مداد با صدای آرام گفت: بله که حرف میزنه، تو فکر کردی که ما جون نداریم... هیچ میدونی که من قبلا درخت بودم و چه استفادههایی برای همه مردم داشتم...
علی دهانش باز مانده بود و با دهان باز به مدادش نگاه میکرد.
مداد ادامه داد: یه روزی توی جنگل زندگی میکردم... فصل بهار که میشد شاخههای من جوانه میزد و برگ و میوه میداد... با ریشههایم آب را از زمین میخوردم و تغذیه میکردم... روی بعضی از شاخه هایم، پرندگان لانه میساختند وزندگی میکردند. صبحها آفتاب پوست بدنم را نوازش میکرد... در تابستان مردم چند ساعتی در سایه من مینشستند و استراحت میکردند... و زمانی که فصل پاییز و زمستان فرا میرسید، برگهای سبز من به سه رنگ زرد، قرمز و نارنجی تبدیل میشد و بعد میریخت... و من تا قبل از اینکه برفها تمام بدنم را سفیدپوش کنند، به خواب زمستانی فرو میرفتم و دوباره بعد از پایان زمستان و آمدن بهار همین روال ادامه داشت...
در یکی از روزهای طولانی زمستان که من در خواب خوبی به سر میبردم، مردی به بدن من زد و گفت این یکی چوب خوبی داره... قطعش کنید... و شخصی اره برقی را روشن کرد و بدون اینکه نظر مرا بپرسند، تنهام را از ریشه جدا کرده و داخل کامیون گذاشتند و به کارخانه بردند. در آنجا تمام شاخههایم را از بدنه جدا کردند... تمام چوب بدنم را تکهتکه برش زدند و برای ساخت ابزارهای مختلف استفاده شد...
و این مدادی که الان در دست تو هست، یک تکه کوچک از بدن من میباشد که تو داری با دندانهایت تمام زحمات این سالها تغذیه و رشد مرا له میکنی... هیچ میدونی برای درست شدن این مداد ظریف و کوچک، زحمتهای بسیاری کشیده شده و تو اصلا پسر قدرشناسی نیستی... سعی کن از این پس به چیزها و وسایل دور و بر خود توجه کنی... تحقیق کن که این وسیله از کجا آمده و چگونه درست شده، آن وقت شاید بهتر قدرش را بدانی. در ضمن باید مراقب دندانهایت نیز باشی...
مداد فوتی به صورت علی کرد و علی که هنوز دهانش از تعجب باز مانده بود، چشمانش را بست. وقتی که چشم گشود، مداد له شدهاش را در دستانش دیدو دلش برای مداد سوخت و به خودش قول داد که دیگر به وسایل اطرافش آسیب نرساند.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد