در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مثلا یه روز همین طوری یه خبر دروغ رو به آقا کلاغه گفته بود و اون هم که جارچی جنگل بود
همه جا جار زده بود. وقتی همه فکر میکردند آقا کلاغه دروغگو شده، روباه تو لونهاش از خنده رودهبر شده بود و از اون طرف آقا کلاغه بیچاره هیچ جوری نمیتونست اثبات کنه که بابا اصل ماجرا چیه و کی خبر دروغ شکستن سد و زیر آب رفتن جنگل رو به اون داده و باعث ترس همه حیوونها شده. بعد از مدتی خود روباه شروع کرد به گفتن اینکه این من بودم که به آقا کلاغه خبر شکستن سد رو دادم و اینکه چه جوری آقا کلاغه رو سرکار گذاشتم و بعد تعریف این ماجرا میخندید. این کارش اگرچه دل آقا کلاغه رو سخت شکونده بود، اما بعضی از حیوونها رو مثل شیر و ببر و... به خنده انداخته بود. هرچند حیوونهایی مثل هدهد هم بودند که اصرار داشتند که این کار اصلا خندهدار نیست و باید که روباه از همه مخصوصا کلاغه عذرخواهی کنه. اما روباه دم سفید عذرخواهی نمیکرد و مدعی بود که این کار رو واسه خنده کرده و کلاغ خودش باید عاقل باشه و زود گول نخوره. آقا کلاغه اگرچه اولین کسی بود که گول حرفهای روباه دم سفید رو خورد، اما آخرین نفر نبود. این کارهای روباه نم نمک همه حیوونها رو از اون دور کرد و تقریبا تنها شده بود. همه سعی میکردند که طرف روباه نروند و اگر رودررو شدند، برای حرفش حسابی باز نکنند. روباه دم سفید وقتی دید حرفهاش خریدار نداره، یه روز به تنش رنگ قرمز زد و شروع کرد وسط جنگل دویدن و فریاد میزد: شکارچیها با سگهاشون دارن این طرف میان، آهای، هر کی میتونه فرار کنه و بعد یکدفعه خودشو وسط جنگل به مردن زد و پخش زمین شد. همه حیوونها اول شک کردند که باز روباه دم سفید یه کلک دیگه سوار کرده، اما این کار روباه که خودشو به مردن زده بود، گرفته بود و همه رفتند تا غروب توی درختای پیر مخفی شدند. اما وقتی روباه رو دیدن که از خنده داره میترکه، فهمیدن ماجرا از کجا آب خورده. این بود که در یک تصمیم جمعی به این نتیجه رسیدن که همه باید با روباه دم سفید قهر کنند و طوری رفتار کنند که انگار اون وجود نداره. مثلا اگر میرفت سراغ آقا شیره اون یه طوری رفتار میکرد انگار اصلا روباهی وجود نداره. آقا کلاغه با دیدن روباه زود میزد زیر آواز. آقا ببره هر وقت روباهرو میدید برای اینکه لج روباهرو دربیاره، دوتا پنبه بزرگ میچپوند توی دو تا گوشش. خلاصه هر کسی یه راهی پیدا کرده بود.
روباه تنها شده بود، بارها و بارها به سراغ همه رفت حتی خیلی وقتها داشت راست میگفت، اما گوش کسی بدهکار نبود. روباه دم سفید یه بعدازظهر جمعه که دلش خیلی گرفته بود و میدونست همه خونه آقا ببره دعوتند که از تنهایی دربیان و میگن و میخندن، بغض گلوشو گرفت و رفت سراغ آقا هدهد و سیر تا پیاز ماجرا رو گفت و گفت: اگه راستشو بخوای من خیلی پشیمونم، نمیدونستم تنهایی چقدر سخته اون هم توی جنگلی که این همه حیوون مهربون هست. بعد ادامه داد: ای کاش منو از جنگل بیرون میکردید، اما این طوری با من قهر نمیکردید.هدهد گفت: تنبیه سختی شدی در حالی که اگه با همین عادت بد به دیگران خندیدن از این جنگل میرفتی، دیگه هیچوقت نمیتونستی زندگی خوبی داشته باشی. ما تورو تنبیه کردیم تا یاد بگیری که نباید به بقیه دوستهایت بخندی بلکه باید با اونا بخندی.این مساله درس عبرتی شد برای روباه و هدهد هم ضامن شد تا دیگه روباه دست از این اخلاق بدش برداره، حیوونها دوباره با روباه سرحرفو باز کردند و روباه دیگه تنها نبود.
نرجس ندیمی دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: