در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بهار بلخ و شیراز
یحیی جواهری وبلاگنویس «مسافر بلخ» چند رباعی به همزبانان ایرانیاش تقدیم کرده است که این رباعی را از این میان انتخاب کردهام:
گر حنجرهها جداست آواز یکی است
شعر از ملکوت است غزلساز یکی است
حافظ گل و سعدی گل و مولانا گل
یعنی که بهار بلخ و شیراز یکی است
البته این رباعی بیش از همه قابل توجه وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان است که واژههای فارسی را بیگانه میخواند.
در مذمت کلاس قصهنویسی
یوسف علیخانی در «تادانه» دو کلمه حرف حساب از سوزان سایزاکس را درج کرده که خواندنی است. او میگوید: از کلاسهای قصهنویسی پرهیز کنید. شما به عنوان نویسنده فقط یک چیز دارید: صدای خاص خودتان و اگر شما بروید کلاس قصهنویسی اولین چیزی که میگویند این است که به سبک یک نویسنده مشهور چیزی بنویسید.
بلافاصله به شما میآموزند که تقلید کنید. وی میپرسد: «جین آستین» مدرک داشت؟ داستایفسکی کارگاه قصهنویسی رفته بود؟ این کلاسهای چند روزه که نکتههایی را در مورد چگونگی پیدا کردن ناشر و چاپ کتاب آموزش میدهند، اشکالی ندارد، اما کسی نمیتواند نویسندگی را یاد بدهد.
فلسفه ترجمهای و فلسفه بومی
سیدمهدی زرقایی در وبلاگ «نوشتارها» مهمترین دلیل ضعف کلی ما ایرانیان را از دوران گذشته به این سو در «نداشتن پشتوانه فلسفی» میداند.
او مینویسد: تلاش متکلمان مسلمان و عارفان البته در جای خود قابل توجه است اما هیچکدام نمیتواند جای خالی «فکر فلسفی» را در بدنه فرهنگ پر کند. این «خلا» در واقع، پدیدآورنده ماده فساد فرهنگ است در همه ساحتها و حیثیتهایش. نویسنده، نداشتن فکر فلسفی را در فلسفه بومی که خاستگاهش زمینههای فکری خود قوم باشد میداند و معتقد است: این سالها بازار «فلسفه ترجمهای» عجب رونقی دارد و آنها هر چند چونان مسکنهایی هستند که میتوانند «درد» ما را موقتا «تسکین» دهند اما یادمان باشد که «تسکین درد» چیزی است و «درمان درد» چیز دیگری.
تانی رحمانی و شتاب شیطانی
امیرحسین سام در وبلاگ «یک سبد آواز نو» مینویسد: نسل استادانی چون عبادی و دهلوی و تجویدی و قنبری مهر محضرشان گرم بود و محفلشان روشن. آفتاب وجودشان جام جان را پر از مهر میکرد. خنده بر لب، ساز بر دست و دل پاک و صافی داشتند.
وی اضافه میکند: در دوران جوانی با تنی چند از نسل امروز موسیقی ایران آشنا شدم. عجبا که کمتر «نشانی ازعاشقی» در ایشان دیدم. برای این جوانان، هدف اصلی شهرت است و ثروت و درراه رسیدن به این شهرت از هیچ فرومایگی دریغ نمیکنند.
این وبلاگنویس با ابراز تعجب از این که آن «تانی رحمانی» به قول مولانا جای خود را به این «شتاب شیطانی» داده است، میپرسد: چرا آرزوی جوان هنرمند ایران زمین امروز اینقدر خرد و ناچیز شده است؟ چیزی در حد اجرای برنامه در فلان کشور و در ادامه مینویسد: به گمان من شاید یکی از دلایل این بیخبری، عدم انس اکثر این نسل با ادبیات و معارف کهن ماست.
قطار
این شعر کوتاه از وبلاگ پرویز بیگی حبیبآبادی برای آنهایی که از این شاعر تنها غزل معروف غریبانه را به یاد دارند شنیدنی است:
قطار/ محکوم به ریل است.
نجات مهران مدیری
محمود گبرلو در وبلاگش در مطلبی از طنز زیبای مهران مدیری در ایام عید تعریف کرده و نوشته است: سریال مرد هزار چهره از جمله سریالهای زیبا و عمیق تلویزیون و متفاوت از سایر آثار سطحی و کمعمق و گاه زیرک مدیری بود.
هر چند گاهی دچار ضعفهایی بود که حوصله را سرمیبرد، اما در مجموع میتوان به آن اندیشید و درباره آن گفتگو کرد. بالاخره مدیری توانست از آنچه باعث میشد او را به سقوط بکشاند نجات یابد و مسیری را در طنز و برنامهسازی طنز پیدا کند که هم قابل قبول مردم باشد و هم منتقدان. تلویزیون بشدت به چنین برنامههایی احتیاج دارد و اگر مدیری همچنان از گروه کلیشهای خود خارج شود طبعا موفقتر خواهد بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: