در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ابتدای یکی از ماهها صاحبخانه پسرش را بجای خودش میفرستد. او جوانی است بلندقد و بسیار مودب. شکایات ساکنان را با ملایمت در دفتری یادداشت میکند. با دیدن دختر بیوهزن دلبسته او میشود. اما پدرش به او گفته که اگر با دختر فقیری ازدواج کند از ارث محرومش میکند. پایان داستان را در این شماره میخوانیم:
بیوهزن واحد 4D به مستاجرها گفت: حتی نمیتوانید تصورش را هم بکنید، پدرش دیناری به او پول نمیدهد و رفتارش با او وحشتناک است. چون بیچاره حتی پول کافی در جیبش ندارد تا دخترم را به رستوران دعوت کند.
مرد جوان ساکن4 C گفت: پس باید برای خودش پولی تهیه کند! بیوهزن پرسید: اما چطوری؟ او فقط بلد است شعر بگوید و اجارهها را بگیرد. هیچ چارهای ندارد جز این که بگیرد بنشیند تا پدرش روزی بمیرد تا این ساختمان و دوازده ساختمان دیگری را که پدرش مالک است به ارث ببرد.
پیرمرد ساکن1 C با لحنی فیلسوفانه گفت: حتی اگر پدرش آدم ناخنخشکی هم باشد باز هم مالک و ثروتمند است و این کم چیزی نیست.
شاگرد قصابی ساکن2 B گفت: این
طورها هم نیست! اگر او مالک ثروت پدرش شود درست مثل او میشود.
بیوهزن پیروزمندانه جواب داد: در این مورد اشتباه میکنید. او به دخترم گفته که اگر ساختمان به او برسد، همهچیز تغییر میکند. روز و شب اینجا گرما خواهیم داشت. دیوارها از نو رنگ زده میشود... .
رنگ آهک یا رنگ واقعی؟
رنگ واقعی، آن هم بهترین نوعش و هر کس کاغذدیواری بخواهد اتاقش را کاغذ دیواری میکند.
کاغذدیواری!
بیوهزن افزود: و دستور میدهد همه شیرها را درست کنند.
همه سکوت کردند. نفسشان در سینه حبس شده بود.
پیرمرد ساکن 1 C دستی به صورتش کشید و بالاخره سکوت را شکست: کاش آن روز میآمد. خدا آن روز را بیاورد!
ساکن4 C چشمانش را باریک کرد، به دیگران نگریست و آهسته پرسید: خدا؟چرا آن را به خدا واگذار کنیم؟
کلماتش برای لحظهای مستاجرها را بهتزده کرد. بعد دلیل این بهتزدگی را فهمیدند. ناگهان همهشان هیجانزده شدند. هر کدامشان میدانستندکه دیگری نیز دقیقا همان فکر از مغزش میگذرد. و این به آنها جرات میداد.
با این وجود برخی هنوز تردید داشتند.
این خلاف قانون است.
لطفا زیاد مته به خشخاش نگذارید.
نباید این کار را کرد.
چه چیزها میگویید!
خطرناک است.
ساکن واحد 4 C آمرانه جواب داد: نه، خطری ندارد.
لحن صدایش همه تردیدها را تاراند.
گفت: گوش کنید. برایتان توضیح خواهم داد که چطور این کار قابل اجراست.
فردای آن روز هر کدام از ساکنان ساختمان 127 وظایف خودشان را میدانستند. وقتی شنبه فرا رسید هر کدام نقش خود را از بر بود. تمام روز برف باریده بود. باد شدیدی خیابانها را به آشوب انداخته بود.
مستاجرها میگفتند: امشب وقتش است.
عصر خیلی زود هوا تاریک شد. مادرها به بچهها غذا دادند و آنها بعد از مدتها اجازه یافتند بنشینند و تلویزیون نگاه کنند. آنها فیلمهایی را دوست داشتند که در آنها کابویها و سرخپوستان در صحرا و زیر آفتاب داغ با هم میجنگیدند. با وجود سر و صدای زیادی که از تلویزیونها ایجاد شده بود، صدای باز و بسته شدن در ساختمان شنیده میشد. بعد صدای قدمهایی که از پلهها بالا میآمد به گوش رسید. مستاجرها به نجوا گفتند: او آمده، پسر صاحبخانه.
حتی این هوا هم او را از آمدن بازنداشت.
برای این که وجدانشان را آرام کنند، میگفتند: عجب دیوی است این صاحبخانه که با پسرش اینقدر بد رفتار میکند.
وقتی فیلم کابویها و سرخپوستان تمام شد، بچهها از پدر و مادرها خواستند تا اجازه بدهند که باز هم تلویزیون نگاه کنند. آنها هنوز نمیخواستند به تختهایشان بروند.
مادرها میگفتند: اشکالی ندارد.
پدرها لبخند میزدند و میافزودند: امشب اجازه دارید کمی دیگر پای تلویزیون بنشینید.
بچهها با حالتی مشکوک می پرسیدند: واقعا؟
پدرها میگفتند: سوالات احمقانه نکنید. بروید و صدای تلویزیون را کمی بلند کنید تا همه بتوانیم بشنویم.
شک و بدبینی بچهها خیلی زوداز بین رفت. آنها جلوی تلویزیون چمباتمه زدند و به تماشای فیلم دیگری نشستندکه درباره گانگسترها در میامی بود. نور خورشید با شدت تمام روی درختهای نخل میتابید.
ساکن واحد 3 Aتمام هوش و حواسش به ساعت آشپزخانه بود. وقتی زمان موعود فرا رسید یک بطری مشروب را که از رستوران گرانقیمتی که در آن کار میکرد آورده بود، برداشت و به زیرزمین رفت. در اتاقک سرایدار را زد و در از هم باز شد.
سرایدار با مشتهای گرهکرده و صدایی تهدیدآمیز گفت: یالا! بیایید جلو! یکی یکی یا همه با هم.
ساکن واحد 3 A گفت: خواهش میکنم! من دوستتان هستم. ببینید، چی برایتان آوردهام.
او یک بطری نوشیدنی را به سرایدار نشان داد. سرایدار بطری را سریع از دستش قاپید. ساکن واحد 3A آنچه را که میدید نمی توانست باور کند. سرایدار بطری را روی دهانش گذاشت، سرش را عقب برد و در یک لحظه آن را خالی کرد. بعد فریادی حیوانی سر داد و بطری خالی را بطرف دیوار پرت کرد. بطری هزار تکه شد.
دوباره گفت: یالا! بعد به تته پته افتاد و سعی کرد مشتش را در هوا تکان دهد. چشمهایش را چرخاند، تعادلش را از دست داد و نقش زمین شد. ساکن واحد 4 A بطرفش خم شد و آهسته به شانهاش زد. اما سرایدار کوچکترین حرکتی نکرد. صدای خرناسش نزدیک بود دیوار را تکان بدهد.
ساکن واحد 3 A زیرزمین را ترک کردو درش را بست. بعد از پلهها بالا آمد. در طبقه پنجم در واحدی را زد. بیوهزن چاق در را به رویش باز کرد.
زن پرسید: موقعش شده؟
جواب داد: موقعش است.
زن پشت سر او از پلهها پایین آمد. در طبقه همکف یک باجه تلفن عمومی قرار داشت. بقیه مستاجرها هم آنجا جمع شده بودند.
ساکن واحد 2 B، شاگرد قصاب، که کمی حسادت در لحنش مشهود بود پرسید: پسر صاحبخانه آمده؟
بیوهزن جواب داد: پیش دخترم است.
مستاجرها گفتند: خیلی خوب است.
بیوهزن ساکن4 D گفت: بله، آنها دارند با هم حرف میزنند و حواسشان به جای دیگری نیست. بعد گوشی تلفن را برداشت و شماره صاحبخانه را گرفت.
صاحبخانه گفت: الو.
من مستاجر واحد D4 هستم، از ساختمان 127.
صاحبخانه گفت: کی؟ آهان، همان خانمی که با دخترتان زندگی می کنید.
دقیقا. اتفاقا به همین دلیل میخواهم با شما صحبت کنم.
در مورد چی؟
بیوهزن با تاکید گفت: منظورم درباره دخترم است و همچنین درباره پسرتان.
چی؟ چی گفتید؟
درست متوجه شدید.
صاحبخانه جواب داد: امکان ندارد. پسرم وقت آزاد برای دخترها ندارد. او هر شب توی اتاقش مینشیند و کتابهایی رادرباره مدیریت و اداره املاک و ساختمانها مطالعه میکند. امروز عصر هم همینکار را میکند.
بیوهزن میگوید: واقعا؟ پس بروید و اتاقش را نگاه کنید. من گوشی را نگه میدارم.
کمی بعد صاحبخانه دوباره آمد. با عصبانیت فریاد زد: او رفته! او کجاست؟
پیش دخترم.
آنجا چه کار میکند؟
بیوهزن با لحنی دوپهلو گفت: از من میپرسید؟
مقصر دخترتان است. من با یک نگاه فهمیدم چه جور دختری است!
هاها...
صاحبخانه فریاد زد: اینجور احمقانه نخندید. من الساعه میآیم آنجا. نشانتان میدهم. بعد در حالی که از عصبانیت زوزه میکشید افزود: لعنتی ! با این طوفان و برف که نمیتوانم اتومبیلم را از پارکینگ بیرون بیاورم.
اتوبوسها هم در چنین هوایی کار نمیکنند.
میتوانید پیاده بیایید.
پیاده؟
بیوهزن با تمسخر گفت: چرا که نه؟ پسرتان هم پیاده آمده.
این جمله کار خودش را کرد.
صاحبخانه فریاد زد: صبر کنید! الان فورا راه میافتم. بعد میبینید که چه اتفاقی خواهد افتاد.
بیوهزن به او گفت: عجله کنید. وگرنه دیر میرسید.
همه مستاجرها در طبقه همکف انتظار میکشیدند. سرانجام صاحبخانه از در ساختمان وارد شد و برف را از کفشها و پالتویش تکاند. وقتی دید همه مستاجرها جلویش صف کشیدهاند با حیرت به یکی بعد از دیگری نگاه کرد.
رو به بیوهزن پرسید: اینجا چه خبر است؟ باید تمام دنیا از این قضیه با خبر شود؟
زن جواب داد: باور کنید، کسی از ساختمان 127 خارج نخواهد شد.
مستاجرها تکرار کردند: کسی از اینجا خارج نخواهد شد.
صاحبخانه به طعنه جواب داد: چقدر لطف دارید.
بعد نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: این سر و صدا دیگر چیست؟ گوش آدم پاره میشود.
بچهها دارند تلویزیون نگاه میکنند.
مگرکر هستند؟ در این سر و صدا آدم حرف خودش را هم نمیشنود. پسرم کجاست؟
مرا فورا پیش او ببرید.
آن پایین است.
صاحبخانه پرسید: توی زیرزمین؟ نه، باور نمیکنم.
مستاجرها او را محاصره کردند و با ضربه از پلهها پایینش بردند.
صاحبخانه فریاد میکشید: ولم کنید! راحتم بگذارید! شما حق ندارید با من اینطور رفتار کنید! پسرم کجاست؟
مستاجرها گفتند: فعلا بهتر است او را فراموش کنیم.
جلوی بخاری غولآسای زیرزمین دورش حلقه زدند. چند نفر محکم او را گرفتند. بقیه خیلی مرتب روی زمین روزنامههایی را قرار دادند. ساکن2 B، شاگرد قصابی، از دستمال بزرگی، چاقوها و چند ساطور بیرون آورد و گفت: مواظب چاقوها باشید، فردا باید آنها را به مغازه برگردانم. صاحبخانه صحنه را زیر نظر داشت و وحشتش هر لحظه بیشتر میشد.
با صدایی که از ترس میلرزید پرسید: قصد دارید چکار کنید؟
الان خودتان میبینید. پالتویتان را در بیاورید.
نه.
آنها پالتویش را از شانههایش بیرون کشیدند.
صاحبخانه به حالت ناله گفت: اما اینجا مثل یخچال سرد است. من تحمل این سرما را ندارم.
همین الان گرم میشوید.
صاحبخانه فریاد کشید: کمک! کمک!
عوض جواب تنها صدای خرناس سرایدار که در اتاقکش خوابیده بود، بگوش میرسید.
پس از مدت نسبتا کوتاهی، مادرها رفتند بالا به بچههایشان گفتند: دیگر کافیست. حالا بروید بخوابید.
بچهها میگفتند: میخواهیم یک کم دیگر تلویزیون نگاه کنیم.
مادرها جواب دادند: نه، برای امروز بس است. فردا هم وقت دارید.
کمی بعد مردها هم بالا آمدند و آستینهایشان را پایین زدند. در ساختمان شماره 127 سکوت مرگباری حاکم بود.
همه منتظر بودند و گوش تیز کرده بودند.
به همدیگر نگاه کردند.
صدا را شنیدی؟
این رادیاتور گرم شده است.
این یکی هم همینطور.
ساکن واحد 4C که زنش مدام از سردرد رنج میبرد گفت: مواظب باش دستت نسوزد.
ساکن1 C، پیرمرد فلسفهباف، هوا را بو کرد و در حالیکه دست
به صورتش میکشید، پرسید: انگار بوی نسبتا بدی از راهپلهها میآید، شما این بود را متوجه میشوید؟
ساکن واحد 1 C گفت: بله، بهتر است این کار را بکنی. راستی، اگر پایین رفتید، لطفا آن میله را بردارید و آتش درون بخاری را درست و حسابی بهم بزنید.
دختر بیوهزن با چشمان درشتش با حیرت به پسر صاحبخانه مینگریست.
دختر با تعجب گفت: نکند خواب میبینم. یکدفعه احساس میکنم اینجا دارد گرم میشود. مرد جوان به او اطمینان داد: خواب نمیبینی. احتمالا سرایدار باز زیادی خورده و بدون اینکه متوجه باشد، زغالسنگ، زغالسنگ بیشتری ریخته است. در این شب یخبندان واقعا شانس آوردیم.
دختر گفت: انگار بهار شده.
و در ساختمان شماره 127 رادیاتورها مثل قناری آواز میخواندند.
یک هفته بعد:
دو مرد جلوی در یک کلانتری در شهر تگزاس:
مرد اولی: میگویند همه اهالی ساختمان را بازداشت کردهاند.
مرد دومی: احتمالا دولت باید پول این همه صندلی الکتریکی را از مالیاتهای ما تامین کند.
نوشته: استانلی الین
مترجم: سهراب برازش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: