در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنار گلهها هم سگهای شکاری بودند هم سگهای گله. یادم هست دو قلاده از این سگها بسیار قوی هیکل و تنومند به زبان ترکی به نامهای (آلاش ، قرش) که از شهرستان سراب آورده بودند، وقتی شبها میخواستند آنها را از زنجیر باز کنند، جار میکشیدند که «سگها را از زنجیر آزاد کردهایم، مواظب خود باشید.» زمستان سال 23 یکی از اهالی روستای «صومعه سفلی» که کار بسیار واجبی داشته، چوبدستی خیلی خوبی که تبری هم به سرش وصل کرده برداشته به طرف روستای خواجه غیاث حرکت میکند. هر چه اهالی اصرار میکنند خطر در کمین است با این برف و کولاک تنها نرو، قبول نمیکند. وی چندکیلومتری از روستای خود دور شده و تقریبا به نزدیکی روستای ما میرسد. وی تعریف میکرد در آن هوای بد با وجود ترس زیاد به راه خود ادامه دادم که یک دفعه در مسیرم دو تا گرگ گرسنه دیدم که زوزهکشان به طرف من میآیند، لرزه بر اندامم افتاد. گرگها هر لحظه به من نزدیکتر میشدند. بهناچار چوب کبریت روشن میکردم و به طرفشان میانداختم. آنها چند قدمی دور شده و دوباره به طرفم میآمدند. وقتی دندانهای ترسناک خود را به هم میزدند ترسم صدچندان میشد. ولی چارهای نبود باید مبارزه میکردم. وقتی خیلی نزدیک میشدند چوب دستی را بالا میبردم تا بزنم. آنها چند قدم عقب پریده و جا خالی میدادند. وقتی چوب را به دور خود میچرخاندم، صدایی از آن بلند میشد که گرگها چند قدمی از من دور میشدند. حدود یک ساعتی در آن بیابان برفی و خوفناک آنها برای خوردن من و من برای زنده ماندن در کشمکش بودیم. میدانستم گرگها با این کارها میخواهند مرا خسته کرده و از پا درآورند. در آن شب سرد و برفی هیچ صدایی بهگوش نمیرسید. من بودم و دو گرگ گرسنه. تقریبا ناامید شده بودم. در این موقع به فکر زن بچههایم افتادم که نگران من هستند و نمیدانند که دیگر روی مرا نخواهند دید. در این ناامیدی فکری به سرم رسید که بیخودی داد بکشم و سگها را صدا کنم، شاید اینها ترسیده و مرا رها کنند. به ناچار با تمام توان داد زدم (آی آلاش . آی قرش). همینطوری ناامیدانه داد میکشیدم. در همین موقع دیدم دو تا گرگ دیگر با سرعت هر چه تمام از دره بیرون آمدند و با دو گرگ دیگر درگیر شدند. صداهای عجیب و غریبی از اینها شنیده میشد من در تعجب بودم که خدایا چرا گرگها مرا ول کرده و با هم درگیر شدند. آنها همینطور که به جان هم افتاده بودند از من دور شدند تا جاییکه دیگر من آنها را ندیدم ولی هیچ سر درنمیآوردم چه شد. دو تا گرگ میخواستند مرا از پای درآورده و بخورند و حالا که چهار گرگ شدهاند چرا مرا رها کردهاند. در این فکر بودم که دیدم دو تا از گرگها نفس زنان با سرعت بهطرف من آمدند وقتی به من رسیدند تازه متوجه شدم این دو تا که بعدا رسیدند سگ بودند نه گرگ. آنها به دور من چرخیدند و آرامآرام بهطرف دره رفتند و من نیز به دنبال آنها راهی شدم تا رسیدم به روستای «چنا قبلاغ». واقعا وقتی که عمر کسی به دنیا باشد اگر در محاصره شیر هم باشد، زنده میماند. آن روستایی شب خانه ما ماند و روز بعد به راهش ادامه داد. تا اینکه تعطیلات عید نوروز رسید و ما چند روزی به روستا رفتیم. آن روستایی برای قدردانی از ما که چنان سگهایی را نگهداری میکنیم که جان او را نجات دادند یک بره کبابی بسیار خوب برای ما آورده بود.
فرهاد . ب از کرج
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: