در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سفید سیاه خاکستری روایت خود را براساس «هر قسمت یک داستان» و با محوریت یک زوج برنامهساز تلویزیونی پیش میبرد. اغلب داستانهای این سریال ریشه در واقعیت داشتند و از طریق رویدادهای مربوط به مراکز تربیتی مثل اصلاح و تربیت یا پرورشگاهها الهام گرفته شده بودند و سپس با افزودن شاخ و برگهای متعارف داستانی و نمایشی، شکلی نهایی به خود گرفته بودند. پیامد مثبت چنین روندی، آن بود که مخاطب دیگر با تخیل محض سازندگان سریال مواجه نبود و در ایجاد حس همذاتپنداری با شخصیتهای سریال مشکل کمتری داشت؛ بویژه آن که عنصر نگاه از بالا و منطق بزرگسالان نیز که معمولا آفت اصلی برنامهها و فیلمهای کودکان و نوجوانان است از همین طریق کمرنگ شده بود تا تماشاگر نوجوان سریال، شاهد موقعیتهای همعرض با زندگی واقعی خویش باشد. البته با توجه به برخی محدودیتها که ریشه در اقتضائات عرفی و اخلاقی دارند، در این مجموعه برخی از تنشهای دوران نوجوانی و جوانی که شاید بعضا جزو وجوه شاخص این دوران سنی باشد مطرح نشده است، ضمن آن که برخی از قسمتهای پایانی نیز با پایانی بسیار خوش رقم میخورد که قدرت واقعپردازی اثر را تحتشعاع قرار میداد. این کاستی آنجا بیشتر نمود پیدا میکند که قشر دیگر مخاطبان این سریال، والدین بودند و قرار بوده که به هر حال جنبههای تربیتی شامل حال بزرگسالان در برخورد با فرزندانشان هم بشود. بویژه آن که با توجه به عنوان مجموعه قرار بود در بین نگاههای مطلقا بدبینانه و خوشبینانه، راه متوسطی برگزیده شود تا به واقعیت و حقیقت نایل آییم و کارگردان مجموعه نیز عمدا سبکی مستندگونه را وجه غالب کارش قرار داده بود تا این طی طریق حاصل آید. ولی شیوه یاد شده در تعامل با عنصر واقعیت غایی، چندان کارساز نبود و اغلب در گفتگوهای مستقیم با کارشناسان تربیتی منحصر شده بود که به ارتباط مخاطب با سریال تا حدی خدشه وارد میساخت زیرا همان کارکرد پیامهای رو و تبلیغهای مستقیم را در برداشت به خصوص آن که این مصاحبهها درست در میان نمایشهای داستانی سریال قرار داده شده بود و در بیننده دافعهای ایجاد میکرد و آن نگاه بزرگسالانه را که در بطن قصهها ناپیدا شده بود بهنحو صریحی رو میکرد.
عامل دوم توفیق نسبی این مجموعه، عنصر همسرایی بود که میتوانست به عنوان یک الگو در میان مجموعههای تلویزیونی به عنوان وجه شاخص این کار مطرح گردد. در هر قسمت از این سریال، حضور بازیگران ترانهخوانی را شاهد بودیم که به هیات دورهگردهای فقیر در میآیند و محور اصلی هر قسمت از مجموعه را با تصنیفهای عامیانه بازخوانی میکنند. این حضور جذابیت خاصی را به این سریال میبخشید، چرا که از یکسو با توجه به فقدان چنین زمینهای در سریالهای آن زمان به قبل البته در سریالهای سالهای بعد نیز چنین الگویی پی گرفته نشد، نوعی نوآوری به حساب میآمد (اگر چه همسرایی هم در ادبیات بومی نمایشی خودمان و هم در متون کلاسیک نمایشی جهان جایگاهی پرسابقه دارد) و از سوی دیگر پند و نصیحتهایی که معمولا به صورت مستقیم در برنامههای جوانان وجود دارد، بوسیله موسیقی خوب سعید شهرام و اشعار دلنشین بهروز تورانی، در این سریال تعدیل میشود. همسرایان در واقع لایههای درونی هر یک از شخصیتهای داستان سریال را برملا میسازند و ناگفتنیهای ضمیر آنها را با زبان موسیقی و شعر و آواز و حرکات شبهموزون ابراز میدارند. آنها جزئی از زندگی شخصی شخصیتها و همچنین مخاطبان سریال هستند و قرار است احساسات مختلف ما را بازنمایی کنند، همچنان که خود میگویند: «ما در این بازی همه بازیگریم».
عامل سوم، در حدیث نفس سازندگان مجموعه نهفته است که بهعنوان هنرمندان سینما و تلویزیون، سعی در انعکاس مشکلات حرفه خود دارند. از همین رو، شخصیتهای مجموعه قبل از آن که نوجوانان باشند، زوج برنامهسازی هستند (با بازی کاظم ایزدیپور و بهناز نازی) که براساس روابط حرفهایشان از یک طرف و مسائل زندگی شخصیشان از طرف دیگر، درگیر معضلات قشر جوان میشوند و محدودیتها و مشکلات حرفهشان که در واقع بازتابی از همان محدودیتها و مشکلات سیامک شایقی و سایر عوامل سازنده سریال است به تصویر کشیده میشود. این روایت نفس صادقانه، در تعامل با همسراییها هم حرکت میکند و بازیگران ترانهخوان (مرحوم کرجی، بخشی، لطفی، علیزاده و صاحبی) گاه به گاه راوی مصائب و محاسن دنیای نمایش میشوند و از ترانهسرایی پایانی هر قسمت که بگذریم، در بخشهایی از سریال به طور صریح شاهد آن هستیم. از جمله در قسمتی که زندهیاد کرجی به خواندن آواز تحریری مشغول است، اما صدا و نفسش میگیرد و نقش بر زمین میشود یا در قسمتی که همین بازیگر آوازی را با مطلع «کاش سیمرغ بلورین داشتم» میخواند و تصویر کاذبی را که نزد عموم مردم مخصوصا جوانان و نوجوانان از وضعیت زندگی هنرمندان سینما و تلویزیون نقش بسته است در هم میشکند.
سریال سیاه، سفید، خاکستری اگر چه به هر حال مجموعهای فوقالعاده نبود، اما سادگیها و نوآوریهایش که ریشه در دانش و بینش کارگردانش داشت، آن را به عنوان یکی از مجموعههای به یادماندنی تلویزیون مطرح ساخته است. آن سان که شاید هم اکنون پس از گذشت یک دهه، هنوز اثری مشابه آن به لحاظ الگوهای تربیتی نوجوانان، لحاظ فردی و اجتماعی بازآفرینی نشده است.
مهرزاد دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: