آی قصه، قصه

قلعه ماسه‌ای‌

کد خبر: ۱۶۸۷۷۲

تمام بچه‌ها داشتن روی ماسه‌ها شکل‌های مختلف می‌ساختن و همدیگه‌رو هل می‌دادن و تا یکی‌شون روی ماسه‌ها می‌افتاد روشو پر می‌کردن از ماسه و یه آدم ماسه‌ای می‌ساختن.

خلاصه هم دریا، هم آفتاب و هم بچه‌ها کلی با هم سرگرم بازی بودن و خوش و خندون. تو این گیرودار یکدفعه خورشید خانم دید یه ابر اومد و کم‌کم روشو گرفت.

خورشید خانم خیلی با ابر صحبت کرد که بره و یه روز دیگه بیاد ولی ابر گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و خورشید خانم‌رو هل داد کنار.

بچه‌ها همه نگرون به آسمون نگاه می‌کردن و همش از خدا می‌خواستن که هوا بارونی نشه تا اونا به بازیشون ادامه بدن.

ولی دریا طوفانی شد و با موجاش هر چی بچه‌ها رو ماسه‌ها درست کرده بودن‌رو شست و برد.

همه بچه‌ها غمگین و ناراحت داشتن به دریا نگاه می‌کردن که یکدفعه با هم تصمیم گرفتن یه قلعه ماسه‌ای درست کنن تا دیگه موجا نتونن خرابش کنن و پشت اون به بازی ادامه بدن.

قلعه ماسه‌ای که تموم شد بچه‌ها همه هورا کشیدن و پشت قلعه با خیال راحت به بازی ادامه دادن.

خورشید خانم که تلاش بچه‌هارو دید اونم  با زحمت زیاد ازپشت ابر اومد بیرون و دوباره به دریا تابید و تابید.

دریا دوباره گرم شد و موجا هم  سر جاشون آروم گرفتن. بچه‌ها با خوشحالی از  پشت قلعه ماسه‌ای برای خورشید خانم دست تکون دادن و دریا هم با موجاش شروع کرد به بازی کردن.

اون روز دریا با اون قلعه ماسه‌ای قشنگ‌تر از همیشه شده بود.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها