در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خیلیها دوست داشتند به ورزشگاه بیایند. از خاله بزرگم که در «اقلید» زندگی میکند و از عمه وسطی که چند سالی است با شوهرش در «لار» ساکن شده. حتی دایی هم که برای کار به عسلویه رفته دوست داشت روز یازده اردیبهشت شیراز باشد. همه آنها مجبور شدند مراسم را از تلویزیون تماشا کنند. اما من از همان روز اولی که خبر آمدن شما را شنیدم، میدانستم دیدن شما حتی از تلویزیون رنگی که سال پیش بابا خرید؛ هیچ کیفی ندارد. برای همین وقتی در نماز جمعه «خفر» امام جمعه گفت یک گروه میخواهند با پای پیاده بروند استقبال شما، من هم از بابا اجازه گرفتم. اول قرار بود فقط صد نفر بیاییم اما روز حرکت شدیم ششصد نفر. 140 کیلومتر راه بود تا شیراز. دوشنبه بعد از ظهر راهافتادیم. بیشتر بچهها جوان بودند اما کاسب ها، طلبه ها، دانشجوها و خیلی از مردم عادی هم آمده بودند. روی پوستری هم که چاپ کرده بودیم این جمله را نوشته بودیم: « از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش/ زده ام فالی و فریاد رسی میآید» اما این نوشته آنقدر کوچک بود که فکر نمیکنم شما در حافظیه از آن فاصله دور آن را دیده باشید. این حرفهایی را که به شما میگویم به خبرنگارهایی که در جاده جهرم آمدند و با ما مصاحبه کردند هم گفتم. البته نمیدانم حرفهای من را هم چاپ میکنند یا نه. شاید حرفهای بزرگترها را فقط چاپ کنند. آخه آنها مهم تر از من هستند.
نمیدانم شما آقای «روح الله عبداللهی» را میشناسید یا نه؟! نزدیکیهای شهر نزدیک میدان گل سرخ دیدیمش. کپسول اکسیژن همراهش بود و از فسا با پای پیاده داشت میآمد دیدن شما. یک عصای فلزی هم همراهش بود. خواهرش که فهمیده بود برادرش به شیراز میآید، برایش «یخنی» آورده بود. آقای عبداللهی عکس شما را هم همراه خودش آورده بود و روی آن نوشته بود: «رهبرا! تمام عمرم فدای یک لحظه عمر تو». میگفت میروم زیارت آسید علی. میگفت شما نتونستید به فسا بیائید و به همین خاطر او میآید شیراز دیدن شما، اما من میدانستم شما کار زیاد دارید و وقت کم. به او هم گفتم که وقت ما زیادتر است و به همین خاطر باید خودمان بیاییم دیدن شما.
آقای عبداللهی سر یک لوله پلاستیکی پرچم زده بود. کلاه خوشگلی هم سرش گذاشته بود. از شربتی هم که خواهرش برایش آورده بود به ما هم تعارف کرد. کمی هم برای ما خاطره گفت. خیلی از «مرتضی جاویدی» حرف زد. عکس مرتضی را توی جاسوئیچی خودش انداخته بود. آن جور که او میگفت توی شلمچه خمپاره خورده بود و شهید شده بود.
دوربینها شاهد هستند
شهر شیراز هیچ وقت صبح اینقدر شلوغ نبود. اینجا بیشتر مردم عادت ندارند صبح زود بیرون بیایند اما انگار دیشب هیچ کس توی شیراز به خانه اش نرفته بود و همه آمده بودند جلوی حافظیه. جلوی در ورزشگاه «بیعت نامه» با شما را هم امضاء کردیم. من با همان خودکار آبی رنگی امضاء کردم که سال قبل، مدرسه به من و بقیه شاگرد اولها داد. من قبلا برای مسابقه فوتبال آمده بودم اینجا اما این دفعه همه چیز فرق میکرد. هیچ کس جلوی در از ما بلیت نخواست. هر جا میخواستیم نشستیم. همه آدمها لباس میهمانی خودشان را پوشیده بودند و به جای شعارهای فوتبالی حرفهای خوب خوب میزدند. این مسابقه انگار خیلی طرفدار داشت که حتی وسط زمین چمن و کنارههای زمین هم آدم نشسته بود. مردم پرچمهای ایران را تکان میدادند. یکی از همان پرچمها سمت راست صندلی شما بود. از آنجایی که من ایستاده بودم یک صندلی چوبی ساده مثل صندلی معلم مدرسه معلوم بود. تا شما برسید چندنفری قرآن خواندند و شعار دادند.
جمعیت هر لحظه بیشتر میشد و من و دوستانم رو به طرف میلههای سفیدی هل میدادند اما حیف که جلوتر از اون نمیشد بریم. اولین بار بود آن همه آدم یکجا میدیدم. نمیدانم باید چند تا صفر جلوی عدد یک میگذاشتم تا این جمعیت را نشان بدهم. با اینکه تشنه بودم و دیشب هم اصلا نخوابیده بودم اما تا جایی که میتوانستم شعار دادم. خبرنگارها و عکاسهایی که روی سکو ایستاده بودند شاهدند. حتی دو تا دوربینی که سمت راست و چپ سکو از جمعیت فیلمبرداری میکرد هم شاهد بود که من چقدر صلوات فرستادم. اگر همه اینها هم قبول نکنند، آن دوربین کوچکی که روی یک میله آهنی بلند بالای سر جمعیت حرکت میکرد میتواند شاهد باشد. آخه چند بار تا نزدیک من آمد و رفت.
حسودیام شد
چند بار با خودم گفتم کاش زودتر میآمدید شیراز. اگر چند هفته قبلتر میآمدید، حتما بچههای حسینیه سیدالشهداء را هم میدیدید. 13 تای آنها چند هفته قبل شهید شدند. اما اگر چند ماه زودتر میآمدید حتما آرزوی همسایه بغلی ما برای دیدن شما برآورده میشد. میگفت قبلا توی جبهه شما را دیده. زمان جنگ شیمیایی شده بود و اولای اسفند بود که شهید شد.
نزدیک ساعت یازده جمعیت آنقدر زیاد شده بود که من دیگر نمیتوانستم روی پا بمانم. همه اش میترسیدم من هم مثل آن چندنفری که با برانکارد رفتند بیرون، از حال بروم و نتوانم شما را ببینم. سمت راست محل سخنرانی شما یک سکوی بلند آهنی بود که روی آن خبرنگارها و عکاسها ایستاده بودند. اولین بار بود که در عمرم به یک نفر حسودی ام میشد. من حتی به بچههای گروه سرود مدرسه «گراش» و «نی ریز» هم که رفتند جای شما ایستادند و سرود خوانند، حسودی نکردم، آخه جای خبرنگارها از همه بیشتر به شما نزدیک بود؛ حتی از آدمهای مهم شهر که در اولین ردیف نشسته بودند هم به شما نزدیکتر بودند. تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم اول خبرنگار بشوم و بعد معلم.
مثل آن آدم بزرگها بلد نیستم شعارهای قشنگ بخوانم یا مثل آن آقایی که پشت میکروفن چفیه روی دوشش انداخته بود نمیتوانم خوب حرف بزنم. اما اگر تا شب هم آمدن شما طول میکشید، از سرپا وایسادن خسته نمیشدم. فقط از این ناراحت هستم که بین آن همه آدم بزرگ، قدم آن قدر کوتاه بود که موقع شعار دادن نمیتوانستم خیلی دستم را بالا بیاورم. نمیدانم بین آن همه جمعیت شما دستهای مرا هم دیدی که مشت کرده بودم و میگفتم: « دسته گُل محمدی/ به شهر گُل خوش اومدی.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: