منیژه اسلامی

باز صدای دف زدن مادر می‌آید

کد خبر: ۱۷۰۲۶۲

او هر از گاهی سر در گریبان دف می‌نهد، می‌زند، می‌زند و می‌زند. نمی‌گوید چرا ولی ظاهرش نشان می‌دهد که در چه حالی است. اشک‌هایش را که پاک می‌کند، می‌گوید سبک می‌شوم و بعد روزگار از سر می‌گیرد. اول نمی‌گوید ولی بعد اعتراف می‌کند از این که دیده نمی‌شود رنج می‌برد. پدر او را ستایش می‌کند از رنگ زرد پیراهنش تعریف می‌کند و از پیراهن آبی و نارنجی‌اش. می‌گوید این رنگ‌ها را که می‌پوشی زیباتر می‌شوی. از مدل آن تعریف می‌کند می‌گوید به صورتت می‌آید. دستش را در دست می‌گیرد و می‌گوید همتا نداری. ولی مادر دیگر راضی نمی‌شود.

انگار دوست دارد دیده شود. پس در مقابل چشمان متعجب  جمعی از دوستان زن دف می‌زند و دف. انگار هر بار بعد از هر دف زدن راضی می‌شود و سبک، آرام می‌گیرد. با خود مرور می‌کند که پدر خیلی دوستش دارد، وابسته به اوست، دیگری را نمی‌بیند. خوبی‌هایی دارد که دیگران ندارند.

وارد اتاق می‌شوم. پدر پشت میزش نشسته و با کتاب قطورش ور می‌رود. انگشت‌هایش حرکت می‌کنند و چهره‌اش با عبور از هر خطی تغییر می‌کند می‌توانم درونش را بخوانم. انگار منتظر است. تلفن زنگ می‌زند پدر گوشی را برمی‌دارد. آهسته می‌گوید سلام، پوست صورتش را که رنگ انداخته لمس می‌کند.

 یقه پیراهنش را باز می‌کند. گویا گرمای مطبوعی او را در برگرفته. لیوان آبی طلب می‌کند. گویا می‌خواهد از بودن من در اتاق مطمئن شود. البته، می‌داند که من نمی‌پرسم با کی صحبت می‌کنی.

مادر که وارد اتاق می‌شود، هر دو می‌فهمیم و با صدای بلند می‌پرسم مادر کی ناهار می‌خوریم؟ پدر صحبت را کوتاه می‌کند و در جواب مادر می‌‌گوید، مثل این که اشتباه گرفته بود. پدر به طرف میزش می‌رود پشت آن می‌نشیند و انگشتانش را روی صفحه کتاب حرکت می‌دهد. تظاهر به خواندن می‌کند. لبخند مادر محو می‌شود.
دستی به موهایش می‌کشد و از اتاق بیرون می‌رود  باز هم صدای دف زدن مادر می‌آید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها