در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در شعر مظفری ساوجی، دورترین چیزها به ما خیلی نزدیکند و به قول سهراب سپهری گویی خدا در همین نزدیکی است.
البته نگاه درست به اطراف نیز، نکتهای است که در اشعار او دیده میشود و ناخودآگاه مخاطب را به این امر فرا میخواند:
از پشت شیشههای کوچک رنگی / که پیدا میکردم گاهی/ جهان/ چه رنگها که نداشت/ حالا هم / از پشت هر شیشهای / که نگاه میکنم / چه رنگها که ندارد
نگاه اجتماعی نیز در شعر او دیده میشد و آنجا جالبتر است که حتی در شعر پایتخت نیز، شلوغی پایتخت مانع نمیشود او آسمان را نبیند، آسمان فرو رفته تا گلو در دود او در شعر خود، بهار را با سبزههای کوچک چندروزه به آپارتمان میآورد. سبزههایی که چند روز بعد با سطلهای زباله، بهار را با خود میبرند.
در جایی میسراید:
کجا بیتوته کند بهار؟/ چراغها/ سبز هم که بمانند/ پرستوها هم که بیایند/ ماشینها که درخت نمیشوند برایش.
مظفری نمیتواند به انسان بیتفاوت باشد، انسانی که جاذبهاش را از دست داده است، انسانی که تبدیل به یک آدم مصنوعی شده است که مرتب حرف میزند، چون پنجرههایی که باز و بسته میشوند، انسانی که میمیرد، نفس میکشد و باز میمیرد. همچنین میتوان گفت پنجره و درخت دیگر کلید واژههای شعر اویند. توجه به ظرایف ادبی نیز در شعر او به چشم میخورد:
مادرم/ پا به ماه گذاشت/ من/ پا به زمین
آن گونه که از نام مجموعه جدید او برمیآید، رنگ نقشی مهم در به تصویر کشیدن ذهنیت شاعر جوان دارد، البته به نظر میرسد سیاه و سپید، رنگهای برگزیده اویند تا آنجا که میگوید:
چه کند نقاشی که/ ته کشیده/ رنگهای سفیدش
یا
چقدر زشت بود/ اگر کلاغها/ سفید بودند
اما در پایان باید گفت میتوان امیدوار بود که مهدی مظفری ساوجی در کتابهای بعدی خود، درست شنیدن را نیز مورد توجه قرار دهد؛ اگرچه درست دیدن نیز هنوز در شعرهای او جای کار فراوان دارد.
در رنگها و سایهها قطعات کوتاهتر، بهتر از کار درآمدهاند و شاعر هر چه به سمت توضیح بیشتر درآمده است، خستهکنندهتر شده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: