در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دانشمندان و محققان سابقه دموکراسی را در تاریخ کهن سومر، در نیمه هزاره چهارم پیش از میلاد بازیافتهاند. یاکوبسن در کتاب خود به نام «پیش از عصر فلسفه» مینویسد: «در دموکراسی بدوی سومر، قدرت نهایی سیاسی در دست مجمع عمومی شهر قرار داشت که از تمام مردم بالغ و آزاد تشکیل میشد. به طور متعارف، امور روزمره جامعه را شورای معمرین شهر اداره میکرد. تمام کارهای بزرگ و تمام تصمیمهای مهم از مجمع عمومی همه اتباع سرچشمه میگرفت».
محقق دیگری به نام اسپنسر مینویسد: «مقام مجمع شهر سومری که اهمیت تاریخیاش بتازگی شناخته شده بر پایه مشورت استوار بود و آن دلالت داشت بر محدود کردن قدرت سیاسی. فرض این بود که هیچ امر مهم اجتماعی به اجرا درنیاید مگر این که پیشتر به تصویب مجمع برسد. سومریان این تدبیر را در نگهبانی استقلال شهر بر ضد حکمرانی فردی به کار گرفتند».
دانشمند دیگری به نام ساموئل کرامر در مقدمهای که بر ترجمه یکی از متنهای سومری نوشته است، میگوید: «به نظر نمیآید که روش زندگی موسوم به دموکراسی و مهمترین بنیاد آن یعنی مجمع سیاسی، محصول تمدن مغربزمین و در انحصار آن بوده است و به تصور کسی نمیآید که نخستین مجمع سیاسی تاریخ مدون بشر، در شهرهای مستقل سومر پدید آمده باشد».
گذار حدود 30 کشور در فاصله سالهای 1990 - 1974 از نظام سیاسی غیردموکراتیک به نظام سیاسی دموکراتیک، دلیلی بر گسترش و اقبال همگانی به مردمسالاری است. شاید به چنین دلایلی باشد که آمارتیاسن، مدعی جهانشمول بودن دموکراسی است.
همان طور که گفته شد، مفهوم دموکراسی به معنی شکل حکومت، سابقهاش به یونان باستان میرسد؛ اما معنی جدید آن مربوط میشود به قیامهای انقلابی جامعه غربی اواخر سده هجدهم.
اواسط سده بیستم، در بحثهای مربوط به معنای دموکراسی 3 برداشت مهم مطرح شده است. دموکراسی به معنی شکل حکومت، برحسب منابع قدرت برای حکومت بر پایه مقاصدی که حکومت در پیش میگیرد و بر مبنای شیوه و روال کاری که در تشکیل حکومت به کار گرفته میشود، تعریف شده است.
در تعریف دموکراسی، دشواریهای جدی و ابهام وقتی پا به میان میگذارند که بخواهیم از منابع قدرت حکومت یا مقاصدی که حکومت در پیش دارد، بهره بگیریم. در این بررسی، دموکراسی بر بنیاد شیوه و روال کار حکومت مورد نظر است. در دیگر نظامهای حکومتی افراد بر مبنای تولد، بخت و اقبال، ثروت، زور و تجاوز، گزینش بین خود، دانایی، انتصاب یا گذراندن امتحان، به قدرت و رهبری میرسند. در دموکراسی بر مبنای روال کار اصل، انتخاب رهبران به وسیله مردم از طریق انتخابات آزاد رقابتی است.
ما نباید دموکراسی را با حاکمیت اکثریت یکی بدانیم. دموکراسی الزامات پیچیدهای دارد که شامل رایگیری و احترام به نتایج انتخابات میشود؛ اما مستلزم حفاظت از حقوق و امتیازات شهروندی و آزادیها، احترام به حقوق قانونی، تضمین گفتگوی آزاد و توزیع بدون سانسور و اخبار و تفسیر بیطرفانه نیز است. دموکراسی یک نظام مکانیکی نیست و تنها از یک قاعده نظیر حاکمیت اکثریت تشکیل نمیشود.
دموکراسی نظامی است که الزامات زیادی دارد. در تعریف دموکراسی بر حسب انتخابات آزاد، به حداقل قناعت شده است. در نظر بعضی دیگر، تعریف دموکراسی بسیاری از نکات ضمنی ایدهآلی و جامع را شامل میشود. در نظر اینها دموکراسی واقعی عبارت است از: آزادی، مساوات و برادری. در تئوری کلاسیک دموکراسی، دموکراسی بر حسب اراده مردم و نفع مردم تعریف شده است.
دموکراسی علاوه بر دارا بودن ارزشی ذاتی برای شهروندان و اهمیت ابزاری در تصمیمات سیاسی، دارای اهمیت ساختاری نیز است. ادعای دموکراسی به مثابه یک ارزش جهانی باید ملاحظات را مورد توجه قرار دهد.
ادعای دموکراسی مبنی بر ارزشمند بودن، تنها بر یک شایستگی خاص متکی نیست. کثیری از ارزشها در اینجا نمایان میشوند که ازجمله آنها عبارتند از: نخست، اهمیت گوهری مشارکت سیاسی و آزادی در زندگی انسان. دوم، اهمیت موثر محرکهای سیاسی در حفظ و تداوم پاسخگویی و مسوولیتپذیری حکومتها و سوم، نقش ساختاری دموکراسی در صورتبندی ارزشها و فهم نیازها، حقوق و تکالیف.
قدرت حاکمیت از سوی مردم و برای مردم، قدرتی که حقوق اساسی شهروندان را به برکت استقلال قوه قضایی رعایت کند، مراقب تندرویهای قدرت بویژه به وسیله یک سازمانعالی (شورای قانون اساسی یا دیوانعالی) باشد، وجود احزاب سیاسی گوناگون به گفت و شنود سیاسی میدان دهد و با انتخابات همگانی که بتدریج گستردهتر میشود از مشروعیت برخوردار باشد.
دموکراسی شکلی از جامعه سیاسی است که در آن ارزشها نسبیاند، بنابراین در برخورد با یکدیگر قرار میگیرند و انتقاد از ارزشها امکانپذیر است.
با وجود این دموکراسی از دیدگاهها و نقطهنظرات مختلفی مورد انتقاد قرار گرفته است. شاید اولین حُسن انتقاد این باشد که میتواند در شناسایی نقاط ضعف و رفع آن به انتقادشونده کمک کند. اهمیت نقادی و انتقادپذیری میان اندیشمندان بسیار مهم است، تا به این حد که پوپر، عقل را به معنی قبول آمادگی برای انتقاد از طرف خود و دیگران تعریف میکند و روش انتقادی را جریانی عامتر از آزمون تجربی میداند. در ادامه این مطلب، انتقادات تعدادی از اندیشمندان از دموکراسی مطرح میشود.
کورنلیوس کاستوریادیس: در اندیشه کاستوریادیس، تنها در جایی دموکراسی وجود دارد که در آنجا تقاضای خودمختاری وجود داشته باشد و مقصودش از جامعه خودمختار، جامعهای است که سازماندهی صریح جامعه به دست خود جامعه باشد. به این معنی که سازماندهی چنین جامعهای حاصل کار اعضای آن جامعه باشد. به بیان دیگر جامعه خودمختار جامعهای است که به دست خود ایجاد میشود و به دست خود تغییر میکند. به این ترتیب کاستوریادیس شیوه ارائه و کاربرد کنونی کلمه دموکراسی را نمیپذیرد؛ بنابراین تعریف وی از دموکراسی مستقیم برخاسته از نقدی است که از اشکال مختلف اعمال قدرت به عمل میآورد. هریک از این شیوههای اعمال قدرت، در نظر وی، نفی عملی نهاد دموکراسی هستند.
کاستوریادیس مسلما ابا دارد از این که اصطلاح دموکراسی را در گفتگو از جوامع غربی به کار برد؛ اما در عوض آنها را الیگارشیهای لیبرال میداند. وی میگوید: دموکراسی به معنای قدرت مردم است و حال آنکه رژیمها در کشورهای غربی زیر سلطه قشرهای خاصی مانند سرمایهداران، صاحبان صنایع بزرگ، مقامات عالیرتبه دولتی، سیاسی و... قرار دارند.
گائتانو موسکا: موسکا، جامعهشناس و متخصص علوم سیاست ایتالیایی، یکی از مشهورترین منتقدان و مخالفان دموکراسی است. وی معتقد است لازمه ظهور تاریخ، وجود دو طبقه حاکم و فرمانبردار است. سیاست، مجمع اشراف است و دموکراسی، وهم و خیالی بیش نیست.
موسکا میگوید: نماینده در واقع باید منافع رایدهنده خود را مدنظر داشته باشد، همچنانکه این مطلب در حقوق خصوصی رعایت میشود؛ در حالیکه نماینده جامعه در عمل به آزادیهای بیحدوحصری دست مییابد که نیاز دائم به مشورت با رایدهنده خود را احساس نمیکند و از آن گذشته از احساسات او سوءاستفاده نیز میکند و تحت تاثیر مقاصد خود قرار میدهد و به همین دلیل این نمایندگی به رابطهای یکطرفه که بیشتر به نمایشی مسخره میماند تا نمایندگی ملت تبدیل میشود. وی ادامه میدهد: در این ارتباط یک قاعده کلی حکمفرماست؛ یعنی طبقه سیاستمدار مقاصد خود را به وسیله باورها و اعتقاداتی که بر جامعه حکمفرما شده است در قالبی بظاهر عقلانی ارائه میدهد تا با مقاصد خود جامه عمل بپوشاند. کافی است فقط گروهی اندک از آنان یعنی وابستگان سیاست در میان اقشار جامعه با تبلیغات دائمی این اهداف را زنده نگاه داشته و به اهداف و منافع خود دست یابند.
گروه اندک نخبه در جامعه با تاثیرگذاری بر طبقه متوسط، پایههای قدرت خود را مستحکم میکند، طبقات پایین نیز از طبقه متوسط جامعه تاثیر میپذیرند و به اینترتیب همواره گروهی اندک ولی با نفوذ بر گروه اکثریت مطیع (توده) حکم میرانند.
رابرت میشلز: وی قانون آهنین الیگارشی را مهمترین و پابرجاترین قانون ابدی جوامع سیاسی در جهان میداند و به همین دلیل او اجرا، استقرار و دوام دموکراسی را در عمل غیرممکن میداند. اگرچه او، دموکراسی را آرزو میکند. میشلز عقیده داشت که دموکراسی به وسیله مردم و برای مردم هیچگاه معنی پیدا نمیکند، بلکه دموکراسی به دست مردم و برای نخبگان معنی پیدا کرده و نافع میشود.
وی معتقد بود که هیچ گروه، حزب یا دولتی بدون داشتن سازمان نمیتواند استمرار پیدا کرده و به اهداف خود نایل آید و باید این اصل اساسی را پذیرفت که در حقیقت سازمان معنا و عملکرد واقعی الیگارشی است و دولت هیچگاه چیزی غیر از سازمان یک اقلیت نبوده است که همواره مراقب حفظ و استمرار قدرت و امتیازات خود است. سازمان ایجاد نظم میکند، پس محدودکننده آزادی است و باعث محافظهکاری میشود.
با این که میشلز انتقادات شدیدی به دموکراسی وارد میکند و به آن بدبین است؛ اما آن را از انواع دیگر حکومتها بهتر میداند و به عبارت دیگر شر و ضرر دموکراسی را کمتر از شر دیگر انواع حکومتها میداند.
جورج گسینگ: وی در برابر هجوم دموکراسی و نیروهای عصر جدید به دفاع از اشرافیت فکری و به مبارزه با دموکراسی، سوسیالیسم و جامعه مدرن برخاست. وی معتقد بود که دموکراسی انسانها را به شکل توده در میآورد و انسان تودهای موجودی تباه و شرور خواهد بود و یگانه راه گریز از نارواییهای تمدن مدرن پناه بردن به سنتهاست.
وی میگفت: سازمان سیاسی و اجتماعی هر جامعهای بتدریج طی نسلهای متوالی و متناسب با ذهنیت و خلقیات مردم پدید میآید، بنابراین نمیتوان بدون آسیب رساندن به خلقیات و ذهنیات مردم آن سازمان را دگرگون کرد. سنت مبتنی بر عقل سلیم است و ربطی به آرمانهای انتزاعی و خیالی دموکراسی ندارد. پس راهحل مسائل جامعه مدرن را به هیچ روی نمیتوان در دموکراسی یافت. باید مدرنیته عنانگسیخته و سرگردان را با سنت و حکومت اشرافی مهار کرد.
دبلیو. اچ. مالاک: وی معتقد بود دموکراسی در رد و انکار نقش رهبران خطایی فاحش مرتکب شده و تصوری نادرست از رهبران رایج کرده است. به این معنا که نقش آنان صرفا بیان خواستهای اکثریت شده است؛ حال آنکه مردم ذهنیت مستقلی از خود ندارند. با این همه بنا به استدلال مالاک، ضرورت رهبر بودن گروهی کوچک به معنای انقیاد اکثریت نیست، حال آنکه سوسیالیسم میخواهد با توسل به زور به اهداف خود دست یابد.
وی میگوید: در دولت متمدن، دموکراسی فقط در پرتو همکاری با الیگارشی تعیین مییابد. وی معتقد است در عصر مدرن، بیدینی عامل اصلی هرج و مرج اجتماعی است و پوزیتیویستها و دانشمندان جدید با حذف خداوند و تسلیم به علم، طبیعت انسان را در سرگردانی و بیچارگی عمیقی گرفتار کردهاند. دموکراسی جدید نیز با تکیه بر این آموزهها بر اصول عقل محض تاکید میکند و به تمدن اخلاقی انسان نگاهی تحقیرآمیز دارد.
اروینگ بابیت: وی در مهمترین اثر سیاسی خود، یعنی در کتاب «دموکراسی و رهبری» استدلال میکند که رهبری حقیقی در جامعه نفیناشدنی است و دموکراسی که این حقیقت را نادیده میگیرد، تهدیدی است برای تمدن. وی میگوید: در زندگی مدرن همه چیز کمی شده و دموکراسی عددی و کمی جای رهبری طبیعی و راستین را گرفته است.
پل المر مور: به نظر مور، جهان مدرن دچار طبیعتگرایی و عملگرایی و اراده معطوف به قدرت و... شده است و در چنین اوضاعی، تنها راه بازگشت به راهنمایی اشرافیت طبیعی است؛ یعنی باید دموکراسی را قانع کرد تا بار دیگر اشرافیت طبیعی را بپذیرد. درمان دموکراسی نه در دموکراسی بیشتر و بهتر، بلکه در حکومت اشرافی جدید است. منظور مور از اشرافیت جدید، انتخاب بهترین افراد و واگذاری قدرت به آنهاست. حکومت اشرافی به این معنا، بهترین شکل دموکراسی است.
جورج سانتیانا: وی به دموکراسی اکثریتی و تودهای سخت حمله میکرد و از شور و احساسات عوام و تأثیر آن برسیاست وحشت داشت و میگفت: توده، ذهنی مانند کرم و چنگالی مانند اژدها دارد و قهرمان واقعی کسی است که چنین هیولایی را بکشد و از میان ببرد. راه گریز از دموکراسی جاهلان، حکومت اشرافی است، خواه سلطنتی باشد خواه تیموکراسی.
به زعم وی، در تیموکراسی برعکس دموکراسی، فردیت محفوظ میماند و هر کس برای بهرهمندی از تواناییهای خود فرصتی برابر با دیگران خواهد داشت و فقط برگزیدگان و اشراف واقعی به قدرت میرسند، ولی تنوع طبیعی جامعه از میان نمیرود و گرایش به همگنی و یکدست سازی که ویژگی دموکراسیهاست، ضعیف میشود.
به زعم سانتیانا، حتی دیکتاتوری به شرط آنکه دموکراسی کارشناس و کاردان باشد بهتر از دموکراسی عددی و تودهای است.
سلطه بورژوازی بر دموکراسی
امانوئل مونیه: به نظر او دموکراسی به علت سلطه پول و سرمایه در عمل خفه شده و مرده است. فردگرایی بورژوایی چنان ذهن عامه را فاسد کرده که روابط اجتماعی سالم ناممکن شده است. اینگونه، دموکراسی در دام بورژوایی افتاده است و در نتیجه، سخن گفتن از حاکمیت مردم و آرمان برابری بیهوده و بیمعناست. همچنین، در دموکراسیها، احزاب گرایش توتالیتر پیدا کرده و در صدد تحمیل نظر خود به کل جامعه بر آمدهاند.
مونیه همچنین با مفهوم دموکراسی مشارکتی مخالفت میورزید. به نظر وی دموکراسی را نباید به این معنا گرفت که هر کس در کار حکومت صلاحیت دارد. حکومت حرفهای است که مناسب عدهای معدود از افراد با استعداد است. وی معتقد است دموکراسی اکنون به مذهبی بدل شده که در آن همه میخواهند هم روحانی و هم پیرو باشند؛ اما نقش واقعی فرد در جامعه نه در حکومت کردن، بلکه در اطاعت از اصول نهفته است. دموکراسی به معنای درست فقط باید به مفهوم تعادل نیروها در جامعه پذیرفته شود.
2- حسین بشیریه، تاریخ اندیشههای سیاسی قرن بیستم، نشر نی، چاپ سوم، 1380، جلد دوم.
3- ملک یحیی صلاحی، اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، نشر قومس، 1383.
4- جوزف شومپیتر، کاپیتالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی، حسن منصور، نشرمرکز، چاپ دوم.
5- ساموئل هانتینگتون، موج سوم دموکراسی، احمد شهسا، انتشارات روزنه، چاپ سوم، 1381.
6- آمارتیا سن، توسعه به مثابه آزادی، حسین راغفر، انتشارات کویر، چاپ اول، 1381.
سید حسین امامی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: