نویسنده :لَری‌نیوِن‌ - مترجم : حسین شهرابی‌

مرد چاله‌ها (قسمت هفتم)

از این گذشته، ممکن بود بفهمیم آنجا سیاهچاله‌ کوانتومی هست یا نه. اما این یکی که این‌جاست قبلا به دامش انداخته‌اند!» بعد ایستاد که البته مراقب سرش بود به سقف نخورد. سینی‌اش را تحویل داد و برگشت سر کار. یادم می‌آید که تا مدتی طولانی دور میز ناهارخوری زیگزاگی نشستیم و همدیگر را تماشا کردیم. بعد بازی کردیم و... من باختم.
کد خبر: ۱۷۲۴۳۷

***

روزی که لیر لوله‌ زائداتش را باز گذاشته بود چیلدری او را از بعضی لحاظ‌ها محدود کرده بود. لیر حق نداشت بدون داشتن همراه از پایگاه بیرون برود.

لیر از تنهایی آن قدم‌زدن‌ها محروم مانده بود. اما قضیه بدتر از این حرف‌ها بود. چیلدری فهرستی از افراد همراه ممکن را هم به او داده بود: ده‌دوازده مرد که چیلدری اطمینان کامل به آنها داشت مواظبند لیر هیچ کار خطرناکی برای خودش یا برای دیگران انجام نمی‌دهد. به‌ناچار این افراد آدم‌هایی بودند که با سرسختی در دوره‌های بقا در فضا دوام آورده بودند و بیش از هر کس دیگری به لحاظ آراستگی پیرو شیوه‌های اجباری چیلدری بودند و کمتر از هر کس دیگری با طریقه‌ زندگی لیر هم‌دلی داشتند. طوری بود که انگار چیلدری از لیر خواسته با خود او برود قدم بزند.
تقریبا لیر دیگر هیچ‌وقت بیرون نرفت. من دقیقا می‌دانستم لیر را کجا پیدا کنم.

زیر پای او ایستادم و از میان کف مشبک ساختمان او را نگاه کردم.تقریبا کارش روی باز کردن پوشش پنل‌های محافظتی اطراف دستگاه مخابرات گرانشی تمام کرده بود. چیزی که داخل بود به قطعات کامپیوتر شباهت داشت: سیم‌پیچ‌های الکترومغناطیسی در بیشتر جاها و یک آرایه‌ مربعی از دکمه‌ها که احتمالا مفهوم دستگاه تایپ نزد بیگانه‌ها بود. لیر داشت با استفاده از یک سنسور القایی مغناطیسی سیم‌کشی‌ها را بدون از بین بردن عایق‌ها دنبال می‌کرد.

داد زدم: «کار چطور پیش می‌رود؟»

گفت: «خوب نیست. انگار عایق‌ها صددرصد کامل هستند. می‌ترسم بازشان کنم. اگر حتما نیاز دارند محافظتش این‌قدر خوب باشد پس لازم نیست بگویم چه قدرتی لای این سیم‌ها حرکت می‌کند.» بعد لبخندی به من زد و ادامه داد: «بگذار چیزی را نشانت بدهم.»

«چی؟» روی ضامنی که بالای یک صفحه‌ مدور خاکستری و کدر بود ضربه زد. «این میکروفن است. کمی طول کشید تا پیدایش کنم. من آندرو لیر هستم و دارم با کسی که شاید صدایم را بشنود صحبت می‌کنم.» خاموشش کرد و کاغذی را از آشکارگر جرمی برید و موج‌هایی را نشانم داد که امواج سینوسی نرم را قطع می‌کرد. «ببین! صدای من روی امواج گرانشی. تا زمانی که به لبه‌ دنیا برسد محو نمی‌شود.»

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها