بعد از سلام

پشت شیشه‌های رویا

اصلا لازم نیست که دلت گرفته باشد، اصلا لازم نیست که حال و حوصله‌ای برای انجام دادن کاری نداشته باشی، مهم این است که یک پنجره باشد که بتوانی کنارش بایستی و فنجان چایت را دست بگیری و همین طور که خیره شده‌ای به رفت و آمد آدم‌ها جرعه جرعه چای بنوشی و برای خودت کیف کنی، لذت ببری از لحظه‌هایی که می‌گذرند و با گذشتن‌شان تو فاصله می‌گیری، قدم به قدم، پله پله دور می‌شوی از آن چیزی که بوده‌ای و آرام آرام بازی در نقش‌های دیگر را یاد می‌گیری، البته اینها اصلا مهم نیست، مهم همان ایستادن کنار پنجره است و خیره شدن به خیابانی که در پیاده‌رو آن، آدم‌های زیادی می‌گذرند بدون آن که تو را ببینند که ایستاده‌ای کنار پنجره و داری نگاهشان می‌کنی.
کد خبر: ۱۶۸۹۲۹
پنجره اصولا چیز خوبی است، اصلا فکر کرده‌اید که اگر پنجره وجود نداشت، آدم زمانی که هیچ کاری نداشت بکند، باید کجا می‌ایستاد و چطوری زل می‌زد به خیابان، آن هم با یک فنجان چای در دست و یک دنیا فکر و خیال در مغز.
اصلا کنار پنجره که ایستاده باشی خود به خود پنجره تو را به دنیای بیرون وصل می‌کند، اصلا مهم نیست تو این طرف پنجره باشی و مثلا پیرمردی که عصا زنان از پیاده‌رو می‌گذرد آن طرف پنجره مهم این است که تو او را می‌بینی که می‌گذرد، گاهی می‌ایستد، مکث می‌کند و دوباره به راه می‌افتد، مثل باران بهار که یک هو می‌بارد و تند هم می‌بارد و بعد مکث می‌کند و نمی‌بارد.

کنار پنجره که باشی راحت می‌توانی ذهنت را ول کنی تا با تصاویری که می‌بیند هر طور که می‌خواهد بازی کند، مثلا از تصویر راه رفتن یک پیرمرد برسد به باران بهار. دویدن چند بچه را قاب بگیرد و بگذارد روی ابرها. یا نه ابر‌ها را از گوشه آسمان بدزدد و بیاورد پخش کند روی سطح خیابان و مواظب باشد که این ابرهای بازیگوش از خیابان بیرون نیایند، هوس نکنند توی پیاده‌رو هم قدم بزنند، بعد خیره شود به آدم‌هایی که در پیاده‌رو کنار رودی از ابر قدم می‌زنند.

همه این کارها را هم که نکند می‌تواند یک صندلی بیاورد و گوشه پیاده‌رو یک جای خوب پیدا کند و صندلی را آنجا بگذارد تا پیرمردی که رد می‌شود، وقتی نفسش گرفت راحت بتواند چند لحظه‌ای روی آن صندلی بنشیند و نفسی چاق کند.

کنار پنجره که باشی فکر و خیال‌ها خودشان همین طوری می‌روند و می‌آیند و همین که جرعه‌ای چای بنوشی گاهی یادت می‌رود کی هستی و کجایی؟ گاهی یادت می‌رود که تو کنار پنجره‌ای و بین تو پیرمردی که در پیاده‌رو قدم می‌زند یک شیشه فاصله است، گاهی احساس می‌کنی همان پیرمردی و داری از حاشیه خیابان می‌گذری و انگار یک نفر جایی پشت پنجره‌ای ایستاده و دارد تماشایت می‌کند و البته دلش می‌خواهد برایت یک صندلی بیاورد و گوشه خیابان بگذارد تا هر وقت نفست گرفت روی آن بنشینی و نفسی تازه کنی.
کنار پنجره که باشی... .
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها