در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صابخونهمون واسه این سوالها جوابی پیدا نکرد ولی من که یه روز خیلی جوش آورده بودم داد زدم: ننه! گفت: ها؟ گفتم: مردم زن و شوهرن، شمام زن و شوهر؛ چرا روز و شب به جون هم میافتین؟ یه آهی از ته دل کشید و گفت: تقصیر خودمون بود ننه. من قبل از ازدواج اصلاً بابات رو ندیده بودم و اصلاً نمیشناختمش. فقط شب خواستگاری دیدم که بعد از یه هفته هم شروع کردم به شستن لباس چرک و درست کردن غذا.
آخه گناه من و ما این وسط چیه؟ چرا باید تو آتیش دیگران بسوزیم؟ تا اونجایی که من یادم مییاد غیر از بدبختی و غم و غصه چیزی ندیدهم. آخه مگه آدم چقدر صبر داره؟ صبرم زیاد، اما عمری نمونده باقی.
داریوش باهوش
از اتفاق، شاعرِ جان (!) هم در این باره سروده است که، مِصراااااااااااااع: «چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان... صنما، ای حبیب من هاها های های هاااااااییی»!!
آرزو به دل
مدتیه احساس بدی دارم. یه حس بد به همه آدمها. از همه آدمهای دور و برم که احساس میکنن بزرگ و عاقل شدن اما از هر نادانی، نادانترند. چرا آدمها تا بالغ میشن فکر میکنن عاقل شدن؟ چرا یکی نیست بهشون بگه عاقلی به سن و گذروندن دوره بلوغ نیست، به فکر و شعور بستگی داره؟ چرا اطرافم هیچ گوش شنوایی پیدا نمیشه؟ چرا همه خودشون رو به کری، کری مطلق میزنن؟ آخ که چقدر دلم میخواد یه سیلی محکم بزنم زیر گوش تک تک اینا و از خواب بیدارشون کنم. دیگه حتی به آینهها هم واسه حرف زدن اعتماد ندارم، چون به هر کی اعتماد کردم (منظورم خانواده و آدمهای نزدیکمه) زد و شیشه اعتمادم رو شکست. کاش مثل بعضی آدمها منم یه دل خوش داشتم.
بیاعتماد از یه جای دور
یووووه هوووو... انتقاد!
یکی گفته بود صفحه بروبچ مثل زمین فوتباله. بعضیها بازیکن اصلیاند (مثل زینب فخار، سرباز وطن که تو پادگان هم دست از سرِ ما بر نمیداره)، بعضیها هم روی نیمکت ذخیره نشستهن، تو هم مثل مورینیو فقط بازیکن خاص خودت رو تو زمین مییاری. لااقل بذار بقیه بچهها هم یه عرض اندامی بکنن. اون نامه من دیر رسید، درست... ولی دو خط از نامه من باید نوشته میشد. یعنی من به اندازه یه بازیکن ذخیره هم نبودم؟ به همین دلیل ما هم ترجیح دادیم تماشاچی باشیم. ببخشید از انتقاد تندم. ما میریم شاید جا برای نامههای قشنگ بچهها باز بشه و شما مجبور نشی بهشون جواب رد بدی.
احسان و بیباک
واااااااااااای، چه دلنازک! غزل دلشکستگیهای هزاران ساله من، به قول شاعر: آخه من قربونت برم! وقتی دقت نمیکنید و اصول گفته شده در «به خاطر بسپارید» را (همان ابتدای دیگه خیلی کوچولو از نامهها) رعایت نمیکنید باید چوب و چماقش را بر سر من بکوبید؟ این همه اسم جدیدی که هر شماره فرصت عرض اندام مییابند و خیلیهایشان هم میشوند پای ثابت صفحه پس چطور و از کجا آمدهاند؟ هوم؟
فرهنگ غالب
مثل آدمای با کلاس توی ماشین نشسته بودند و میرفتند که یکدفعه ماشینی پیچید جلوشون و با سرعت رد شد. مرد فریاد زد: هووووووووی چه خبرته؟ خانمش هم برای تأیید حرف شوهرش گفت: واه واه واه! عجب آدمای بیفرهنگی! نگاه نمیکنن که رانندگی فرهنگ میخواد. بعد با خیال راحت نایلون پُر از زباله آجیل و پوست میوه رو از پنجره پرت کرد توی خیابون!
آخه این رسمشه ؟! ادعای فرهنگ کنیم اما بیفرهنگ باشیم؟ چرا همیشه انجام درست کارها یا اجرای فرهنگ شهری رو از دیگران انتظار داریم؟ پس خودمون چی؟ خودمون کجای این رشته فرهنگ رو دست گرفتیم؟ چرا همیشه انتظار داریم بقیه کوتاه بیان؟ انتظار داریم بقیه نوبت خودشون رو به ما بدن تا کارمون زودتر راه بیفته اما با خودمون نمیگیم که مگه بقیه عجله ندارن؟ توی خیابون اصلاً فرصت رد شدن یک نفر رو هم نمیدیم ولی انتظار داریم بقیه این فرصت رو به ما بِِدَن و... بهتر نیست از خودمون شروع کنیم؟
احمد از بابل
عالم بیعمل
دکتر حرّافیان دارنده دکترای احساسشناسی جوانان در هنگام عاشق شدن و نویسنده شونصد نوع کتاب مثل چگونه عاشق شویم که چارپا نشویم و چگونه احساسات را به خدمت عقل درآوریم و غیره و ذالک، به مدت چند ساعت حدود 500 دانشجوی لبریز از شر و شور جوانی را در آمفی تاتر دانشگاه در جای خود میخکوب کرده بود؛ به گونهای که همگی تصمیم گرفته بودند کرکرههای احساس را برای همیشه پایین بیاورند و عاقلانه عمل کنند. هنوزیک ماه نگذشته بود که دکتر حرافیان عاشق دانشجویی شد که برای رفع مشکلش با او صحبت کرده بود بدون اینکه او را ببیند. حالا هر کسی میاد تو این صفحه نصیحت میکنه ناخودآگاه منو یاد دکتر حرافیان میندازه.
دختری با بهار در چشمانش
آمممممممما... عشق هزار و یک معنا دارد. تو کدام معنا را چسبیدهای فرزندم؟ همان معنای دمِ دستی دوست شدن و غیره و ذالک و هکذا و قس علی هذا را؟
رابرت دیگه بزرگ شده!
نمیدونم چرا آدمها اگر بخواهند بزرگ باشند باید در قید و بند باشند و کارهایی را که دوست دارند انجام ندهند. باید همیشه مراقب رفتارت باشی و خطایی نکنی یا گریه نکنی تا بهت نگن: بچهای! به نظر من، آدم بزرگها وقتی به دنیای بزرگها قدم میذارند دیگه مثل ما کوچکترها از زندگی لذت نمیبرند. درسته که یه چند سالی میشه از دنیای نوجوانی بیرون اومدم اما باید ادای بزرگترها رو در بیارم تا بگن بزرگ شدی! اونها برای بزرگ شدن، شرایط رو سخت میگیرند. فکر میکنند بزرگ بودن به وقاره، به راه رفتنه، به آروم بودنه! اما من نمیتونم مثل بعضی از اونها باشم و مثل اونا رفتار کنم تا به من بگویند: بزرگ شدهای. میخواهم سرِ راهم سنگها را شوت کنم یا از روی جدول خیابان راه بروم یا بدوم. اینها یعنی زندگی، یعنی شور، یعنی هیجانی که همیشه میتواند همراهمان باشد اما بزرگترها این را درک نمیکنند. نمیدونم؛ شاید هم من واقعاً اونقدر بزرگ نشدهم که مثل اونا فکر کنم ولی امیدوارم مثل بعضی از اونها این طور ضد حال نباشم.
الهام 22 ساله از بندرانزلی
صدای بیصدا
تو را در ایوان دیروز میبینم، با پیراهن تابستان، با گوشوارههایی از خوشههای طلایی پاییز، با چشمانی که بهاریوار به من خیره شده. چشمانی که معمای کوچ و فصل رودخانه و کودکی بود. تو همپای نسیم بودی وقتی قاصدک را به مهمانی شکوفاییات فرا خواندند. تو یک جرعه باور بودی برای دلی که تردید را بهانه کرد تا در این رفتنهای بیحادثه تنهایت بگذارد و من چقدر ساده بودم.
انگار فرشتگان دیشب تو را لب ایوان گذاشته بودند، انگار آمدی که بمانی؛ آمدنی که خاطره شد. روزها حجمی از شکوفه بر تن میکردی و شبها حریر سیاه شب سایبان خلوتت بود. بگذار برایت آن نغمهای باشم که با شنیدنش لبریز از احساس میشوی. بگذار کنار صدایت نفس تازه کنم. بگذار با صدایت، صدایم بگیرد، بغض کنم، گریه سر دهم، ای صدای همه تنهاییهای بیصدای من.
آرتینا
پشیمانی
ما آدما موجودات واقعاً عجیی هستیم، از همه لحاظ. مخصوصاً از لحاظ احساسات. واقعاً احساساتمون به یه مو بنده. براحتی و خیلی الکی به یکی دل میبندیم. بدون اینکه خودمون بدونیم داریم چی کار میکنیم حاضر میشیم هر کاری بکنیم و از هر چیزی به خاطرش بگذریم، دست آخر هم میفهمیم که طرف اصلاً ارزش این همه کار رو نداشته. ولی دیگه هیچ فایدهای نداره، چون اون موقعست که احساس پشیمونی کل وجودمون رو میگیره و نمیدونیم با این احساس چی کار کنیم... کاش آدما میفهمیدن که چی کار دارن میکنن و نتیجه کاراشون چی میشه تا اینقدر مشکلات تو زندگیمون به وجود نمیاومد.
شکست نیاز
ثانیههای بازگشت
شده یه وقتایی دلت بگیره بدون اینکه دلیلش رو بدونی؟ به یه جا خیره بشی بدون اینکه به چیزی فکر کنی؟ گریه کنی بدون اینکه ناراحت باشی یا کسی اذیتت کرده باشه؟ غمگین شده باشی بدون اینکه مشکلی داشته باشی؟
وقتی ما توی این جور موقعیتها یا شبیه اینا قرار میگیریم ممکنه یه دلیل برای اینها وجود داشته باشه. اون هم اینه که شاید میخوایم تغییر کنیم. شاید این موقعیتی باشه که به خودمون بیایم و یه تغییر اساسی تو زندگیمون به وجود بیاریم.
فاطمه صفری از بهشهر
به به! به به! چه کارت پستالی، چه عیدانه باحالی، عجب دمی، چه سروبالی!! (ممنون از کارت پستال ارسالی. کاغذهای رنگی را به ننه جانمان نشان ندادیم چون بهش برمیخورد و میگفت: ننه، این دختره میخواد خجالتزدهت کنه با این کارش. به قول معلم علوممان: نبینم دیگه تکرار نشه ها!!)
خواهش دل
سفره مهربانی با دستان توست که گشود میشود. رنگینکمان عشق و دوستی با حضور سبز توست که معنا میگیرد. دانه مهر و محبت با صدای گرم توست که در دلها کاشته میشود. درخت عاطفه با نگاه عاشق توست که بارور میشود. ریشه سبز صداقت با صدای قدمهای توست که در کوچه پسکوچههای شهر میان پرستوهای عاشق تقسیم میشود. یک کلام بگویم: هر چه زیباییست در چشمان توست که موج میزند. بیا و با اعجاز چشمانت مرا پر کن از عشق.
سمانه زینعلی از کرج
آمدم با چشم مستم هی پُرَت سازم، دِریم دیم!/ «رِیبُنَ»م(1) سُر خورد و بَر کَند پرده از رازم، دِریم ریم/ ناگهان لیچی و لوچیام بدیدی، ای دَدَم وای!/ شد فراری ذِهنَکَت از شکلِ چون غازم، دریم دیم!!
1- «ریبُن»- قِسمی عینک از نوعِ واااااااااااااااااای، کُشششششششتییییی منو تو!!
نه، نه، نه، نمیشه!
آقای ساسان 36 ساله از نداشتن قدرت «نه گفتن» شکایت کرده بود. این آقا حق دارن چون «نه گفتن» فقط این نیست که وایسی جلوی دیگران و دهنت رو باز کنی بگی «نه»، «نمیشه»، «نمیخوام»؛ بلکه پیشزمینههایی لازم داره. اول اینکه باید این مسئله برات درونی شده باشه و دیگر اینکه اینقدر به خودت متکی باشی که اگه با درخواست دیگران مخالفت کنی و اونا ترکت کنن یا ازت برنجن مشکلی نداشته باشی. اینکه از اعتماد به نفس خودت احساس لذت کنی و حس کنی واقعاً همونی هستی که میخوای، به طرد شدن از طرف آدمهایی که انتظار دارن مطابق خواسته اونا رفتار کنی میارزه. حرفهای من به این معنی نیست که یه آدم خودخواهِ تمام و کمال باشی.
عزیز دل 22 ساله از کرج
عزیزِ دلِ شرحه شرحه و تیکه میکهی من، اسمی انتخاب کن که برای دیگران شبهه ایجاد نکند. این طوری که فردا پس فردا مجبور میشویم به هزار و شونصد و شصت و شیش تا آدم جواب پس بدهیم .
در مسیر تندباد
زندگی مثل یه رودخونه میمونه. اگه شنا بلد نباشی و خودت رو به دست جریان آب بسپاری، مطمئناً در مسیرت به صخرههای سنگی برخورد خواهی کرد یا از آبشار سقوط میکنی اما اگر شنا بلد باشی وقتی در مسیرت صخرهای ببینی میتونی تغییر مسیر بدی و بر مشکلات غلبه کنی. نباید زندگی را به دست سرنوشت سپرد. باید از همت و عقل و درک، ابتکار و تجربههات هم نهایت بهره را ببری تا بهترین راه و مناسبترین شیوه رو برای رسیدن به ساحل خوشبختی انتخاب کنی. اگر اراده و امیدت ضعیف باشه و منتظر بمانی که کسی چوبی به سویت دراز کند یا جلیقه نجاتی بهت هدیه دهد مثل آب خوردن غرق خواهی شد.
جعفر دردمندی از سلماس
بدبختی دمِبختی!
چند وقت پیش خواستگاری در خانه یکی از دختران دمبخت فامیل ما رو زد که از در زدنش پشیمون شد! تا فهمیدن بیچاره خانه شخصی نداره محترمانه بیرونش کردند! نمیدانم چرا دخترها اینقدر شرایط را سخت میگیرند. چرا فکر میکنند همه پسرهای جوون باید از وضع مالی خوبی برخوردار باشند. چرا این طور شده که تا به یه پسر سی ساله حرف ازدواج میزنی تمام بدنش میلرزه. آخه یه جوونی که تازه کار پیدا کرده و میخواد زندگی مشترکی را شروع کنه چه جوری این همه امکانات را یکشبه فراهم کنه؟ این قبول که مسائل مادی باید تا حدودی مهیا باشه اما نه اینکه اگر طرف اجارهنشین بود دختر به او ندهیم چون دخترمان را سیاهبخت کرده ایم! بزرگترها نباید بگذارند کار به اینجاها بکشد. کاش در خواستگاریها کمی از نگاههای مادی میگذشتیم و به ارزشهای اخلاقی میافزودیم. کاش هیچ جوانی مجبور نبود به خاطر شرایط مالی قید ازدواج را بزند. کاش کمی دقت میکردیم که مارک دل خواستگار هم معتبر باشد.
سید افشین اشرفی
ارباب خودم صفدر و زیبا رو ولش کن/ سیمین و علی، احمد و رعنا رو ولش کن!/ این دختر همسایه ما مارک دلت دید/ نن جونِ طرف گفت: «ننه... بابااااااااااااااااا رو ولش کن!/ ویلای شمالی و سه تا کلفت و آشپز/ این را تو بچسب، سیرهی آقااااااااا رو ولش کن!»/ گفتا به ننهش دختره: «خود چه؟ ننه جانم/ گفتی به پدر این دل شیدا رو ولش کن؟!!»/ --«ماشین و دلار، پست و مقام، پول یه منزل/ بابای تو هم هیچ نَوَداشت، ما رو ولش کن!/ یک پادو و شاگرد مُغازا(!) پدرت بود/ بابای منم گفت: بِچِه...! صغرا رو ولش کن!/ ما گرچه رسیدیم به هم در پی سالی/ پولش تو ببین، جنگ و جدلها رو ولش کن»/ باهوش و زرنگ باش و بگو مثل حسامی:/ «این سکه و مهریهی بیجا رو ولش کن/ فرهنگ و تفاهم، یه نَمهک عُرضهی بیشتر/ این را تو بجو، رسم قدیما رو ولش کن/ بدبخت و کمی خُل بوَد آن کس که بگوید/ زر خواهم و... آسایش فردا رو ولش کن». (خوب بیییییییییییید؟ وشد پونصد تومن!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: