در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایده نخستین سریال چگونه به سامان رسید؟
حدود 2 سال پیش برای نگارش این سریال دعوت شدم. چند جلسهای با تهیهکننده کار صحبت کردیم تا به طرح اولیه رسیدیم. آن طرح در تلویزیون مطرح و مصوب شد؛ ولی بعدها بین تبدیل طرح به سناریو فاصله افتاد.ایده اولیه از ذهنم پاک شده بود و مقداری با طرح، احساس غریبگی میکردم. دوباره طرح دیگری آماده و مصوب شد و در یک دوره نگارشی 10 قسمت از سریال را نوشتم. نظراتی از طرف شبکه به ما اعلام شد که دیدم قابل استفاده است. تصمیم گرفتم آن 10 قسمت را کنار بگذارم. در این مرحله آقای زهتابی هم به ما ملحق شد. در یک فاصله زمانی، حدود 25 جلسه دوباره طرح تازهای نوشتم و تا 6 قسمت جلو رفتم، ولی خودم به واقع رضایت نداشتم، شاید به خاطر تراکم کاری نمیتوانستم بر متن تمرکز داشته باشم.
تصمیم گرفتم. هر طوری شده، فرصتی را واقعا برای «سامیه» خالی کنم. در یک دوره 20 روزه، 19 قسمت از فیلمنامه را نوشتم. این متنهای تازه هم خیلی با آن طرحی که در تلویزیون تصویب کرده بودیم، ارتباطی نداشت. دوستان سناریو را میخواندند و نظرات خود را به ما ابلاغ میکردند. فیلمنامه سامیه به این ترتیب شکل خودش را گرفت.
نگارش 19 قسمت در عرض 20 روز بر کیفیت کار اثر نگذاشت؟
در خیلی از سریالهایی که نوشتهام به همین سیاق کار کردهام. در حالت عادی روزی یک قسمت فیلمنامه مینویسم. همه این قضیه را میدانند به همین علت است که تراکم کاری بنده زیاد است. این توفیق اجباری در سینما و تلویزیون نصیب من شده که بیشتر در خدمت دوستان باشم و خیلی وقتها هم شرمنده همکاران میشوم، چون به خیلی از پیشنهادها نمیتوانم پاسخ مثبت بدهم.
گمان نمیکنید که همین تعدد ایدهها و موضوعهای تزریق شده، تمرکز بیننده را بر ریسمان اصلی داستان کمرنگ کرده است؟
شما مطمئن باشید اگر سریال چنین متنی نداشت، این طیف از بازیگران سینما و تلویزیون در این کار گرد هم جمع نمیشدند. حالا این بازیگرها شاید خلا‡یی را همیشه احساس میکردند که 90 درصد قصههایی را که میخوانند سطحی، یک خطی، تکراری و خیلی زمانها فاقد کشش و جذابیت است؛ اما چیدمان قصه و رخدادهای کار در این سریال براساس زندگی است که در کنار آدمها، اتفاقات کوچک و بزرگی میافتد که همین امر مسائل عاطفی و برخوردهای اجتماعی را سبب میشود.
برخی از دوستان هستند که میآیند یک خطی را میگیرند و با همین خط جلو میروند، نتیجه آن داستانهای بسیار تکراری میشود که مخاطب ندارد. شما فکر میکنید چرا سینمای ما دچار ورشکستگی شده و مخاطب ندارد؟ برای اینکه رشد فکری مردم ما، خوشبختانه از رشد فکری هنرمند جماعت جلو افتاده است.
شما در پردازش داستان خود مدام از این شاخه به آن شاخه میپرید.
کاری که من در نوشتههایم انجام میدهم، این است که حداقل اتود میزنم، نمیترسم از اینکه به من بگویند تماشاگر نمیداند، البته خیلی چیزها را از دست میدهم. من با همین روش کارهای بسیاری نوشتم و تماشاگر هم اتفاقات داستان مرا لحظه به لحظه پیگیری میکرد. وقتی ما میخواهیم داستانی راجع به کمیته امداد و یک امدادگر بنویسیم، قاعدتا این امدادگر در مسیر حرکتش با آدمهای زیادی سروکار دارد.
این آدمها هم هر یک اتفاقات خاص خود را همراه میآورند. شما باید بتوانید اینها را هارمونیک و یکدست کنید تا تماشاگر خط اصلی داستان را که همان قصههاچ زنبور عسل است، پیگیری کند. داستانهای فرعی دیگر قاعدتا به تنه اصلی نزدیک میشود. یک جایی در مطبوعات نوشتند: «سرنوشت نگرفت!» دوستان باید حوصله کنند تا سریال به قسمت 8 خود برسد. من مردم عادی را میبینم و کاری هم به منتقدان و افراد دیگر ندارم.
چون نظراتشان برایم ثقیل است. حرفهایی میزنند که خودشان هم ترجمانش را نمیدانند. من از اینها حرفی نشنیدم که به درد من بخورد. بنده با اینکه تجربیات آکادمیک اینها را نداشتم کلی متن نوشتهام. در طول تاریخ تلویزیون معدود افرادی به اندازه من درام نوشته.
گویا این آمار کمی، برای شما خیلی اهمیت دارد؟
سریالهایی نوشتهام که در ذهن مردم مانده است. از من حدود 40 کار از تلویزیون پخش شده، همین حالا 7 کار را در دست دارم اینها نشاندهنده چیست؟ این موضوع نشان میدهد که چه دوستان بخواهند، چه نخواهند، بنده کارم را بلد هستم. برای آنهایی که نمیخواهند از این بابت خیلی هم متاسفم!
شما هم دارید یک طرفه به قاضی میروید و خنجر را از رو میکشید. به هر حال مرغ یک پا ندارد و نویسندگی هم عنصر 128 جدول فلزات نیست که فرمولش را شما کشف کرده باشید. شما سایرین را به مواردی متهم میکنید و به آنها برچسب میزنید که خودتان هم از این موارد مبرا نیستید.
ما یک درد داریم. من میگویم فرض کنید تلویزیون ما یکی دو شبکهاش دولتی بود، چند شبکه دیگر هم مانند دیگر کشورها خصوصی داشتیم. خداوکیلی آن شخص که قرار است هزینه کند و از طریق تبلیغات شبکه خود را اداره کند، یکی از این منتقدان و سریالسازها را به سازمانش راه میداد؟ کاری که ساخته میشود در وهله اول باید دیده شود. وقتی مردم اثری را میبینند، اولین موضوعی که به ذهنشان میرسد، باید این باشد که فیلمنامهنویس کار، آدم فکوری است، یعنی طرف 10 شخصیت مختلف در قصه میآورد و هر شخصیت به زبان خودش صحبت میکند. نویسنده این آدمها را میشناسد، به ارتباط آنها اشراف دارد و از شکل و شمایل درام آگاه است.
اگر اجازه بفرمایید به مناسبات و بدهبستانهای آدمها در سریال بپردازیم. لودگیهای فرزاد کمی از اثر بیرون زده و با رویه جدی و به تعبیر شما «هاچ زنبور عسلی» قصه همسو نیست.
داستان یک ملودرام است و در این موضوع شکی نیست، ولی این موضوع را کتمان نمیکنم که یک جاهایی به حادثه نزدیک شده و برخی موارد هم به ژانرهای دیگر ناخنکی میزند. به نظرم این رویه خیلی هم پسندیده است.فرزاد یک آدم پرتلاش است، مدیریت میداند و به لحاظ اقتصادی یک مغز است. کامیاب شرکت را بیجهت در اختیار این آدم نگذاشته است. به هر حال بازیگر، این آدم را با این پتانسیل اجرا کرده و تلاشی است که البته کارگردان از او خواسته است. فرزاد بسیار جدی است اگر جدی نباشد، چگونه میتواند به مسائل اقتصادی و نبض بازار مسلط باشد.
این تحلیل شما از شخصیت فرزاد با آنچه در سریال میبینیم منافات دارد؟
فرزاد تصور میکند همانطور که در خانه با نزدیکان خود مراوده دارد، در مکانهای دیگر هم میتواند به این شکل عمل کند؛ اما گاهی به موانعی برخورد میکند، حالا این مانع میتواند اصلان باشد. اصلان در برابر او میایستد، در این مقطع لحظات کمیک و شاد رقم میخورد نه اینکه تعمدی در کار باشد. این تضاد بین این دو نفر وضعیت مفرح پیش میآورد.
تنهایی و خلوت آدمهای محوری را کم میبینیم، سامیه اغلب در خیابان و محل کار است، چرا این بشر 24 ساعته در حال خدمت به خلایق است؟
ای کاش شما نسخه اصلی فیلمنامه را میخواندید. من این بخشها را در فیلمنامه لحاظ کردهام. الان که قسمت 9 هم پخش شد، من غیر از یک سکانس هنوز اتاق سامیه را ندیدم. در فیلمنامه، سامیه را بارها در اتاقش تنها میبینیم. نمیدانم دوستانی در حین تصویربرداری و مونتاژ با این سکانسهای تنهایی سامیه چه کردهاند. موضوعی که برای اغلب بازیگرها بعد از خوانش فیلمنامه مقبول به نظر میرسید، همین موضوع تنهایی شخصیتهاست که برای اغلب آدمهای داستان چنین لحظاتی را طراحی کردم.
فرخ در حد یک تیپ آدم خلافکار که از زندان آزاد شده و از خوش روزگار معتاد هم است، چرا متوقف مانده؟
من از فرخ تصور دیگری داشتم. اگر دوستان با آن تحلیل و ذهنیت پیش میرفتند، شما نمیتوانستید بگویید این آدم خطاکار است. در شمایل فعلی فرخ، با این سر تراشیده و این قیافه تابلو، خودم ماندهام که چرا تاکنون پلیس او را نگرفته است. این آدم با این تیپ اگر در خیابان هم راه برود باید به او گیر بدهند. جعفر دهقان بازیگر خوبی است، ولی طفلک آمده تلاشی را انجام داده که از او خواستهاند یک جاهایی من احساس میکنم دچار دوگانگی است. آنچه را هم که از او خواستهاند نپذیرفته و تلاش کرده فرخ را به شمایل دیگری ترسیم کند.
برای مخاطب هم باورپذیر نیست که ثریا با این نگاه و ظرافت هنری چگونه رضایت داده با آدم ناراحتی چون فرخ ازدواج کند؟
اتفاقا در فیلمنامه ما سکانسی داشتیم که ثریا خیلی راحت میگفت که این آدم را دوست داشته و فرخ از اول چنین رفتاری را نداشت. در این بخش، بازتاب تنهایی آدمها را در فیلمنامه ترسیم کرده بودم. خشونت فرخ هم یک خشونت درونی است که از طریق کلام ما به آن پی میبردیم.
این خشونت مد نظر شما اکنون به یک خشونت فیزیکی و بیرونی تبدیل شده است.
بله، این خیلی بد است! ما به یک پروسه تحلیل شخصیتها پیش از تصویربرداری نیاز داشتیم که این مهم اتفاق نیفتاد. امیدوارم دوستان در کارهای آتی خود به این ایده ما در باب شناخت شخصیتها، روی خوش نشان دهند. خدا را شکر رشد فکری مردم از رشد هنرمند جماعت جلو زده است، آنها قضاوت خودشان را میکنند.
از کارهای آیندهتان بگویید؟
سریالی به اسم زیگورات برای شبکه کرمان نوشتهام. متن یلدا در مرکز لرستان ضبط شد. سریال مادرم باش در مرکز کرمانشاه سر و سامان گرفته است. سریالی در حال ضبط دارم بنام زمین آسمانی که برای شبکه یک است. دژخیم نام طرحی است که در شبکه 2 تصویب شده است. همچنان در حال نگارش هستم، سرجمع 7 کار در برنامه دارم.
شخصیت محوری نسخه اولیه یک زن جوان
قصهای که ما در بدو امر نوشتیم، نام خاص سامیه را داشت. اتفاقی که شخصیت ما را به درون داستان میبرد، سیل بود نه زلزله! بعد احساس کردم زلزله با توجه به این چند اتفاقی که در 2 دهه اخیر افتاده است، خیلی بیشتر میتواند تماشاگر را به خودش جلب کند، چون مخاطبان در سراسر مملکت ما سمپات هستند و با اتفاقات منجیل و بم خودشان را غریبه نمیدانند. به همین دلیل تصمیم گرفتم، زلزله را وسط بکشم و آن سیل نسخه اولیه را رها کنم.
حالا اتفاقی برای بچهای افتاده بود، به لحاظ موقعیت عاطفی احساس کردم، شخصیت اگر دختر باشد، خیلی تاثیرگذارتر است. شخصی سرپرستی دختر را میپذیرد و دختر به یاد میآورد که برادری داشته است که از این مقطع دیگر قصه معروفهاچ زنبور عسل رنگ و لعاب سریال را معنا میبخشد. ولی اینهاچ زنبورعسل را با یک پرداخت تازهای سعی کردم، ارائه کنم. قصههای بنده بخاطر پیچیدگی و داستانهای فرعی که در خدمت خط اصلی روایت قرار میگیرد. شاید کارگردانها توانایی درآوردن آن را نداشته باشند، اما کمترین حسناش این است که مردم یک داستان میبینند و به همین علت قصه زمانی ساخته میشود که در آن زندگی روایت شود.
حال این آدمهایی که سر راه سامیه قرار میگیرند، همین آدمهای کوچه و خیابان هستند. ولی این دختر از همان ابتدا دنبال برادرش بوده، اما خیلی از مسائل درونی، بیرونی، معضلات معیشتی، فرهنگی و اقتصادی مردم را به بهانه سامیه چاشنی سریال کردیم تا حرفی بزنیم که از دل برآمده و لاجرم بر دل مخاطب نشیند.
علی احسانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: