خانه بر و بچه‌ها

داستانک‌

کد خبر: ۱۷۱۸۱۷

اون‌جا بود که فهمید برای درختی تنومند شدن لازمه که تو دل خاک فرو بره، به خاک دست دوستی بده تا خاک هم به ریشه‌هاش اجازه حرکت و رشد بده. این طوری می‌تونست جوونه بزنه و به اوج رسیدن رو با ریشه‌هایی محکم تجربه کنه.

نشمیل نوازی از بوکان‌

دوستانه‌

راستش اومدم مث بروبچ برایتان چیزهایی بلغور کنم ولی دیدم کلمات من بلغور کردن است و کلمات آنها درست و حسابی. اومدم داستانکی برایتان بنویسم که نه جایش را در این ضمیمه پیدا کردم و نه موضوعش را. خواستم ایرادی از نوشته‌هایتان بگیرم که از شیوه نوشتن مطالب و جواب دادنتان خوشم آمد. در نهایت خواستم... ای بابا! این‌که همه‌ش شد خواستم و خواستم و... راست مطلب، می‌دونم نفوذی قبول نمی‌کنید ولی به هر حال مرا هم عین یه خورزوخانی قبول کنید که از دنیایی دیگر آمده و دوست دارد که دوستانی داشته باشد و دوستانش دوستش بدارند و در نهایت دوست دارد به تمام دوستان و غیر دوستانش (نگویید دشمن) کمک کند، حتی شده با یک جمله یا یک بیت شعر؛ زیرا که از قدیم گفته‌اند اگر کسی یک جمله زیبا به کسی یاد دهد به او کمک کرده است (می‌دونم که این روایت را هیچکی نشنیده!) ولی خودمونیم، این‌جا هم همه‌ش گفتم دوست. شمردی ببینی چند تا دوست داشت؟

دختر مهتاب‌

شکوفه من‌

دلم هنوز کوچکتر از آن است که بخواهی از کنارش بگذری. سایه خورشید را ستاره‌ها برده‌اند و زخم حضورت در چشمان من جا مانده. وجودت برای دفترم تنها واژه است و برای من شاید بهار زندگی. بگذار ثانیه‌ها از یاد ساعتها بروند تا ردِّ پای شاپرک پُر از اقاقی شود. ای کاش می‌دانستم تو کی در قلبم شکوفه کردی. در مقابل پنجره، آسمان، نجواکنان در گوشم مژده ستاره را می‌دهد و اشکهایم بی‌دلیل از ارتفاع گلها فرو می‌ریزند. همرنگ آینه باش تا با خورشید نوربارانت کنم. شاپرکهایم روی شانه‌ات لانه دارند و خواستنِ تو بالِ پرواز شمعدانیهایم شده. به حرمتِ ترانه میثاقمان، برای چشمهایم شعری بگو. ببین چقدر صادقانه واژه‌ها را روی وسعت سفید کاغذ ریخته‌ام. دستانم مسیرِ دستانت را حفظند و گلها، میانِ باغچه‌ی زیر پنجره‌ات، به خاطر آسمان و بنفشه شهادت عشقم را می‌دهند. خط به خطِ گامهایت در شعرهایم نجوا می‌کنند و دیر یا زود تو به من نزدیکتر از لحظه‌ها می‌شوی.

نسل ساعتها در باور گریه هایم گم شده و شیشه‌ای‌ترین یاس در واگویه‌هایم شکسته. تو در آغوش کدام روز متولد شده‌ای که این‌چنین با دلم پیوند خورده‌ای؟ دلم برای لمس وجودت تنگ شده و دستانم برای نوشتن از تو. چشمانم پُر از بوی نگاه توست. بگو در کدامین روز میان قلبم شکوفه کردی؟

(ممنون که متنم رو چاپ کردی اما هیچ جوابی ندادی! دریغ از یه «آ» یه «ب»... حداقل می‌نوشتی «بابا آب داد» تا می‌فهمیدم برات مهمم...)

نرگس، عاشقترین ستاره‌

 آ، بِ، بابا آب داد، بابا نان داد، بابا انار داد، اوووو...وه! بابا چقدر چیز داد! هوم م م م! بابا انگار فقط به فکر شکم بید که این همه خوردنی داد! (...خب، بیا، این هم برای آنکه بدانی چقدر مهمی! فقط مرا ببخش که مجبور شدم کلی از دقایق سبز واژگانت را به دست ثانیه‌های شکل‌نگرفته بسپارم. ای کاش به بیچارگی محدود صفحات، ناچاری مرا هم ببخشی).

سپیده صبح‌

به شهربند دلم وصف ساعت سحر است/ به چشم باد صبا اشک شوق در سفر است/ چمن به لاله‌ی عاشق ببسته طرّه‌ی عشق/ ز جرعه قدح صبح عقل بر حذر است/ ملامت از دل یار و شکایت از رخ دوست/ غرامت دل عاشق برین منتظر است/ شراب اُلفت و اُنست به جام ما بنشست/ شکست شیشه‌ی عمری که خواب مختصر است/ سحر حدیث فلک را به غمزه می‌فرمود/ که بانگ بلبل عاشق اشارت شرر است/ به آفتاب جمال پریوش خُتنم/ جهان سپیده‌ی صبح قیامت دگر است.

هانی اسدی از اهواز

ناگهان چه زود دیر می‌شود

یک ساعتی از سال تحویل گذشته بود و داشتم آماده می‌شدم برم سفر. گفتم گوشی رو بردارم و عید رو بهش تبریک بگم و بگم بعد از سفر مزاحمش می‌شم. پنج روز بعد، خسته و کوفته از سفر، کلی کار و شست‌و‌شو و... مونده بود. گفتم فردا می‌رم به دیدنش. ساعت ده تلفن زنگ زد و کسی که پشت خط بود خبری بهم داد که چند دقیقه مات موندم. اونی که می‌خواستم برم دیدنش، به یک خونه یک‌و‌نیم متری تغییر مکان داده بود. چقدر «چرا» و «ای‌کاش» بود که تو دلم تلنبار شد.

سنگ صبور

بهاری خالی از اعتیاد

روزهایی که می‌گذرند به این امید می‌گذرند که بهار را زیباتر از همیشه ببینم. روزها می‌گذرند و بی‌تو رنگ خزان دارد بهارم. زیبایی بهار با بودن پدری چون تو،
 پُر گل، زیبا و عاشقانه خواهد بود. من به امید روزی زنده‌ام که تو را با قلبی صاف و ذهنی خالی از اعتیاد ببینم.

آفرین 17 ساله‌

ترک اعتیاد بسیار آسانتر از دوری همیشگی از آن است. امیدوارم پدرت آنقدر همت و مردی داشته باشد که با این چند خط آمپول تقویتی، دل دخترش را پس از ترک بلا نشکند و تمام فصول سالت را زیبا و پُر گل کند.

مثل همیشه‌

می‌خواهم بروم. رفتن تنها راه‌حل من است. این‌جا برایم تنگ و تاریک شده است. چشمانم سیاهی می‌رود. دلم می‌گیرد. قلبم می‌سوزد. دستانم می‌لرزد. پاهایم بی‌حس شده‌اند. نمی‌خواهم ماندن را. احساسی عجیب، حسی غریب، بند بند وجودم را می‌ترساند و من در تنگنای ماندن و رفتن... شیشه دلم زود می‌شکند. خرده‌هایش را کسی نیست که جمع کند. در دریای مواج روِیاهایم غرق می‌شوم و هیچ‌کس مرا بیرون نخواهد کشید. قلبم تیر می‌کشد. هیچ‌کس صدای ترک خوردن قلبم را نشنید. شاید هم شنید و انگار که نشنید!... فراموش می‌شوم.
فراموش می‌کنم. آری باید بروم. می‌گویند چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید؛ من چشمهایم را هم شستم، آنقدر که مروارید اشکهایم از صدف چشمانم دانه‌دانه متولد شدند و پا به عرصه صورتم نهادند اما هیچ چیز عوض نشد.

ستاره 22 ساله از اراک‌

 دِ... اشکال همین‌جاست دیگر آبجی. چشمهایت را شسته‌ای اما فراموش کرده‌ای شیشه‌های عینکت را عوض کنی! وگرنه حتماً می‌دیدی این‌همه چیز را که عوض می‌شوند از پس تغییر زاویه دید و شستن چشم و جور دیگر دیدن.

سینما و زندگی

من تو محله‌مون یه کلوپ دارم پُر از فیلمهای مختلف ایرانی و خارجی. تا حالا هم خیلی فیلم دیده‌م. نتیجه‌ای هم که از این فیلمها گرفتم اینه که همیشه این نقش اولِ فیلمه که پایان قصه رو رقم می‌زنه: تلخ یا شیرین؛ درست مثل ما. زندگی آدمها هم مثل یه فیلم می‌مونه. فرقش با فیلمهای دیگه اینه که توی فیلم زندگیمون ما هم نقش اول هستیم و هم کارگردان و...

ما هم می‌تونیم تو زندگی، کارگردان خوبی برای خودمون باشیم. خاطره‌های شیرینمون رو روی خاطره‌های تلخمون مونتاژ کنیم، وقتی حس می‌کنیم داریم به جاده خاکی می‌زنیم کات بدیم و... همیشه باید از همه زوایا به زندگی خوب نگاه کنیم و برای رسیدن به سیمرغ بلورین زندگی تلاش کنیم. اون وقت دنیا پر می‌شه از فیلمها؛ فیلم آدمهایی که پایان زندگیشون رو با تلاش و امید می‌سازند و برنده جایزه زندگی می‌شن.

حمید رجبی 22 ساله از کرج‌

غُر می‌زنم، پس هستم‌

حیف که دائم داریم نق می‌زنیم و بیخیال گذرِ لحظه‌هاییم؛ لحظه‌هایی که هرگز و به هیچ قیمتی برگشتنی نیستند. می‌دونید؟ بدترین عادت ما اینه که می‌دونیم داریم بیراهه می‌ریم، راه درست رو هم بلدیم، اما بازم بیراهه می‌ریم چون دوست داریم بنشینیم یه جا و هی غر بزنیم و از نرسیدنها و شکستهامون شکوه کنیم. آخه اگه این کار رو نکنیم دیگه دلیلی برای گلایه نداریم.

عاطفه سوری، 23 ساله از کرج‌

چه آقای مهربونی‌

تصور ما از انسان خوب چیست؟ به نظر من، انسان خوب کسی است که ما را مثل خودش خوب کند. انسان خوب کسی است که راهنماییها، صحبتها و رفتارهایش برای ما چیزی جز خوبی، درستی و زندگی بدون مشکل به ارمغان نمی‌آورد. طوری زندگی کنیم که برای دیگران مشکل به وجود نیاوریم و به طبع دیگران هم برای ما مشکلاتی به وجود نیاورند...

دمنده مهر

سوزوندی باباااااااااا

هر هفته منتظر یه دوشنبه دیگه‌م تا با خوندن صفحه تجربیات طلایی (خونه بروبچه‌ها) یه جرقه‌هایی تو ذهنم بزنه و آخر سر هم همه‌شون رو جمع بزنم تا یه راههایی واسه رسیدن به آرمانهام و آینده‌ای بهتر پیدا کنم که بدون استفاده از فکر ایده‌آل پاسخگو و شما دوستان توی خونه بروبچه‌ها امکان نداره اما نمی‌دونم چرا خیلیهامون عادت کردیم حرفای غمباد گرفته رو بنویسیم و هی بگیم که اِله و بِله و سوختم و ساختم و...

رهای رها

داریم کجا می‌ریم؟

چرا اینقدر مشکلات زیاده که تا سرت رو بالا می‌گیری از همه کس، از دوست و آشنا گرفته تا دشمن، خنجر می‌خوری؟ الا‌ن زندگی طوری شده که یه نوجوون هم انواع و اقسام سیگارها رو می‌شناسه و افتخار هم می‌کنه که سیگار دستشه! حالا شما دیگه موضوعات  رو تصور کن. به نظر شما با این وضع من معنی زندگی رو خراب کردم؟ بمیرم برای معنی قشنگ زندگی. چقدر دلم براش می‌سوزه. آخه چرا خرابش کردیم؟

تنها

لقمه گلوگیر

این آرزوهای محال چیست که به آنها می‌اندیشیم؟ نگاهی به دور و برتان بیندازید. آیا همه آدمها سوار بنز فلان کلاس می‌شوند و روی سنگهای گرانیت ویلایشان جان می‌دهند؟ کی گفته همه آدمها گیوه‌های طلا به پا می‌کنند؟... از دنیا فقط سهم خودت را بخواه که بیشتر از آن  گلویت را می‌زند!

افشین اشرفی از ساری‌

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها