گزارش پشت صحنه برنامه رادیویی «روایت سلامت»

پرهیز از قضاوت زودهنگام

تا به حال برای همه ما کم و بیش اتفاق افتاده که شخصی در مقام معلم، پدر، مادر، مدیر و ... سعی داشته که راه درست زندگی را به ما نشان دهد و به قولی راه را از چاه به ما گوشزد کند. ولی گاهی آنقدر روی نصایحشان تاکید می‌کنند و ما را خام می‌پندارند که بحث از حوصله خارج می‌شود و آن دریافت پیام و نتیجه مطلوب حاصل نمی‌شود. ولی اگر همین نصایح در قالب داستان و یا تعریف سرگذشت دیگران بیان شود تاثیر بیشتری روی شنونده بر جای می‌گذارد.
کد خبر: ۱۷۴۴۴۳

برنامه روایت سلامت یکی از برنامه‌های گروه صبحگاهی رادیو سلامت است که داستان‌های آموزنده و دارای نکات اخلاقی را به صورت روایت به گویندگی خانم نوازی و کارشناس برنامه پروین ناظمی، روانشناس برای شنوندگان بیان می‌کند. این برنامه با نمایش‌های رادیویی کاملا متفاوت است. نه بازیگر دارد و نه صرفا سرگرم‌کننده است.
برنامه روایت سلامت روزهای یکشنبه ضبط و روزهای جمعه ساعت 9 صبح پخش می‌شود. ساعت 30/10 با خانم لعیا متین پارسا سردبیر برنامه قرار داشتم تا گزارش برنامه را تهیه کنم. عبور از راهروی استودیوها بسیار جالب است. از هر استودیویی یک صدا به گوش می‌رسد. برنامه علمی ، نمایش، ادبی، معارف و ...

وارد استودیوی شماره 9 می‌شوم. خانم متین سردبیر و خانم سارا شریفی تهیه‌کننده و خانم آزادی صدابردار مشغول ضبط برنامه «سبز، زرد، قرمز» هستند. سردبیر با عذرخواهی می‌گوید گوینده برنامه کمی دیر به برنامه رسیده از این رو برنامه هنوز تمام نشده و «روایت سلامت» با 30 دقیقه تاخیر شروع می‌شود.

بالاخره نوبت ضبط برنامه شروع می‌شود. عوامل غیر از گوینده تغییر نمی‌کنند. صدابردار برای چند دقیقه‌ای استودیو را ترک می‌کند تا تجدید نیرو کند. بالاخره ضبط ساعت 05/11 شروع می‌شود. آرم برنامه با صدای دلنشین خانم نشیبا و به قول تهیه‌کننده صدای فاخر و به قول سردبیر صدای شیک گفته می‌شود.

روی دیوار استودیو 2 چراغ قرمز و سبز وجود دارد و رابط بین صدابردار و گوینده است. زمانی که چراغ قرمز می‌شود علامت احتیاط است یعنی گوینده باید صحبت‌های خود را آغاز کند و صدی اضافی وجود نداشته باشد و زمانی که چراغ سبز شد دیگر صدای گوینده روی آنتن و ضبط نیست.

زمانی که چراغ قرمز شد خانم نوازی شروع می‌کند: به نام خداوند بخشنده و مهربان. دوستان صبح بهاریتان به خیر....

قبل از شروع روایت داستان، روانشناس توضیحات کوتاهی می‌دهد و می‌گوید: «پدر و مادرها خیلی زحمت می‌کشند تا فرزندان دچار مشکل نشوند. چقدر خوب است که فرزندان از درک و آگاهی خود استفاده کنند تا بتوانند جواب این محبت‌ها را بدهند.»

پس موضوع داستان مشخص می‌شود: احترام به والدین. یک موسیقی پخش می‌شود و دوباره چراغ قرمز می‌شود و خانم نوازی شروع می‌کند به روایت:

... در خانه پدر تمام اقوام دور هم جمع بودند. حال پدر اصلا خوب نبود و به قول جمع، روزهای آخر زندگیش بود.
خواهرم مینا و من بعد از فوت مادر همیشه به پدر رسیدگی می‌کردیم. حمام می‌بردیم، کتاب می خواندیم، داروهایش را می‌دادیم و شب هنگامی که شوهر مینا می‌آمد دنبالش و من با پدر تنها می‌شدم در اتاق‌های خانه قدم می‌زدم و یاد روزهای زیبای گذشته در کنار پدر و مادر می‌افتادم. چقدر پدر برای این خانه زحمت کشیده بود. و حالا که در بستر بیماری افتاده فقط ناتوان رو به من می‌گوید پسرم الهی پیر شی. مسعود انشاءالله خیر ببینی....

خانم مهین پارسا هر از گاهی توضیحاتی را درباره برنامه به تهیه‌کننده می‌دهد. این برنامه تا هفته قبل توسط خانم فروغ وزیری‌زاده تهیه‌کنندگی می‌شده و خانم شریفی اولین بار است که تهیه‌کنندگی این برنامه را برعهده دارد.

.... هنوز افراد فامیل مشغول گفتگو بودند پدر از من خواست کیف اسناد را برایش ببرم سراغ کمد قدیمی می‌روم. نقشه جهان دوباره توجهم را جلب می‌کند و یاد بچگی‌ام می‌افتم که یکی از سرگرمی‌های من و پدر پیدا کردن شهرها و کشورهای جهان در روی نقشه بود. پدر عاشق سفر بود. بخصوص سفر به دور ایران. گرچه کمتر از این که آرزو کرده بود توانسته بود به سفر برود...

از موسیقی که تهیه‌کننده پخش می‌کند مشخص است داستان کمی احساسی و غمگین است. هرچند خانم نوازی نیز اجرای بسیار خوبی دارند و حس همدردی را در مردم ایجاد می‌کند.

آقای نیما شمس‌الدین هم برای عکاسی از عوامل از راه می‌رسد و با هماهنگی وارد استودیو شده و عکس می‌گیرد.

... کیف مدارک را برداشته برای پدرم بردم. عمو آهسته گفت: مسعودجان این خونه خیلی از بین رفته چرا مواظبش نشدی. عمو همیشه چشمش به دنبال خانه ما بود. البته خیلی از اقوام این خانه را دوست داشتند. پدر کیف را گرفت و به محضردار که از قبل آمده بود داد و گفت: من تصمیم دارم این خانه را به نام مسعود و ویلای شمال را به نام مینا کنم و از همه شما خداحافظی کنم. کم‌کم زمزمه اطرافیان را می‌شنیدم که می‌گفتند که این دو خیلی زحمت کشیدند حقشان است. ناگهان فکری از سرم گذشت. به مجردی که خانه به نامم شد رو به عمو گفتم: عمو من خانه را می‌فروشم.

چند می‌خری....

تهیه‌کننده موسیقی پخش می‌کند که ناگهان متوجه می‌شود که موسیقی با کلام است. موسیقی را قطع می‌کند علت را می‌پرسم و می‌گوید: معمولا در بین برنامه از موسیقی بی‌کلام استفاده می‌شود. البته مشکل از شناسنامه سی‌دی بود که به اشتباه نوشته شده بود: موسیقی بی‌کلام!!

... از این تصمیم، محضردار هم تعجب کرده بود. عمه گفت پسره نمک‌نشناس. برادرم این همه برای این خانه زحمت کشیده است. لااقل می‌گذاشتی چند دقیقه می‌گذشت. پدر با نگاه رنجیده نگاهی به من انداخت. فکر نمی‌کرد پسر نمونه‌اش این طور نمک‌نشناس باشد. من رو به جمع گفتم تنها آرزوی پدرم دیدن شهرهای ایران است و اجرای این آرزو نیاز به پول فراوان دارد. می‌خواهم یک آمبولانس مجهز و پرستار تهیه کنم و پدر را حداقل به دیدن شهرهای نزدیک ببرم. چشم در چشم مشکی پدر دوختم.

امید تازه‌ای در چشمانش موج می‌زند. مهم نبود که آینده من چه می‌شود. مهم پدر بود که از یک عمر تلاشش لذت ببرد. فقط همین.

بعد از داستان، خانم ناظمی روانشناس برنامه گفت: تمام اهل فامیل و حتی پدر که مسعود را بزرگ کرده بود در مورد او زود قضاوت کردند. ولی در دل پسر چیزی نهفته بود که فقط به آرزوی پدر فکر می‌کرد. روح فداکاری و حق‌شناسی.

اولین برنامه تمام شد و قرار شد که یک برنامه دیگر از روایت سلامت ضبط شود...

ساعت نزدیک 12 بود. گوینده لیوان به دست از استودیو خارج می‌شود. در استودیو ما خبری از پذیرایی نیست و خوردن و آشامیدن ممنوع است.

 نمایش بعدی آماده ضبط می‌شود. از نوع موسیقی به کار رفته متوجه می‌شوم داستان غمگین نیست. چراغ استودیو قرمز می‌شود. خانم نوازی پشت میکروفون اعلام می‌کند: داستان این هفته؛ همین حالا.

خانم دکتر فاطمی، روانشناس بحث را شروع می‌کند: تا حالا تو زندگی فکر کردید که اگر یاد بگیرید و عادت کنید که به کسانی که دوستشان دارید، بگویید که دوستشان دارید،‌ چقدر احساس آرامش می‌کنید و از بار سنگین نجات پیدا می‌کنید و خیلی مواقع به خاطر غرورمان یا تفکر جامعه و یا فرهنگ و یا مسائلی که در آن اتفاق افتاده،‌ آنقدر خشن می‌شویم که حتی از احساسی که در وجودمان است، بی‌خبر می‌شویم و یا آنقدر نسبت به کلمه دوستت دارم تعصب داریم که حاضر نمی‌شویم به زبان بیاوریم و چه بسا که خیلی از مواقع زمانی به خود می‌آییم که آن شخص را از دست داده‌ایم و یا از بین ما رفته است، پس یاد بگیریم که تمرین کنیم و به کسانی که دوستشان داریم، بگوییم دوستت دارم.

عوامل برنامه نگاهی به هم می‌اندازند و بحث شروع می‌شود. یکی می‌گفت سخته. اون یکی می‌گفت چرا سخته، تمرین کن آسونه. من هم به شوخی به آنها گفتم امروز که من اینجا هستم خیلی مواظب حرف زدنتان باشید، یکهو دیدید شنبه که قاب کوچک چاپ شد، چندین میلیون نفر حرف‌هایتان را بشنوند (بخوانند)‌.

خانم نوازی شروع به روایت می‌کند: در کلاس مشاوره، معلم به شاگردانش که برای مشاوره گرفتن دور هم جمع شده‌اند، تکلیف داد که دانش‌آموزان بروند و از کسی که مدت‌هاست دیدن نکرده‌اند، بازدید کنند و به او بگویند دوستت دارم. یکی از آقایان ناراحت می‌شود و این کار را دخالت در امور زندگی شخصی تلقی می‌کند، ولی ... .

خانم دکتر پروین ناظمی در آخر داستان می‌گوید: بعضی از افراد به نزدیک‌ترین فرد خانواده ابراز احساسات نمی‌کنند و این کار را لوس‌بازی می‌دانند و پیش خود تصور می‌کنند که دیگران از رفتار آنها متوجه می‌شوند که به او علاقه‌مند است، ولی گفتن این جمله بسیار تاثیر مثبت در روابط خواهد گذاشت.

و به این ترتیب ضبط این برنامه هم تمام شد. همین طور که از استودیو خارج می‌شدم با خود فکر کردم کسی از عزیزانم هست که به او بگویم دوستت دارم ولی کوتاهی کردم؟ دخترم که حداقل روزی 2 یا 3 بار می‌شنود آهان یادم اومد مادرم.

با عجله به اتاقم می‌روم تا گوشی تلفن را بردارم و حرف دلم را به مادرم بگویم. مامان به اندازه دنیا دوستت دارم.

مژگان جعفر قلی‌زاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها