در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من و شوهرم با هم به زندان افتادیم. همه چیز از سال 70 شروع شد؛ وقتی که یک فکر بکر به سرم زد و تصمیم گرفتم کاری کنم که طبقه اجتماعیمان یک پله بالاتر برود. من و فرزاد هر دو از خانوادههای متوسط بودیم و خودمان هم با حقوق کارمندی که میگرفتیم تا آخر عمر دستمان به جایی بند نمیشد برای همین خودمان را بازخرید کردیم و طبق نقشه من یک شرکت سرمایهگذاری راه انداختیم. پول مردم را میگرفتیم و ماهیانه به آنها سود میدادیم.
دو سه ماه اول سخت بود، اما بالاخره کارها روی روال افتاد تا این که بعد از یکسال کمکم به مشکل خوردیم.
سرمایهگذاریهایمان دیگر جواب نمیداد و بدهیمان به مردم روز به روز بیشتر میشد. طلبکارها آمدند شرکت، داد و بیداد راه میانداختند و پولشان را میخواستند. حق هم داشتند. تو بد مخمصهای گرفتار شده بودیم و هیچ راهی نداشتیم به جز فرار. فرار هم آخرش دستگیری و زندان است. من زودتر از فرزاد آزاد شدم البته بعد از 5/3 سال حبس. 7 ماه منتظر شوهرم ماندم تا او هم بیرون آمد. در این مدت همه زندگیمان را از دست داده بودیم، خانه و ماشین را فروخته و آب قرض و بدهکاری به خانواده هر دومان، صد وجب از سرمان گذشته بود.
در آن 7 ماهی که برای آزادی فرزاد تلاش میکردم، در خانه پدرم بودم و به دنبال راهی میگشتم تا زندگیمان را از این باتلاق بیانتها نجات بدهم، اما با کدام سرمایه؟ از طرفی احساس شرمندگی هم میکردم. شوهرم به خاطر عمل به نقشههای بلندپروازانه من گرفتار شده بود و پدرم برای جور کردن بخشی از بدهیمان به هر کسی که میشناخت رو انداخته بود. در آن 7 ماه خیلی دوندگی کردم و از صبح تا شب دنبال کار گشتم تا توانستم در یک مرغداری در اطراف شهریار کرج به عنوان منشی استخدام شوم. محیط واقعا بد و غیر قابل تحمل بود. باید هر روز 5 صبح بیدار میشدم و با اتوبوس از خانه پدرم در پونک به شهریار که انگار آنطرف دنیا بود، میرفتم. محیط کار هم کاملا مردانه بود و قبل از من هیچ زنی در آنجا کار نکرده بود. بعضی وقتها ترس برم میداشت و نگاه کارگرها آزارم میداد اما چارهای نبود. حقوقی هم که قرار بود بگیرم آنقدر کم بود که هیچ کاری نمیشد با آن کرد. از اضافهکاری و بیمه هم خبری نبود.
فرزاد تازه آزاد شده بود و او هم دنبال کار میگشت که مجبور شدم مرغداری را ترک کنم. یکی از کارگرها که نمیدانست شوهر دارم و هر چه قسم میخورم که متاهل هستم باور نمیکرد، اصرار داشت که به خواستگاریام بیاید. کمکم فهمیدم خواستگاری بهانهای است برای فکرهای پلیدی که درذهن دارد برای همین بدون آنکه به کسی چیزی بگویم و بخواهم با داد و قال آبرویم را بهخطر بیندازم، یک روز تصمیم گرفتم دیگر به آنجا نروم. حالا هم من و هم فرزاد بیکار بودیم. او در خانه پدر خودش و من هم در خانه پدرم خودم. هردومان احساس سربار بودن میکردیم و اتفاقا به یک ماه نکشید که پدر فرزاد همین را به او گفت. پدرش پولی را که قرض داده بود به رخ فرزاد کشید و غیرمستقیم از خانه بیرونش کرد و فقط ششماه برای پس دادن آن پول مهلت داد. شوهرم دو سه روزی را در خانه پدر من ماند اما نگاهها و رفتارهای پدر و مادرم نشان میداد که آنها هم از این وضعیت راضی نیستند و چارهای جز ترک آنجا نداریم. هر چند آنها برای ماندن من مشکل نداشتند اما فرزاد با این در و آن در زدن بالاخره برای هر دومان کار پیدا کرد، کاری که اول رویش نمیشد بگوید اما بالاخره بهعنوان تنها راه چاره پیشنهادش کرد.
سرایداری یک خانه ویلایی «زعفرانیه» واقعا تحملش برایم سخت بود. وقتی این جمله را از زبان شوهرم شنیدم بیاختیار به گریه افتادم. در دوران کودکی و نوجوانی در یک رفاه نسبی زندگی کرده، بعدش کارمند شده، ازدواج کرده و شرکتی راه انداخته بودم و حالا اصلا نمیتوانستم فکرش را هم بکنم که باید کلفتی بکنم و رخت چرکها و ظرف و ظروف بالا شهری را بشویم ولی چارهای نداشتم و قبول کردم. این کار هم حقوق چندانی نداشت و از بیمه و این جور چیزها هم نمیشد حرف زد. همین که یک آلونک کنار حیاط نسبتا بزرگ داشتیم، باید سپاسگزار میبودیم.
از مهلت شش ماهه پدر فرزاد فقط چهار ماه باقی مانده بود و ما اگر خودمان را میکشتیم هم نمیدانستم آن رقم میلیونی را جور کنیم این بار نوبت فرزاد بود تا یک فکر بکر به سرش بزند. با 5 هزار تومان پولی که داشتیم سبزی، گل کلم، بادمجان و فلفل خرید و دست به کار شدیم. ترشی انداختن و سبزی خرد کردن در اوقات بیکاری شبها تا دیروقت کار میکردیم و محصولمان را بهصورت امانی در چهار سوپر مارکتی که در همان زعفرانیه بود، میفروختیم.
خوبیاش این که مردم آنجا راحت پول خرج میکردند و ترجیح میدادند سبزی آماده و ترشی خانگی بخرند تا این که خودشان بخواهند این جور چیزها را درست کنند. بعد از سه ماه کار و بارمان گرفت و شروع کردیم به قبول کردن سفارش اما سود این کار هم آنقدر نبود که بخواهیم بدهیهایمان را تسویه کنیم. این بار فرزاد با محیالدین، صاحب خانه ویلایی و صاحبکارمان، صحبت کرد و از او اجازه خواست تا صبحها به کار دیگری مشغول بشود و من به تنهایی کارهای خانه را انجام دهم. خانه کار زیادی نداشت و محیالدین قبول کرد و به شوهرم پیشنهاد کرد صبحها در شرکت او کار کند. حالا فرزاد که روزی مدیر عامل یک شرکت بود شده بود آبدارچی.
کار زیاد فرزاد را اذیت میکرد. صبحها در شرکت، بعدازظهرها کارهای خانه و شبها سبزی خرد کنی و زیتون پرورده درست کردن و شور انداختن البته من همچندان اوقات فراغتی نداشتم و در مدت کوتاهی توانستم با فاطمه خانم، هسمر محیالدین، رابطه خوبی برقرار کنم. اوزن دلسوز و مرهبانی بود و بعد از آن هر ماه خودش هم مبلغی به عنوان پاداش روی حقوقمان میگذاشت ضمن این که شوهرش را قانع کرد پولی را به عنوان وام به فرزاد بدهد و ماهیانه از حقوقش در شرکت کم کند. با آن پول فقط یک سوم بدهی که به پدر فرزاد داشتیم پرداخت کردیم و با سود سبزیفروشی بخش کوچکی از بدهیمان به پدرم را دادیم.
مهلت 6 ماههمان تمام شد اما پدر فرزاد کاری نکرد چون میدید که واقعا داریم زحمت میکشیم. روز به روز مشتری محصولاتمان بیشتر میشد و تقریبا دیگر وقت نداشتیم. همه اینها را مدیون محیالدین و فاطمه بودیم.
یک سال که از حضورمان در خانه سرایداری گذشت محیالدین به فرزاد گفت لیاقت او بیشتر از کارهایی است که انجام میدهد به همین خاطر از او خواست کمی شجاعت به خرج بدهد و ریسک کند.
به این ترتیب به توصیه او خانه ویلایی را ترک کردیم و شهرم با معرفی محیالدین حسابدار شرکت یکی از دوستان او شد. من هم که وقتم آزاد شده بود میتوانستم بیشتر سبزی خرد کنم.
البته بعضی وقتها همسایهها اعتراض میکردند. در خیابان بخصوص در نزدیکی بیمارستان لقمان خانه اجاره کرده بودیم ولی هنوز محصولاتمان را در همان سوپر مارکتهای بالای شهر میفروخیتم. چون آنجا هم مشتری بیشتری بود و هم سود زیادتر.
بعد از یک سال و نیم بدهیهایمان به نصف رسید البته آن بخش نزولی نبود و بهره به آن تعلق نمیگرفت. هنوز کمرمان زیربار بهرههای آنچنانی راست نشده و سفتههای پدرم هنوز دست دوستانش گرو بود. در این اوضاع و احوال بود که یک روز فرزاد خندان و با یک جعبه شیرینی به خانه آمد. نمیدانستم چه خبر شده اما همین که بعد از آن همه مدت خنده را بر لبان شوهرم میدیدم و میتوانستم شیرینیخامهای که واقعا دوست داشتم بخورم برایم یک دنیا میارزید. خبر این بود: در قرعهکشی بانک برنده شده بودیم. این بار هم با لطف خدا بدهیمان کمت شد و فرزاد ظرف یک سال توانست ترفیع بگیرد و مسوول حسابداری شرکت محل کار بشود. بعد از آن دیگر کم کاری زندگیمان روال معمولی به خود گرفت با این تفاوت که باید هر ماه بخشی از درآمدمان را به عنوان اقساط بدهیهایمان میپرداختیم. این طور خیال میکردیم که وام کلانی گرفتهایم اما مشکل زمانی دوباره به سراغمان آمد که من باردار و به خاطر وضعیت خاصی که داشتم حدود 4 ماه در بیمارستان شریعتی بستری شدم. دیگر از سبزیفروشی خبری نبود و حقوق فرزاد کفاف خرج و مخارجمان را نمیداد.
پلهها را به سختی و یک به یک بالا آمده و حالا به یک باره در حال سقوط آزادی مجدد بودیم. تحمل شرایط بیمارستان، فکر و خیال، دوری از فرزاد و آن همه گرفتای باعث شده بود این بار واقعا احساس ناامیدی کنم و زجر و رنجام وقتی فزونی یافت که بچهام سقط شد. مرگ برایم بهتر از این زندگی بود. واقعا میخواستم بمیرم. این طور بود که دوباره راهی بیمارستانی دیگر شدم. این بار مرگز بیماران روانی. آن هم به خاطر افسردگی شدید.
شیما در بیمارستان بستری بود و من هم به لحاظ روحی و روانی حال خوشی نداشتم. تمام امیدم به این بود که پدر شوم و این امیدم هم از بین رفته بود ولی به هر حال چارهای جز مقاومت و استادگی نداشتم. از ساعت 5 بعدازظهر که از شرکت بیرون میآمدم تا ساعت 12 شب با ماشین شهرام، برادرزنم مسافرکشی میکردم.
خانهمان را هم پس داده بودم و در منزل پدرم زندگی میکردم. انگار قرار نبود روز خوشی در زندگی داشته باشم.
خیلی نگران شیما بودم و دکترها میگفتند چند ماهی باید بستری باشد و بعد از آن هم نباید ارتباطش با دکتر روانپزشک را قطع کند. همسرم بعداز 6 ماه مرخص شد او را به خانه پدرش بردم تا روزها در نبود من احساس تنهایی نکند و کسی باشد که از او مراقبت کند. تمام تلاشم را به کار گرفته بودم تا اوضاع را سر و سامان بدهم، اما وقتی شرکتمان تعطیل شد، دیگر احساس کردم واقعا به بنبست رسیدهام. بعد از مدتی تلاش بیحاصل برای پیدا کردن کار دوباره سراغ محیالدین رفتم و او با روی باز از من استقبال کرد و پیشنهاد داد کارهای شرکت در خارج از کشور را به عهده بگیرم. بعد از آن مجبور بودم مرتب به دبی و گاهی وقتها اروپا مسافرت کنم. هرچند دوری از شیما برای هر دومان سخت بود، اما چارهای نداشتم و به حقوق نسبتا خوبی که میگرفتم احتیاج داشتیم. 4 سال از آزادیام گذشت و بالاخره بدهیهایمان تسویه شد، اما شیما هنوز مشکل داشت. با مشورت دکتر روانپزشک همسرم بار دیگر باردار شد و این بار خدا کمک کرد و بالاخره صاحب یک دختر شدیم و اسمش را گذاشتیم زهرا.
زهرا با خودش برکت برایمان آورد و ظرف 2 سال توانستم نمایندگی یک تولیدی کالاهای تزئینی را در تهران بگیرم.
جنسها از چین وارد میشد و خیلی سریع در بازار جا باز کرد و فروشمان خوب شد، اما این کار فقط 3 سال دوام آورد و بعد از آن دست زیاد و اوضاع خراب شد. به همین خاطر آن را رها و یک مغازه پروتئینی باز کردم. خوشبختانه کار مغازهام زود گرفت و از طرفی حال شیما هم خوب شد. از آن به بعد دیگر زندگیمان سر و سامان گرفت و در طول 7 سال گذشته که مغازه سوسیس و کالباسفروشی را دارم هیچ وقت با مشکل خاصی روبهرو نشدهایم. فکر میکنم این آرامش در واقع پاداش استقامت و صبوریمان است.
مرجان لقائی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: