در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تمام شب را در اتاق هتل نشسته و مطالعه کرده بود؛ بعد در حالی که کتابش دستش بود چرتش گرفته بود. بعد از بیدار شدن نمیدانست چه مدتی چرت زده بود، اما تقریبا دیروقت بود که صداهای بلندی از اتاق مجاور به وحشتش انداخته بود. چند لحظه طول کشید تا متوجه شد خواب نیست بلکه کاملا هوشیار است. خمیازهای کشید و خوابآلود چشمهایش را مالید. تازه آنوقت بود که به یاد آورد کجا هست. بعد متوجه صداهای ناآشنایی شد.
او صدای یک مرد و یک زن را شنیده بود. آنسوی دیوار نازکی که اتاق مجاور را از اتاقش جدا میکرد دعوایی سخت و شدید در جریان بود. ابتدا کمی روی صندلیاش به جلو خم شد، بعد با یک جهش روی پاهایش ایستاد. پاورچین به طرف دیوار رفت و سرش را به آن نزدیک کرد.
مرد با صدایی عصبانی میگفت: تو نمیتوانی تقصیرش را گردن من بیندازی.
مرد که کنار دیوار فالگوش ایستاده بود جواب زن را هم شنید، جوابش نامفهوم بود، اما از لحن صدای زن میتوانست حدس بزند که جوابی رکیک به مرد داده است.
بعد باز صدای مرد را شنید: همین کاری را میکنی که گفتم، دیگر حرفی نباشد! بعد صدایش حالتی تهدیدآمیز به خودش گرفت و ادامه داد: نکند میخواهی به حرفم گوش ندهی؟
این بار توانست صدای جیغمانند زن را بخوبی بفهمد: تو حق نداری مرا مجبور به هیچ کاری بکنی؟ من هر کاری دوست داشته باشم میکنم. کافی است از این در بیرون بروم. بعد میبینی چه چیزها که برای گفتن دارم.
مرد با لحن تندی گفت: امیدوارم مرتکب حماقت نشوی.
صدای زنانه گفت: خیلی دوست دارم ببینم چکار میکنی...
این صدا که داشت لحنی جسورانه به خودش میگرفت ناگهان قطع شد. مرد که گوشش را به دیوار چسبانده بود صدای فریاد گوشخراشی را شنید، صدایی که بیشتر لحنی مبهوت داشت تا وحشتزده و بعد چیزی روی زمین افتاد. در پی آن چند صدای دیگر آمد و همه چیز حاکی از این بود که در اتاق مجاور جنگ سختی درگرفته است. مرد حس میکرد که زن میخواهد فریاد بزند اما تلاشش در نطفه خفه میشد.
مرد گوشش را به دیوار فشرده بود و با هیجان و وحشت جریان دعوا را دنبال میکرد. به نظر میرسید که آن دو روی زمین افتاده و به این سو و آنسو میغلتند. صدای نفسها میآمد و با صدای ضربات مشت و فریادهای خفهشده در هم میآمیخت. ناگهان همه صداها قطع شد. او که انگار خشکش زده بود منتظر بود تا شاید صدای دیگری بشنود، صدایی که نشانی از زندگی در خود داشته باشد، اما هیچ چیز جنب نمیخورد. مدتی طولانی کنار دیوار منتظر ایستاد. وقتی بعد از دقایقی بیپایان به طرف تختش برگشت از اینکه فالگوش ایستاده بود احساس گناهی توام با ترس داشت. خیلی دوست داشت میتوانست نگاهی به آن سوی دیوار بیندازد. آرزویش این بود که میتوانست ذهنش را روی کارهای خودش متمرکز میکرد. واکنش طبیعی انسان این است که از امور نامطبوع اجتناب کند، اما این فکر که چه بر سر زن اتاق بغلی آمده بود مدام در ذهنش وول میخورد. آیا مرد فقط با چند ضربه محکم او را به سکوت واداشته بود یا اینکه واقعا به قتلش رسانده بود؟ افکارش به سوی احتمال دوم متمایل بود.
بعد از اینکه چند دقیقهای را در بیتصمیمی کشندهای سپری کرد بلند شد، به طرف دیوار برگشت و گوشش را دوباره به کاغذدیواری کهنه چسباند. امیدوار بود که صدای خندههای آهسته زن و مرد را که از آشتیکردن آن دو حکایت میکرد بشنود. اما چنین صدایی نشنید. سکوت سمج عصبانیاش کرد. چرا آنها دوباره با هم حرف نمیزدند؟ شاید عبوس و دمغ روبهروی هم نشسته و به تلخی به هم خیره شده بودند، بدون اینکه هر یک از آن دو برای حرف زدن سکوت را بشکند.
این سکوت برایش بسیار ناراحتکننده بود. او به این نتیجهگیری رسید که آنچه شنیده قابل انکار نیست. اگر صبح از خواب برمیخاست و میشنید که زن به قتل رسیده و قاتل شبانه فرار کرده چه حالی پیدا میکرد؟ وجدانش معذب بود. شاید باید کاری میکرد. حتی اگر قادر نمیشد جان آن زن را نجات بدهد لااقل قاتل دستگیر میشد. دوباره روی صندلی نشست و بیسر و صدا کفشش را پوشید. وقتی در اتاقش را باز کرد دزدکی نگاهی به دور و بر انداخت. راهرو در سکوت کامل فرو رفته بود. یادش آمد که ساعاتی از نیمهشب گذشته است. احتمالا ساکنان بقیه اتاقها همه خوابیده بودند و او تنها کسی بود که آن صداها را شنیده بود. لحظهای مردد ایستاد و بعد از این که شهامت تصمیمگیری ندارد به خودش لعنت فرستاد. بر خودش مسلط شد، مصمم به طرف آسانسور رفت و شاسی آنرا فشرد. در حالیکه در انتظار آمدن اتاقک آسانسور بود چشمش روی در اتاقی بود که پشتش آن اتفاقات رخ داده بود. حتی از در بسته شده بهنظر میرسید که چیزی رعبانگیز به بیرون ساطع میشود. انگار این در حامل پیامی خاموش، غمانگیز و فوری بود.
آسانسور قدیمی تلقتلقکنان بالا آمد، توقف کرد و درش باز شد. با عجله داخل شد و شاسی <طبقه همکف> را فشار داد. عصبی بود و روی پیشانیاش قطرات عرق نشسته بود. آسانسور که پایین میرفت احساس میکرد او را در تابوتی گذاشتهاند و این تابوت را آهسته درون گوری عمیق میگذارند.
سرانجام در آسانسور به سرسرای به خواب فرو رفته هتل باز شد. کارمند هتل که پشت میز پذیرش نشسته بود مشغول خواندن روزنامه بود. مرد هنگامی که به آرامی به او نزدیک میشد با ناراحتی فکر کرد که چه باید بگوید. آیا واقعه را به طور جدی مطرح کند، یا اینکه به طور ضمنی در طول یک گفتگو؟
کارمند هتل نگاه پرسشگری به او انداخت و گفت: آقای واردن؟
آقای واردن جلوی میز ایستاد و به کارمند نگریست. کارمند از جایش برخاست و در چهرهاش لبخندی محو نقش بست.
آقای واردن گفت: بهنظر میرسد...
برای لحظهای نتوانست ادامه بدهد، اما بعد نفسی گرفت و حرفش را تمام کرد: به نظر میرسد در اتاق مجاورم مشاجره سختی درگرفته است.
جدی میگویید؟
شهامت آقای واردن دوباره فروریخت ... با لحنی یکنواخت ادامه داد: بله، واقعا همینطور بوده. یک مرد و یک زن داشتند... بهخاطر چیزی با هم دعوا میکردند... یک دعوای خیلی شدید. مرد او را زد ... لااقل به نظر من اینطور آمد ... بعد یک کتککاری وحشتناک درگرفت ... و ناگهان همه چیز ساکت شد. نمیدانم دعوای آنها به چه درجهای رسید، اما هر چه بود بعدش دیگر کوچکترین صدایی شنیده نشد. فکر کردم ... وظیفهام ایجاب میکند ... که این را به شما اطلاع بدهم ...
کارمند هتل دفتر ثبت هتل را باز کرد و در آن دقیق شد. در حالی که سرش را به آن نزدیک کرده بود پرسید: کدام اتاق؟
اتاقی که سمت راست اتاق من قرار گرفته است.
بگذارید ببینم. اتاق شما01 C است، بنابراین میشود اتاق01 E .
آقای واردن که از ابراز علاقه کارمند خوشحال شده بود، گفت: بله، مطمئنا شماره 01E باید باشد.
در این اتاق آقای مالکوم سکونت دارد. او در این اتاق تنهاست.
تنها؟
بله، تنها.
اما این غیرممکن است. من... با گوشهای خودم صدایشان را شنیدم... .
شاید صدای یک رادیو از جایی به گوشتان خورده.
لبخند کارمند پذیرش مختصررنگی از نخوت به خودش گرفت.
آقای واردن با اطمینان گفت: نه، رادیو نبود. من خوابم برده بود و صدای دعوا مرا بیدار کرد. به وضوح آن را شنیدم... .
خواب بودید؟
بله، بله. اما آن سروصداها را در خواب ندیدم. کاملا بیدار بودم. صدای دعوای آنها را با گوشهای خودم شنیدم.
کارمند گفت: آقای واردن، من شکی در گفتههای شما ندارم.
بعد دستش را بالا برد، نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و ادامه داد: اما خیلی دیروقت است. در این ساعت از شب دوست ندارم برای مهمانان هتل مزاحمت ایجاد کنم... مگر این که اصرار داشته باشید.
واردن با صدایی قاطع و مصمم گفت: بله، من اصرار دارم. فکر میکنم بهتر است مساله را کاملا روشن کنیم.
کارمند بدون این که کلامی بگوید گوشی تلفن را برداشت و شمارهای را گرفت. مدت زیادی طول کشید تا بالاخره در آن سوی خط کسی گوشی تلفن را برداشت. صدای عبوس و گرفته مردی از آن سوی خط شنیده شد.
کارمند پذیرش پرسید: آقای مالکوم؟ من از قسمت پذیرش تماس میگیرم. از این که این موقع شب مجبور شدم مزاحمتان شوم جدا متاسفم، اما همسایه شما، آقای واردن، اکنون اینجاست و از سروصدایی که از اتاق شما بلند شده شکوه میکنند. آیا در اتاقتان اتفاقی افتاده که باعث سروصدا شده؟
آقای واردن جواب مرد پشت خط را نفهمید، اما از لحن او متوجه شد که همسایهاش با لحنی عصبانی چنین چیزی را انکار میکند. کارمند سرش را به نشانه تایید تکان داد و ضمن آن با نگاهی سرد آقای واردن را ورانداز کرد.
کاملا روشن است. متشکرم آقای مالکوم. از این که مزاحمتان شدم لطفا مرا ببخشید.
کارمند گوشی تلفن را گذاشت و در حالی که به آقای واردن خیره مینگریست، گفت: او از ساعت 10شب در تختش خوابیده بود.
آقای واردن زیر لب گفت: اما این نمیتواند درست باشد. من... .
میخواست مفصل شرح بدهد که با چه دقت و حوصلهای مدتی طولانی پای دیوار اتاقش گوش داده، اما فکر کرد این کار میتوانست به عنوان استراق سمع به ضررش تمام شود. به جای آن گفت: شاید اشتباه کرده باشم.
متاسفم شببخیر!
برگشت و به سوی آسانسور راه افتاد. نگاههای سنگین کارمند پذیرش را پشت سرش احساس میکرد.
وقتی وارد اتاقش شد خودش را روی صندلی رها کرد. آیا ممکن بود اشتباه کرده باشد؟ رئیساش در شرکت به او گفته بود که کمکم دارد پیر و به درد نخور میشود، اما او هنوز 57 سال داشت. از خودش دلخور بود اما شکی نداشت صدایی که از اتاق مجاور شنیده بود حقیقت داشت. آقای مالکوم دروغ گفته بود. او حتما دلیل خوبی برای دروغ گفتنش داشت.
ادامه دارد...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: