ساختمان سرد

نوشته:‌ استانلی الین مترجم:‌ سهراب برازش ‌بخش اول
کد خبر: ۱۷۲۲۰۸

هر زمستان مستاجران ساختمان 127 اشتیاقی تقریبا جنون‌آمیز به حرارت، به سروصدای رادیاتورها و به احساس لذت بخش گرما که تا مغز استخوان آدم فرو می‌رود، داشتند. بقیه سال وضع بقدر کافی بد بود. رنگ دیوارها پریده بود، درهای چوبی ساختمان کاملا پوسیده بودند و شیرهای آب مدام چکه می‌کرد.

اما اینها چیزهای نامطلوبی بودند که آدم می‌توانست با آنها کنار بیاید. ولی گرم نبودن واحدها در زمستان چیزی نبود که ساکنان ساختمان 127 بتوانند با آن کنار بیایند و این مساله بد جوری اوقاتشان را تلخ کرده بود. واقعا هم غیرقابل تحمل بود.

آدم نباید بی‌انصاف باشد. صاحب ساختمان مقرر کرده بود که روزانه مقداری ذغال سنگ در بخاری مرکزی ساختمان ریخته شود، اما مقدارش آنقدر نبود که جلوی خشک شدن خون ساکنان را در رگ‌هاشان بگیرد. مقدارش آنقدر بود که نگذارد آب در لوله‌ها یخ ببندد. وقتی دست روی رادیات‌ها می‌گذاشتی احساس می‌کردی که فلز مثل سابق خیلی سرد نیست، اما از گرما خبری نبود.

ساکن اتاق 1 C پیرمردی بود که مدام فلسفه‌بافی می‌کرد و می‌گفت: بنظر من بهتر است اصلا ساختمان را گرم نکنند. این طوری لااقل به واقعیت عادت می‌کنیم. اما با بودن این سیستم گرمایی نیم‌بند و خراب، ما مدام رویای یک  آپارتمان گرم و مطبوع را در سر می‌پرورانیم با اتاق‌هایی که مجبور نباشیم برای این که تویشان از سرما نلرزیم پالتو بپوشیم. ساکن واحد 4 C با عصبانیت گفت: اما چرا باید این رویا را در سر نپرورانیم؟ او مرد جوانی بود که همسرش دائما از سردرد شکوه می‌کرد. گفت: روزی می‌رسد که صدای رادیاتورها مثل صدای قناری به گوشمان می‌آید. روزی که...

پیرمرد واحد 1C با ترحم سرش را تکان داد و میان حرفش دوید: آدم خیالپردازی هستید! این را به صاحب ساختمان بگویید، آن وقت می‌بینید که نتیجه چه خواهد شد.

اما با وجود حرف‌های بدبینانه پیرمرد ساکنان ساختمان چسبیده بودند به رویایشان.

آنها می‌گفتند: روزی می‌رسد.

یکی می‌گفت: حتی اگر فقط یک روز باشد، یک روز کوچک با رادیاتورهای گرم!

 شاید روز کریسمس.

یا شب سال نو.

پیرمرد فلسفه باف در حالی که دستی به صورتش می‌کشید گفت: شما خیالپردازید! این خیالپردازی‌ها چه نتیجه‌ای دارد؟

بحث با پیرمرد فایده‌ای نداشت. آنها با هم تصمیم گرفتند به طبقه همکف که دفتر سرایدار ساختمان در آن قرار داشت بروند. در آن جا شکایت‌شان را اعلام کردند.

با دست روی رادیاتور کوبیدند و در مقابل سرایدار شکوه کردند.

سرایدار مردی قد کوتاه بود که همیشه ته‌ریش داشت. آدمی بود دائم‌الخمر که از مستاجرها نفرت داشت و از صاحبخانه می‌ترسید. در مقابل خدمات افتضاحی که به مستاجرها ارائه می‌داد اجازه داشت مجانی در اتاقک کنار انبار ذغال سنگ‌ها که در زیرزمین قرار گرفته بود اقامت داشته باشد. او هم مثل یک سگ نگهبان از انبار ذغال سنگ مراقبت می‌کرد.

وقتی مستاجرها در اتاقکش را می‌زدند در را چارطاق باز می‌کرد، از سوراخ تاریکش تلوتلوخوران بیرون می‌آمد و مشتش را مثل بوکسورهای حرفه‌ای به نشانه تهدید تکان می‌داد.

سرایدار که همیشه دچار توهم بود فریاد می‌کشید: بیایید جلو، من آماده‌ام. یکی بعد از دیگری، یا همه با هم، من آماده‌ام!

بعد از گفتن این کلمات طبق معمول تعادلش را از دست می‌داد و نقش زمین می‌شد. بعد هم به زور از زمین بلند می‌شد و مبارزه خیالی‌اش را از سر می‌گرفت.

هر بار این صحنه تکرار می‌‌شد تا این که مستاجرها غضبناک او را ترک می‌کردند. بنابر این گفتگو با او هیچ فایده‌ای نداشت. مرد ساکن واحد A3 که پدر 6 بچه بود و در رستورانی گرانقیمت پیشخدمت بود می‌گفت قصد دارد به مقامات بالا شکایت ببرد. می‌گفت شوهر خواهر آشپز دوم رستورانشان میرزا بنویس دادگاه است. علاوه بر این ادعا می‌کرد که از منبع موثقی شنیده که صاحب ساختمان به مقامات مسوول رشوه می‌دهد وگرنه تا حالا باید ساختمان سرو سامان پیدا می‌کرد.

ساکن واحد  A4 با درماندگی گفت: این حرف‌ها بیراه نیست. حتما باید دست پنهانی در کار باشد که وضع ما درست نمی‌شود.
ساکن واحد 4  D که زنی بیوه و چاق بود و با دخترش زندگی می‌کرد با تایید حرف او اضافه کرد: بدون شک همین طور است. شکی ندارم که صاحبخانه ما خیلی‌ها را خریده.

صاحبخانه اول هر ماه می‌آمد و اجاره‌ها را می‌گرفت. ساکنان آپارتمان 127 مدت‌ها بود که یک چیز را دریافته بودند: آنها صرفنظر از هرگونه شکایتی که داشتند می‌بایست کرایه ماهانه‌شان را سروقت پرداخت می‌کردند. شکایات مستاجران از نظر صاحبخانه هیچ ربطی به پرداخت اجاره نداشت و هیچ‌کس حق نداشت این دو موضوع را به هم ارتباط دهد. به همین دلیل او سروقت جلوی در تک‌تک واحدها ظاهر می‌شد، پول را از آنها می‌گرفت و با تکبر و رفتار وقیحانه‌اش آنها را می‌آزرد. او مردی بود کوتاه قد و چهارشانه با شکمی بزرگ. چشم‌هایی ریز داشت با نگاهی تهدیدآمیز. دهانش حالتی بسیار غیردوستانه داشت و بدتر از همه زبانش بود که مثل چاقو تیز بود.

به ساکن واحد C1 گفت: دارید از سرما یخ می‌زنید؟ می‌دانید علتش چیست؟ علت این است که پیر هستید.
دلیلش این است. شاید فکر می‌کنید 50 کیلو ذغال سنگی که هر روز در این ساختمان می‌سوزانم قادر است استخوان‌های نحیف و شکننده‌تان را گرم کند؟ هرگز! پیرمرد عزیز! تنها راهتان این است که پول‌هایتان را پس‌انداز کنید و به یک ناحیه گرمسیر، به نواحی استوایی کوچ کنید. چرا یک ویلا با استخر آب گرم در امریکای لاتین نمی‌خرید؟ آدمی به سن و سال شما به چنین چیزی نیاز دارد.

به ساکن واحد B2 که در یک قصابی کار می‌کرد، گفت: با وجود این همه ذغال سنگی که روزانه در اینجا مصرف می‌شود، باز می‌گویید از سرما یخ می‌زنید؟ تعجبی ندارد. چون تمام روز مثل یک احمق در آن دخمه سرد که اسمش را قصابی گذاشته‌اید کار می‌کنید. چطور انتظار دارید وقتی به اینجا می‌آیید یکمرتبه گرمتان شود؟
بخصوص از ساکن واحد 1 B خیلی بدش می‌آمد.

صاحبخانه با عصبانیت به او گفت: گرمتر بشود؟ دیوارها را رنگ کنم؟ چقدر خرده فرمایش دارید؟ فراموش نکنید که یک بازنشسته هستید، یک بازنشسته! شما از پولی که مالیات دهندگان می‌دهند زندگی می‌کنید. بله، دقیقا همین طور است و من کسی هستم که مالیات می‌دهم. باید از من متشکر باشید. اما به جای تشکر چه می‌کنید؟ حتی دهانتان را از دیگران هم بازتر می‌کنید. امشب بروید و روی نیمکت یک پارک بخوابید، آن وقت می‌بینید که سرما یعنی چه!

بدین ترتیب هر مستاجری که لب به شکوه و شکایت می‌گشود جوابش را دریافت می‌کرد. البته برخورد صاحبخانه با بعضی‌ها ملایم‌تر بود. مثلا با ساکن واحد D4 که بیوه زنی بود و با دخترش زندگی می‌کرد، محتاطانه‌تر حرف می‌زد. حتی اعتراضات تند و تیز او را تقریبا با خونسردی تحمل می‌کرد.

کریسمس و شب سال نو هم گذشت اما هیچ تغییری ایجاد نشد.

پیرمرد ساکن 1 C غمگینانه به اهالی ساختمان گفت: همه‌تان خیالپردازید!

او هر روز چند ساعت را در کتابخانه بزرگ شهر سپری می‌کرد، با حسرت به عکس‌های جزایر استوایی خیره می‌شد و زیر لب می‌گفت: باید دندان روی جگر گذاشت تا تابستان بیاید. آن وقت به اندازه کافی گرم خواهیم شد.

حتی مرد خوشبین ساختمان، که همسرش مدام از سردرد رنج می‌برد، متوجه شد که رویایش رفته رفته محو می‌شود. یک روز یک بخاری الکتریکی خرید و به خانه‌اش آورد. مدت 3 دقیقه او و همسرش جلوی بخاری نشستند و احساس خوشبختی کردند. بعد دوباره همه جا مثل قبل سرد شد و علاوه بر این همه جا تاریک. برق ساختمان قطع شده بود.

سرایدار بعد از این که فیوز جدیدی در زیرزمین کار گذاشت گفت: احمق‌ها، فکر می‌کنید سیم‌کشی قدیمی این ساختمان تاب تحمل بخاری برقی را دارد؟ اصلا می‌دانید قیمت یک فیوز چقدر است؟ صبر کنید گزارش آن را به صاحبخانه بدهم، آن وقت می‌بینید.

اما اول ماه بعد صاحبخانه برای گرفتن اجاره‌ها نیامد، بلکه به جای او مردی جوان، بلند قد و مودب آمد. در پشت شیشه‌های ضخیم عینکش چشم‌هایش که درشت، کودکانه و نزدیک بین بودند می‌درخشیدند. مستاجران در نهایت حیرت دریافتند که او پسر صاحبخانه است. پیرمرد واحد C1 گفت: نمی‌شود باور کرد. این خلاف طبیعت است. گمان می‌کنم شما کاملا به مادرتان رفته باشید، این طور نیست؟

پسر صاحبخانه لبخندی غمگینانه زد و جواب داد: گفتنش برایم مشکل است. مادرم سال‌هاست که فوت کرده. باید اعتراف کنم که بنظر می‌رسد من و پدرم شباهت کمی بهم داشته باشیم.

پیرمرد با امیدواری پرسید: حال او چطور است؟ اتفاقی برایش افتاده؟

نه، او مرا فقط به این دلیل فرستاده که راه و کار اموراتش را یاد بگیرم. از آنجا که روزی وارث ساختمان‌ها و املاکش خواهم شد باید اداره آنها را نیز بیاموزم.

پیرمرد گفت: می‌توانم چند مورد شکایت را به عرضتان برسانم؟

البته.

پیرمرد با شگفتی بازوهای جوان را گرفت و گفت: جدی می‌گویید؟

معلوم است که جدی می‌گویم. من آنها را در دفترم یادداشت خواهم کرد.

و بعد؟

بعد یادداشت‌ها را به پدرم خواهم داد.

پیرمرد گفت: خیلی ممنون. این کرایه شما، خداحافظ.

مستاجرهای دیگر هم بهمین ترتیب رفتار کردند. پسر صاحبخانه با هر شکوه در هم می‌ریخت و چند بار عذرخواهی می‌کرد.

در حالی که قلم و دفتر یادداشتش را جلوی مستاجرها گرفته بود گفت: اما چه کار دیگری از دست من ساخته است؟

به سرایدار بگویید که اینجا را درست گرم کند.

اما من مجاز به چنین کاری نیستم.

در این صورت خودتان بیل بردارید و ذغال سنگ توی بخاری بریزید.

من مجاز به این کار نیستم.

مستاجرها با عصبانیت گفتند: پس خیلی ممنون. این هم کرایه‌تان. خداحافظ.

سرانجام پسر صاحبخانه به جلوی واحد D4 که بیوه‌زن چاق و دختر زیبایش، ساکن آن بودند رسید. پسر صاحبخانه در زد و دختر در را به رویش باز کرد. مرد جوان او را دید و از هیجان رنگ از صورتش پرید. زانوهایش شروع به لرزیدن کرد. سعی کرد حرف بزند اما زبانش بند آمده بود.

دختر که دستپاچگی او را دید سرخ شد و سرش را با خجالت پایین انداخت.

مرد جوان گفت: به یک معجزه شباهت دارد. من از کودکی شعر می‌نویسم و حالا می‌دانم که تمام اشعارم را برای شما نوشته‌ام. فقط برای شما.

دختر با تعجب او را نگریست و گفت: اما من حتی نمی‌دانم که شما کی هستید.

آه، بله. درست است. چقدر احمقانه رفتار کردم. من پسر صاحبخانه هستم و آمده‌ام اجاره‌ها را بگیرم.

و شعر هم می‌گویید؟

بله. البته هر وقت الهام بشوم شعر می‌گویم. ببینید، اینجا، در آخرین صفحه این دفترچه یادداشت. این را تازه دیروز نوشته‌ام.

دختر آن را خواند.

بعد با تحسین گفت: این یک شعر واقعی است. قبلا هرگز یک شاعر را از نزدیک ندیده بودم. تازه هنوز تکمیل نشده است. باید باز هم روی آن کار کنم، وقتی کامل شد آن را به شما هدیه می‌کنم.

به من؟

بله.

چهره دختر سرخ شد. بعد به حالت نجوا گفت: یک فنجان قهوه میل دارید؟ اینجا خیلی سرد است.

مرد جوان گفت: بله، می‌دانم. دفترچه یادداشتم پر از شکوائیه‌های ساکنان اینجاست. همین که مدت کمی می‌گذرد ساکنان ساختمان 127 شروع به غیبت درباره پسر صاحبخانه و دختر بیوه زن می‌کنند.

هر روز صبح پسر، با پست برای دختر، یک شعر می‌فرستد.

هر شنبه عصرها او به ملاقات دختر می‌آید.

پسره پاک عاشق او شده.

ساکن واحد B2، شاگرد قصابی، که خود پنهانی دل به آن دختر بسته بود و قصد خواستگاری از او را داشت گفت:‌ چرا که نه؟

دختره هم او را دوست دارد.

شاگر قصابی با لحنی گرفته گفت: اینجا را دیگر اشتباه می‌کنید. پسره ضعیف و بدون عضله است و در حالی که با انگشت به عضله بازویش اشاره می‌کرد گفت: من به اینجا می‌گویم عضله!

پیرمرد گفت: اما با آنجا که نمی‌توانید شعر بنویسید، می‌توانید؟

آنها با دیدن بیوه زن او را به باد سوال گرفتند.

بیوه زن گفت:‌ درست است. او هر عصر شنبه به خانه ما می‌آید و با دخترم صحبت می‌کند. دخترم هم فقط به حرف‌هایش گوش می‌دهد.

پیرمرد ساکن 1 C گفت: معلوم است دخترتان را خوب تربیت کرده‌اید. دخترها معمولا طوری تربیت می‌شوند که به حرف کسی گوش ندهند.

دیگران پرسیدند: آیا بزودی با هم ازدواج می‌کنند؟

بیوه زن سرش را با حالتی غمگین تکان داد و گفت: متاسفانه نه. پدرش او را تهدید کرده که اگر با دختر فقیری ازدواج کند او را از ارث محروم خواهد کرد.

این پدر عجب هیولای سنگدلی است! 

ادامه دارد...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها