسر کوچولوش خیلی داغه، انگار که تب داره.
از سینا پرسید: پسرم، حالت خوبه ؟ چرا اینقدر داغی؟ نکنه مریض شدی!
سینا با ترس و لرز گفت: نه، نه، من حالم خوبه. هوا خیلی گرم شده! و رفت در تختش خوابید.
تبش خیلی بالا رفته بود و کابوس میدید که همه دکترهای بیمارستان با آمپولهای خیلی بزرگ به طرف او میآیند. چند پرستار هم دست و پایش را گرفتند و سینا با تمام وجود فریاد میکشید و تقلا میکرد تا از دست آنها فرار کند.
مامان سینا تا صدای جیغ و فریاد او را شنید، بالای سرش رفت و بیدارش کرد: سینا جان... سینا... پسرم... و دستش را گذاشت روی پیشانی او و متوجه شد که خیلی داغه و درجه را زیر زبانش گذاشت. درجه رفت بالای 38 درجه و فهمید که سینا تب داره. بلندش کرد و گفت: سینا جان بلند شو... بلند شو ببرمت دکتر... تب داری.
سینا تا اسم دکتر را شنید، جیغ زد و گریه کرد و گفت: نمیخوام بیام دکتر... نمیخوام... من از دکتر بدم میآد... به من آمپول میزنه... نمییام...
مادر گفت: نه پسرم... نه... حتما که آمپول نمیده... میگم فقط شربت و قرص بده.
بعد سینا راضی شد که با مامانش بره دکتر.
دکتر مهربان به سمت سینا آمد و دستش را در جیب کرد تا درجه را درآورد. ولی سینا کوچولو فکر کرد که درجه؛ آمپول است و فرار کرد و رفت پیش مامانش.
مامان به دکتر گفت: آقای دکتر، پسر من از آمپول میترسه... میشه لطفا آمپول ندید...
دکتر گفت: سینا کوچولو اگه میخواد زودتر خوب شه تا به درس و مدرسهاش لطمه نخوره باید آمپول بزنه. اما اگر احتیاط کرده بود و بیماریاش را زودتر به شما اطلاع داده بود شاید با چند تا قرص و یک شیشه شربت خوب میشد.
سینا تا تزریقاتی گریه میکرد. همینطور که روی تخت نشسته بود و به آمپول نگاه میکرد، ناگهان آمپول یک چشمک به سینا زد. سینا فکر کرد اشتباه میبیند، بیشتر دقت کرد و دید که آمپول از میز پایین آمد و پرید روی تخت و کنار سینا نشست.
آمپول گفت: سلام پسر کوچولو... شنیدم که از من میترسی... من که ترسناک نیستم... تازه خیلی هم مهربانم... من دوست تو هستم... میدونی چرا؟ چون که تو به وسیله من حالت خوب میشه و دیگه مریض نمیشی... من که درد ندارم تو چون که با ترس به من نگاه میکنی برایت دردناک میشم ولی اگر با این فکر که اصلا درد نداره منو نگاه کنی... میبینی که اصلا هیچ دردی حس نمیکنی... تازه من باعث میشم که تو زودتر خوب شی و از درس و مدرسهات عقب نمانی... حالا الآن خانم پرستار داره میآد... میبینی که من چقدر مهربانم و تو رو درد نمیآرم... من باعث میشم که تو زودتر خوب شی و بتونی با دوستات بازی کنی و از درس و مشقت هم عقب نمانی. برای اولین بار سینا با آرامش روی تخت خوابید و آمپول زد و دید که اصلا درد نداشت و فهمید در این مدت ترس از آمپول بوده که او را اذیت میکرده نه آمپول کوچولو...
گلنوشا صحرا نورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: