روایت زندگی سارقی که می‌توانست سارق نباشد، اما...

تخم‌مرغ دزد، شتردزد می‌شود اگر...

از آن موقع که به دنیا آمدم، انگار روی پیشانی‌ام حک شده بود، یک روزی سارق می‌شوم، اما نه از نوع آماتور، بلکه یک حرفه‌ای. 30 سال قبل وقتی در یک خانواده نسبتا پرجمعیت بزرگ شدم، نمی‌دانستم که از میان بچه‌های خانواده من دستم کج می‌شود، بهم می‌گن سارق. با تمام شرایط بد اقتصادی خانواده‌ام می‌ساختم و دم نمی‌زدم. روزها جایشان را به ماهها و ماهها به سال‌ها می‌دادند. نفهمیدم چطور زمان گذشت و به کلاس اول راهنمایی رفتم و وارد فصل جدیدی از زندگی‌ام شدم که همان دوران آینده و زندگی‌ام را رقم زد.
کد خبر: ۱۶۷۴۶۴

تمام دنیایم و خواب و خوراکم شده بود، دوچرخه . دیگه تصمیم گرفته بودم، هر طوری شده، یکی از آن دوچرخه‌ها را به دست بیاورم، تا عاقبت آن روز تابستانی شوم (که ای کاش هیچ وقت آن روز را نمی‌دیدم)، مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. آن روز وقتی در خیابان نشسته بودم و غمبرک زده بودم، پسری را دیدم که دوچرخه‌اش را مقابل مغازه محل زندگی‌مان پارک کرد و برای خرید داخل آنجا شد. وسوسه سرقت دوچرخه، یک لحظه از ذهنم خارج نمی‌شد تا این که دلم را زدم به دریا و گفتم هرچه شد ، شد. به آرامی نزدیک دوچرخه شدم و تصمیم گرفتم سوار آن شوم و پس از یک دور زدن در خیابان، آن را سر جای اولش انتقال دهم، اما نمی‌دانم چی شد، وقتی سوارش شدم و حرکت کردم، دیگر انگار دنیا را به من داده بودند و نمی‌خواستم از آن دل بکنم و پیاده شوم. با خوشحالی هرچه تمام با آن در خیابان می‌گشتم تا این که صاحب دوچرخه که به پلیس شکایت کرده و در جستجویم بود، مرا در یکی از خیابان‌ها پیدا کرد و تحویل داد، هرچه فریاد می‌زدم که من نمی خواستم آن را بدزدم و و فقط می‌خواستم چرخی با آن بزنم، بی‌فایده بود، به دستم دستبند زدند و مرا به کلانتری بردند و به خانواده‌ام اطلاع دادند، آنها وقتی مرا دستبند به دست دیدند، خیلی ناراحت شدند و ترکم کردند.با 15 سال سن، اولین تجربه تلخ زندگی‌ام را مزه‌مزه کردم و روانه کانون اصلاح و تربیت شدم تا دوره محکومیتم را سپری کنم، در آن مدت هیچ کدام از اعضای خانواده‌ام به سراغم نیامدند و من تنهای تنها شدم.پس از پایان دوره محکومیتم وقتی از کانون آزاد شدم و به منزلمان رفتم، متوجه شدم که خانواده‌ام، آنجا را ترک کرده و به مکان دیگری رفته بودند.دلم برایشان تنگ شده بود، زدم زیر گریه، آخر من با آن سن کم باید پیش چه کسی می‌رفتم، چه کار باید می‌کردم.

سرگردان و آواره در خیابان‌ها می‌گشتم تا این که با جوان سارقی که قالپاق ماشین‌ها را می‌دزدید، آشنا شدم و کم‌کم برای گذران زندگی تصمیم به همکاری با وی گرفتم و سرقت‌هایم را آغاز کردم تا این که پس از مدتی دستگیر و روانه زندان شدم. دیگر برایم عادت شده بود که مدام سرقت کنم و به زندان بروم.دیگه زندان حکم خانه و خانواده‌ام را پیدا کرده بود و جدا شدن از آن برایم سخت شده بود، دیگر انگار یک جورایی برایم عادت شده بود و اگر سرقت نمی‌کردم، حس می‌کردم بیمار شده‌ام. پس از هر بار آزادی، شیوه جدیدی از سرقت را امتحان می‌کردم، کم‌کم وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم که یک سارق حرفه‌ای در به سرقت بردن وسایل داخل خودروهای مختلف شده‌ام و 15 سال از عمرم گذشته و به 30 سالگی رسیده‌ام.من جایی را پس از آزادی برای ماندن نداشتم و خانواده‌ای هم برایم نمانده بود که نزد آنها بروم، بنابراین مدام سرقت می‌کردم  تا به خانه‌ام که همان زندان بود. بروم، هنوز 3 روز از آزادی‌ام نگذشته بود که دستگیر شدم.می‌خواهم تا آخر عمر در زندان بمانم و بیرون نروم، آخر من امیدی به ادامه زندگی ندارم و می‌دانم اگر یک بار دیگر هم آزاد شوم و از زندان بیرون بیایم، باز هم سرقت می‌کنم، شاید اگر خانواده‌ام ترکم نمی‌کردند، شاید الان یک مرد فهمیده برای اجتماع بودم، نه سر بار اجتماع و یک سارق که همه با نگاه تحقیرآمیز او نگاه کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها