داستان پلیسی

بلوا در دادگاه‌

مرد لاغر اندام که در جایگاه شهود ایستاده بود دستی به کراواتش زد و آن را مرتب کرد. او که منشی راینور بود شب حادثه همراه با شخص دیگری یعنی همان شبی که دادستان به قتل رسیده بود، در منزلش بودند. از او پرسیدم: روزی که راینور به قتل رسید آیا به شما نگفته بود که مدارک کافی برای این‌که متهم را پای چوبه دار ببرد در دست دارد؟
کد خبر: ۱۶۷۷۲۸

در این لحظه وکیل مدافع که سام لوبک نام داشت در حالی که صورت درشتش سرخ شده بود از جایش بلند شد و گفت: اعتراض دارم.

قاضی مارتین بدون این که اصلا نگاهی به من کند گفت: اعتراض وارد است.

کل جریان محاکمه به همین گونه ادامه پیدا کرد. لوبک اعتراض می‌کرد و قاضی به او اجازه سخن گفتن می‌داد. در حالی که قرار بود در این دادگاه عدالت بی‌کم و کاست به اجرا در آید. احتمالا مجسمه روی ساختمان دادگاه به ترازوی عدالتی که در دست گرفته بود ریشخند می‌زد.

لوبک پوزخندی زد و دوباره پیش موکلش نشست. در حالی که عصبانیت و آشفتگی وجودم را فرا گرفته بود نگاهی به متهم انداختم. شک نداشتم که این مرد رئیسم، دادستان راینور را به قتل رسانده بود. دادستان راینور تنها کسی بود که احترام زیادی برایش قائل بودم.

از نظر برخی بی شک فرانک هاوزر مرد موفقی به حساب می‌آمد. او سه بار پول هنگفتی به چنگ آورده بود بدون این که حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهد. ثروتی که بهای آن زحمت، رنج و خون صدها نفر بود. این مرد صاحب کلوب‌‌های شبانه، قمارخانه‌های فراوان و مکان‌هایی نظیر آن بود که برایش سود هنگفتی در پی داشتند. او لاغر اندام، کچل و ترسناک مثل مار زنگی بود. حالا آنجا نشسته بود و لبخندی وقیحانه و تحقیرآمیز بر چهره داشت، همچون لکه ننگ جامعه بشری، سیاستمدارهای محلی همچون عروسک‌های خیمه شب بازی در دستش بودند.

اما دو ماه قبل در پی یک چرخش سیاسی اسمیت راینور دادستان این منطقه شده بود او کسی نبود که خودش را بفروشد. رشوه‌گیری در ذاتش نبود. البته راینور به تنهایی تهدیدی به حساب نمی‌آمد، اما او به همراه بازپرس ویژه‌اش، تام گاهاگن، برای تشکیلات تبهکاری تهدیدی جدی شمرده می‌شدند. این تیم 2 نفره ادامه موجودیت تشکیلات مافیایی فرانک‌ هاوزر را با خطر مواجه می‌کرد. گاهاگن یک پلیس مادرزاد بود. او با برنامه و هدف مدارکی علیه هاوزر و دوستان دم کلفتش فراهم کرده بود که می‌توانست همه آنها را پای چوبه‌دار بکشاند. طبعا چنین وضعیتی برای گروه مافیایی ایجاب می‌کرد که راینور را از سر راهشان بردارند. همچنین مدارک نیز بایستی از گاوصندوق خارج می‌شد و اما گاهاگن  ‌بله، سوال این بود که گاهاگن کجا بود؟ او تنها کسی بود که می‌توانست هاوزر را با جنایت قتل دادستان مرتبط کند. آیا او را در قعر رودخانه انداخته بودند؟ تطمیعش کرده بودند؟ یا در جایی او را مخفی کرده بودند؟ نمی‌دانستم. تازه اگر هم می‌دانستم احتمالا به کارم نمی‌آمد. چون با پرونده قتلی درگیر بودم که کل آن را دستکاری کرده بودند. با این تفاصیل‌ هاوزر حتما تبرئه می‌شد.

در دومین جلسه محاکمه فهمیدم که هیات منصفه را خریده‌اند. اما تا آن موقع هنوز نمی‌دانستم که این هاوزر بوده که قاضی مارتین را در این سمت جای داده است. از این رو قاضی قصد داشت از او حمایت کند، حتی اگر لازم می‌شد قوانین ارائه مدارک به کلی قلب شود. از آنجا که گاهاگن در دسترس نبود هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. ای کاش گاهاگن اینجا در جایگاه شهود بود و اظهارات خود را با صدای بلند فریاد می‌زد و ماموران دادگاه مجبور می‌شدند او را از سالن خارج کنند. بی‌شک این مساله هاوزر را فورا پای چوبه‌دار نمی‌کشاند، اما دست کم حضار دادگاه، خبرنگاران و تمام دنیا با خبر می‌شدند که در شهر قشنگمان چه وقایعی جریان دارد. همینجا ذکر کنم که هنگامی که دادستان به قتل رسید گاهاگن نیز در خانه او بود. او در اتاق دیگری به سر می‌برد، اما بعد از شلیک گلوله توانسته بود اتومبیلی را که از آن شلیک شده بود برای لحظه کوتاهی ببیند. او گفته بود که اتومبیل به هاوزر تعلق داشته است.

اما گاهاگن ناپدید شده بود!

مشت‌هایم را گره کردم. 50 هزار دلار! صد هزار دلار! چنین مبالغی برای هاوزر حکم پول خرد را داشتند. اما همین مقادیر پول برای این‌که گاهاگن را نرم کند، کفایت می‌کرد. من از این نکته بخوبی آگاه بودم. به من هم پیشنهاد مناسبی شده بود. وسوسه گرفتن مبلغ هنگفتی رشوه زانوهای مرا هم به لرزش در آورده بود. اما اگر از قاتل راینور رشوه می‌گرفتم تا آخر عمر محکوم می‌شدم که در عذاب وجدان و ناآرامی به سر ببرم.

سلاحی که با آن به راینور تیراندازی شده بود از پنجره اتاق کارش به داخل اتاق انداخته شده بود. یک کلت اتوماتیک بود که به وفور یافت می‌شود و ردیابی کردنش عملا غیرممکن بود. این کلت همان موقع به عنوان مدرک توسط پلیس ضبط شد. در جلسه دادگاه آن را بلند کردم و به منشی راینور که در جایگاه شهود ایستاده بود نشان دادم. از او پرسیدم: هنگامی که صدای شلیک گلوله را شنیدید و به اتاق کار مقتول دویدید این کلت را کجا یافتید؟

منشی راینور زبانش را دور لبش کشید، نگاهش را پایین انداخت و گفت:‌آقای راینور آن را در دستش گرفته بود.
برای لحظه‌ای شوکه شدم. همان طور آنجا ایستاده بودم و گیج و بهت زده نگاهش می‌کردم. همهمه‌ای سالن دادگاه را فرا گرفت.

آنها موفق شده بودند. آنها منشی راینور را تطمیع کرده بودند. قصدشان این بودکه مرگ دادستان به عنوان خودکشی قلمداد شود. تنها شاهدی که داشتم داشت علیه من موضعگیری می‌کرد. این در حالی بود که من به پاسخ‌های او در دادگاه امید بسته بودم.

آنچه اتفاق افتاد شاید تاکنون نظیرش هیچ کجای دنیا رخ نداده باشد. خون جلوی چشمم را گرفته بود. صورتم از حرارت می‌سوخت. به سرعت بطرفش رفتم و با مشت به صورتش کوبیدم.

جهنمی بر پا شد. قاضی مارتین خشمگین شد و با چکش‌اش روی میز کوبید. سام لوبک در حالی که نعره می‌زد روی زمین افتاد. 2 مامور دادگاه مرا به عقب کشیدند. لبخند محوی دور دهان هاوزر نقش بسته بود. اگر می‌توانستم خودم را به او برسانم حتما خفه‌اش می‌کردم! منتظر ماندم تا سرزنش‌های گزنده قاضی به پایان برسد. از کاری که مرتکب شده بودم عذرخواهی نکردم. اصلا چیزی نگفتم. همان طور آنجا ایستاده بودم  فریب خورده، طرد شده و آماده برای تسلیم. ناگهان در قسمت انتهای سالن دادگاه جنب و جوشی در گرفت.

سرم را برگرداندم، خون در شقیقه‌هایم می‌جوشید. پیکر بلند و لاغری، در حالی که دست‌‌هایش از دو طرف به بدنش چسبیده بود، با قدم‌های خشک از ورودی میانی به قسمت جلوی دادگاه نزدیک شد.
او تام گاهاگن بود...

نگاهم نکرد. اصلا نگاهش به هیچ‌کس نبود. یکراست رفت به طرف جایگاه شهود، سرراهش یک صندلی را از دسته‌اش گرفت و آن را داخل جایگاه برد. چشم‌هایش به حالت نیمه باز و لب‌های بیرنگش به هم فشرده بود. به نظر خیلی خسته می‌آمد، انگار توانش ته کشیده بود. بعد نگاه نافذش را بمن دوخت و من متوجه شدم که صورتش عرق کرده است.

لوبک بدجوری جا خورده بود. هاوزر هم چشمانش کاملا باز شده بود. هر دویشان کاملا خسته به نظر می‌رسیدند، گویی پول سفرگاهاگن به آفریقا را پرداخته بودند، اما در نهایت حیرت می‌دیدند که او هنوز نرفته و جایی که نباید باشد حضور پیدا کرده بود. به هر حال متوجه شدم که آنها هیچ انتظار دیدن او را نداشتند.

دچار هیجان شدیدی شده بودم. این فرصت دست داده بود که اقدامی بکنم. آرزو می‌کردم قاضی مارتین دستور ندهد که ما را به خاطر بی‌حرمتی به دادگاه؛ بیرون کنند! از گاهاگن چند سوال پرسیدم که او با جمله‌هایی کوتاه جوابم را داد. بعد کلت قدیمی را به دستش دادم.

گفتم: این مدرک جرم درجه اول این قتل است. آن را به یاد دارید؟

آن را آهسته در دستش چرخاند. سالن در چنان سکوتی فرو رفته بود که می‌شد صدای تیک‌تیک ساعت را شنید. همه نگاه‌ها به او دوخته شده بود. هفت‌تیر را باز کرد و به سوراخ خالی آن خیره شد. بعد سرش را بالا گرفت و گفت: بله، این همان هفت‌تیری است که موجب مرگ آقای راینور شده است.

پرسیدم: هنگامی که شلیک شد شما کجا بودید؟

گاهاگن به آرامی مرا نگاه کرد و گفت: من همان لحظه در اتاق کار آقای راینور را باز کرده بودم و قصد داشتم به اتاقش بیایم.

این دروغ بود! نفسم را حبس کردم و منتظر اعتراض لوبک شدم. گاهاگن به هیچ‌وجه نزدیک اتاق کار راینور نبود. اما وکیل مدافع کاملا آرام بود. متوجه قصد گاهاگن شدم. احتمالا گمان می‌کرد حالا که همه شهود را خریده‌اند او هم بتواند براحتی دروغ بگوید.

در این لحظه فکری به ذهنم رسید و از این فکر کف دست‌هایم عرق کرد. کافی بود گاهاگن خودش را بفروشد! کافی بود بگوید دیده است که راینور خودکشی کرده است! خیلی آرام سوال بعدی را پرسیدم: می‌توانید بگویید آنجا چه دیده‌اید؟

لوبک و هاوزر روی صندلی‌هایشان به جلو خم شده بودند و با کنجکاوی مراقب گاهاگن بودند. قاضی مارتین راست روی صندلیش نشسته بود. نگاه گاهاگن آهسته از روی حضار گذشت و روی هاوزر توقف کرد. آهسته گفت: هاوزر را کنار پنجره دیدم. هفت‌تیری در دستش بود. او هفت‌تیر را به طرف راینور گرفته بود ‌ درست این طور...

هفت‌تیر را بلند کرد و آن را به سمت متهم گرفت. هاوزر دهانش را باز کرده و به صندلی او خیره شده بود. برای اولین بار در عمرم دیدم که زبان لوبک بند آمده است. ماهیچه‌‌های گلویش منقبض شده بود و حرکاتش طوری بود که انگار می‌خواهد به هوا بپرد. برای لحظه کوتاهی همه از بازی گاهاگن غافلگیر شده بودند. چشمش به پنجره‌های سیاه و خالی شبیه بودند. صدایش شفاف و نافذ بود. گفت: هاوزر ماشه هفت‌تیر را فشرد، این طوری...
صدای شلیک گلوله‌ای در سالن دادگاه طنین‌انداز شد. ناگهان کسانی که جلوی هاوزر بودند سوراخی روی پیشانی او مشاهده کردند. برای لحظه‌ای چهره‌اش حالتی ناباورانه به خودش گرفت، بعد از جلو روی میز افتاد.
صدای گوش‌خراش جیغ زنی شنیده شد. مردم حاضر در سالن هر یک به گونه‌ای سعی داشتند خود را پنهان کنند. هیات منصفه به زیر صندلی‌هایشان پناه بردند. قاضی مارتین انگار خشکش زده بود، چون چکش چوبی‌اش در هوا معلق مانده بود. لوبک با وحشت به موکلش چشم دوخته بود.
گاهاگن هفت‌تیر را انداخت. هفت‌تیر با صدای زیادی روی زمین افتاد. در چهره براقش لبخندی عجیب ولی پیروزمندانه نقش بسته بود. او وقتی هفت‌تیر را به دست گرفته و باز  کرده بود بدون  این که کسی ببیند یک خشاب درونش گذاشته بود. بازوی گاهاگن را گرفتم و فشردم.
به نجوا گفت: او نمی‌خواست اینجا بیایم و حرف بزنم. آنها مرا در یک انبار زندانی کرده بودند.
گفتم:  خدای من، شما مرتکب قتل شده‌اید! شما که با چشم خودتان ندیده بودید که هاوزر به دادستان شلیک کند!
گاهاگن سرفه کرد و به زحمت گفت: نه، اما من دیدم که چطور یک نفر دیگر را به قتل رساند، امروز صبح در انبار.
به او خیره شدم و پرسیدم: چه کسی را؟
گاهاگن با صدای خفه‌ای نجوا کرد: مرا.
با گفتن این کلمه همانجا در جایگاه شهود به زمین افتاد و ضمن افتادن چرخی خورد و با پشت فرود آمد. دیگر چیزی نگفت. من هم انتظار نداشتم که چیز دیگری از او بشنوم. چون پالتویش کنار رفته بود و در تضاد کامل با پیراهن سفیدی که پوشیده بود از پشت پیراهن طرحی از یک فرو رفتگی گلوله و یک دایره بزرگ با رنگ قرمز زننده که رنگ خون بود، نمایان شد.

نوشته: گین‌فلمینگ
مترجم: سهراب برازش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها