داستانک

عطر اذان‌

کد خبر: ۱۷۴۹۴۷

عاشقش بود. عاشق صدا و دو تا گیس سفید بافته شده‌اش.

عاشق این که بدون روشن کردن تلویزیون یا رادیو بدون لحظه‌ای شک، وضوشو می‌گرفت و به نماز می‌ایستاد.

عاشق شعرها و ضرب‌المثل‌هاش  و خلاصه هر چیزی رو که اون می‌گفت بهترین دنیا بود براش و شک نمی‌کرد.

هنوزم یه وقتایی که خیلی دلتنگ می‌شد نفس‌ عمیقی می‌‌کشید و بوی عطرشو حس می‌کرد.

چقدر جاش خالی بود.

وقتی رفت یه قسمت از زندگی‌رو با خودش برد و تنها چیزی که گذاشت خاطره‌ای بود که گاهی با خنده همراه بود و گاهی با بغض فروخورده توی گلو.

اصلا حس نمی‌کرد که اونقدر باهاش اختلاف  سن داره.

همیشه باغچه پر گل بود و همه چیز سرجای خودش بود.

همیشه آرامش بود و آرامش.

کاش الانم بود و دوباره برمی‌گشت پیشش.

با هم تاب می‌خوردن و بالا و پایین می‌رفتن.

با بالا و پایین رفتن تاب از خیالش افتاد بیرون، اذان هم تموم شده بود.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها