در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زنبور میگفت من بالهام رنگ نداره عوضش تمام بدنم زرد و سیاهه و اگه جای تو بودم خودمو میکشتم.
کفشدوزک با غصه توی شبنم برگها به خودش نگاه کرده بود و فکر کرده بود که چرا اصلا باید این خالهای ریز سیاه روی بالهاش باشه و منتظر بارون شده بود.
بارون که اومد کفشدوزک صداش کرد و ازش خواست که خالهای سیاه روی بالهاش رو پاک کنه.
قطره بارون هرچه اصرار کرد که تو خیلی خوشگلی و این خالهای سیاه خیلی بهت مییاد کفشدوزک گوش نداد که نداد.
آخر سر هم قطره بارون تسلیم شد و تموم خالهای روی بدن کفشدوزک رو پاک کرد.
کفشدوزک خوشحال و خندون راه افتاد و رفت طرف زنبور ولی هرچی صداش کرد زنبور جوابشو نداد، بعد به همه دوستاش سلام کرد ولی هیچ کدومشون جوابشو ندادن.
اون رفت پیش بقیه کفشدوزکها ولیهمه اونا از کنارش بی تفاوت رد شدن و لگدش کردن.
کفشدوزک تازه فهمیده بود اون خالهای ریز سیاه مال زیبایی و زشتی نیست. مال اینه که همه ببیننش تا زیر دست و پا له نشه. تازه فهمید که گول زنبورو خورده و اون خالها خیلی هم خوشگله.
حالا میفهمید که خدا هیچ چیزی رو الکی
به وجود نیاورده حتی خالهای ریز سیاه روی بالهای نارنجی خوشرنگ و نازشرو.
شب که شد از خدا خواست که خالهاشو بهش
بر گردونه و قول داد که دیگه گول هیچکس رو نخوره.
صبح که از خواب بلند شد بالش برگی زیر سرشو برداشت و توی شبنمی که روش افتاده بود خودشو نگاهی کرد و از خوشحالی پرید هوا.
کفشدوزک دیگه نمیخواست جای هیچ حیوونی باشه.اون از روی برگها یکی یکی پرید و خودشو به دوستاش رسوند و با اونها مشغول بازی شد.
از دور بالهای نارنجی کفشدوزک با خالهای سیاه روش برق میزد و میدرخشید.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: