پرونده

جنون سرعت

دی‌ماه سال 1371 بود. پیگیر پرونده مرگ دلخراش مرد جوانی بودم که قربانی جنون سرعت یک راننده بی‌احتیاط و بی‌تعهد شده بود. مرد جوان به نام بهروز در تصادف با یک خودرو جان سپرده بود. راننده خودرو پس از تصادف از صحنه گریخته بود و جسم خون‌آلود بهروز را به حال خود رها کرده بود. بهروز بیچاره پدر دو کودک بود، 2 کودکی که پس از مرگ پدر تا مدت‌ها انتظار می‌کشیدند و مرگ‌دلخراش او را باور نداشتند. برگی از این پرونده را مرور می‌کنیم.
کد خبر: ۱۶۷۷۰۶

آن شب هوا سرد و بارانی بود. ساعت اندکی از 9 شب گذشته بود. بهروز که روز پرکاری را در مغازه آهنگری‌اش سپری کرده بود. پس از خرید میوه و شیرینی سوار بر موتورسیکلت راهی خانه‌اش شد. او عجله داشت که زودتر به خانه برسد تا قبل از به خواب رفتن دو دخترش آنها را در آغوش بکشد. غافل از این‌که یک راننده بی‌احتیاط و نامرد با سرعت جنون‌آوری بی‌هدف در خیابان در حرکت بود و بی‌خیال از همه‌جا فقط بر پدال گاز فشار می‌داد و گویا جزء این کار هنر دیگری نداشت و به عواقب این سرعت جنون‌آمیز خود اصلا فکر هم نمی‌کرد.

همان‌طور که بهروز سوار بر موتورسیکلت در حال رانندگی بود، یک لحظه سایه غول‌آسای اتومبیل را در جلوی خود دید. خودرو آنقدر سرعت داشت که هیچ کاری از او ساخته نبود یک لحظه جلوی چشمانش سیاه شد و آنگاه چشم روی هم گذاشت و ...

راننده خاطی پس از این تصادف وحشتناک چند متر جلوتر خودرواش را متوقف کرد. یک لحظه از آن بیرون آمد نگاه وحشت‌زده‌اش را در اطراف چرخاند و آنگاه مجددا سوار خودرواش شد و در میان تاریکی ناپدید گشت.

دقایقی بعد چند نفر که در اطراف بودند به کمک بهروز شتافتند، اما از دست هیچ‌کس کاری ساخته نبود. بهروز جان به جان‌‌ آفرین تسلیم کرده بود و قربانی جنون سرعت یک راننده خاطی شده بود. به دنبال مرگ دلخراش بهروز خانواده‌اش پیگیر تصادف خونین او شدند. آنها از راننده خاطی که از محل گریخته بود، شکایت کردند. شاید اگر راننده همان لحظه به کمک بهروز شتافته بود او زنده می‌ماند و دو دخترش با سرنوشتی نامعلوم دست و پنجه نرم نمی‌کردند.

به دنبال شکایت خانواده بهروز و پیگیری‌های مداوم آنها پس از تحقیقات اولیه که توسط کلانتری محل انجام شد با دستور بازپرس پرونده به اداره آگاهی ارجاع شد و کارآگاهان شعبه یک تحقیقات پیرامون این تصادف خونین را آغاز کردند.

تنها سرنخ کارآگاهان تکه‌ای از جلوی پنجره خودرو فراری بود. کارآگاهان در بررسی این تکه پلاستیکی جلو پنجره دریافتند که این تکه مربوط به خودرویی بی. ام. و مدل 1978 می‌باشد. یک بی‌. ام. و 518. کارآگاهان در بررسی‌های دقیق بعدی نیز توانستند رنگ خودرو فراری را به دست آوردند. یک خودرو سبز کاهویی. چرا که رنگ خودرو روی بدنه موتورسیکلت بهروز بوضوح مشخص بود.

با به دست آوردن مشخصات اولیه، کارآگاهان به تحقیق و بازرسی در محل پرداختند تا شاید از این طریق هم به سرنخ‌هایی برسند.

هیچ‌کدام از شاهدان به علت تاریکی شب موفق به یادداشت شماره خودرو نشده بودند. فقط یکی از همسایه‌ها اظهار داشت که خودرو فراری صدای عجیبی داشت. صدایی که مخصوص خودروهای مسابقه است. وی همچنین عنوان کرد که راننده را هنگام پیاده شدن از خودرو دیده است. یک مرد جوان لاغر‌اندام.

کارآگاهان با یافتن این اطلاعات به تحقیقات خود شتاب بیشتری می‌دهند. اولین گام تحقیق از مکانیکی‌ها و صافکاری‌های منطقه است. آنها می‌خواستند دریابند که آیا ظرف چند روز گذشته یک خودرو بی‌. ام. و سبزرنگ جهت تقویت موتور و یا صافکاری نزد آنها رفته است یا نه؟

تحقیقات چند روز کارآگاهان از تمامی تعمیرگاه‌ها و صافکاری‌ها به نتیجه نمی‌رسد.

از طرفی استعلام از شماره‌گذاری درخصوص خودروهای بی. ام. و سبز رنگ مدل 1978 آنها را با یک مساله پیچیده روبه‌رو می‌کند. چرا که از این نوع خودرو و با همان رنگ در آن سال صدها دستگاه شماره‌گذاری شده است که بررسی آنها با توجه به گستردگی و توزیع در سطح کشور کاری بسیار سخت و زمان‌بر است.

کارآگاهان با این فرضیه که صدای زیاد اگزوز خودرو ممکن است ناشی از تقویت موتور آن برای شرکت در مسابقات اتومبیلرانی باشد این بار به سراغ فدراسیون اتومبیلرانی می‌روند کا‌رآگاهان در تحقیقات گسترده از این فدراسیون و گفتگو با رانندگان و شرکت‌کنندگان در مسابقات رالی به نتیجه دلخواهی دست می‌یابند. آنها متوجه حضور خود‌رو  بی. ام. و سبزرنگی در مسابقه اخیر می‌شوند.

آنها بلافاصله در یک بررسی ضربتی مالک خودرو مورد نظر را به نام محمود شناسایی می‌کنند. روز بعد محمود در محل کارش در یک شرکت دستگیر می‌شود.

محمود که کاملا خودش را باخته بود. در بازجویی اعلام می‌کند که در روز حادثه در شهرستان بوده است و در حال‌حاضر هم خودرو‌اش در شهرستان است.

کارآگاهان به تحقیق درخصوص صحت و سقم اظهارات او می‌پردازند و پی‌ می‌برند که وی درست گفته و در آن شب در شهرستان بوده، ضمن این‌که در بررسی از اتومبیلرانی هیچ‌گونه آثاری از تصادف را مشاهده نمی‌کنند.

اما محمود موضوع جدیدی را در پیش روی کارآگاهان قرار می‌دهد. او می‌گوید به غیر از او یک خودرو بی.ام.و سبز رنگ دیگری هم که اتومبیلش را کاملا تقویت کرده بود در مسابقات اتومبیلرانی شرکت داشت که توانست مقام چهارم را هم بدست آورد.

وی فقط نام او را به نام فرامرز به‌خاطر دارد.

کار‌‌آگاهان این بار به بررسی راجع به فرامرز می‌پردازند. و بعد از 48 ساعت موفق می‌شوند هویت وی را به‌طور کامل شناسایی کنند.

فرامرز 30 ساله تعمیر کار خودرو تحت تعقیب و بازجویی قرار می‌گیرد فرامرز در بازجویی از تصادف اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. وی مدعی می‌شود که خودرو بی.ام. و متعلق به او بوده است. و در دو نوبت هم در مسابقات اتومبیلرانی شرکت داشته اما بعد از مسابقه آن را به جوان 23 ساله‌ای به نام کامبیز فروخته است.

وی اسناد فروش را به کارآگاهان ارائه می‌دهد.

آیا سرنخ این ماجرا دست کامبیز است؟ کارآگاهان به جست‌وجو برای شناسایی و دستگیری کامبیز می‌پردازند و پس از سه روز تعقیب و مراقبت بالاخره او را جلوی خانه‌اش سوار بر یک خودرو رنو دستگیر می‌کنند.

کامبیز با دیدن کارآگاهان رنگ از رخش می‌پرد. او به کارآگاهان می‌گوید: خودرو را از فرامرز خریداری کرده است. اما به دلیل ممانعت پدرش هرگز سوار بر آن نشده است و در تمام این مدت در حیاط خانه‌شان پارک بوده است.

وی علت ممانعت پدرش را شتاب زیاد موتور خودرو و صدای ناهنجار آن عنوان می‌کند.

وی وقتی درمی‌یابد که کارآگاهان مصر هستند که خودرو را ببینند، بهانه‌های واهی می‌آورد. یک بار می‌گوید خودرو‌اش را به رفیق‌اش داده، بار دیگر می‌گوید آن را به شهرستان برده است و یک بار دیگر هم می‌گوید دست پدرش است. با این اظهارات ضد و نقیض ظن کارآگاهان نسبت به او بیشتر می‌شود.

و بالاخره کامبیز مجبور می‌شود خودرو‌اش را که در ویلای پدرش در مهرشهر پارک شده بود به کارآگاهان نشان دهد.
کارآگاهان در همان نظر اول در بازدید خودرو بی.ام.و سبزرنگ و آثار تصادف جلو آن و تعویض جلو پنجره‌اش که کاملا نو بود درمی‌یابند که راننده خاطی و فراری کسی جز کامبیز نیست.

کامبیز مجددا تحت بازجویی قرار می‌گیرد. او باز هم تلاش می‌کند که خود را بی‌گناه قلمداد کند و طوری وانمود می‌کند که هیچ نقشی در این تصادف نداشته است. اما وقتی دلایل و اسناد و مدارک غیرقابل انکاری را پیش روی خود می‌بیند، لب به اعتراف گشوده و پرده از راز آن شب شوم و تصادف خونین کنار می‌زند.

کامبیز در قسمتی از اعترافات خود می‌گوید:

آن شب تازه اتومبیل را از تعمیرگاه گرفته بودم. کمی خورده‌کاری داشت که انجام دادم. ماشین کاملا سرحال شده بود و با یک نیش گاز پرواز می‌کرد. من این بی.ام.و را از فرامرز خریده بودم که در مسابقات اتومبیلرانی شرکت کنم. من می‌دانستم که این فرامرز با این خودرو در مسابقات قبلی مقام آورده است.

آن شب بی‌خبر از همه جا فقط گاز می‌دادم و از این که می‌توانم با سرعت تمام حرکت کنم در پوست خود نمی‌گنجیدم.

متاسفانه آن شب هوا هم بارانی بود. همان طور که با سرعت تمام حرکت می‌کردم یک لحظه سرپیچ نتوانستم آن را کنترل کنم. فرمان از دستم خارج شد. خودرو لیز خورد و از مسیر خارج شد و بعد نفهمیدم با موتورسیکلتی که آرام از کنار خیابان رد می‌شد بشدت برخوردکرد. این تصادف آنچنان به سرعت رخ داد که من گیج و منگ بودم.
خودرو پس از برخورد با موتورسیکلت چند متر جلو متوقف شد. البته من با تمام قدرت بر روی پدال ترمز فشار آوردم.

خیلی ترسیده بودم. تمام بدنم می‌لرزید. یک لحظه از اتومبیل پیاده شدم و بعد سوار ماشین شدم و فرار کردم.

کامبیز می‌افزاید: در آن لحظه فکرم کار نمی‌کرد. کاملا وحشت‌زده شده بودم. من نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد.
حتی رادیاتور خودرو هم سوراخ شده بود و من وقتی دیدم هیچ کس در آن اطراف شماره خودرو مرا یادداشت نکرده با همان سوراخی رادیاتور تا خانه رفتم.

و وقتی هم پدرم آثار تصادف را روی اتومبیل دید به آنها گفتم با یک مینی‌بوس تصادف کردم. بعد هم فردا صبح رادیاتورش را تعمیر کردم و آن را به کرج بردم و در باغمان پارک کردم. منتظر بودم تا مدتی که گذشت آن را تعمیر کنم. بعد هم بفروشم که گرفتار شدم و... .

با اعترافات کامبیز پرونده این تصادف خونین و مرگ دردناک و دلخراش بهروز بسته شد و کامبیز در آستانه جوانی راهی زندان شد تا به سزای اعمال خود برسد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها