در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیش از هر چیز باید گفت شوپنهاور در فلسفه خود بشدت تحت تاثیر کانت است. او همانند کانت به فنومن و نومن معتقد است. فنومن از دید او سراسر جهان نمود و پدیداری است و ذات مطلق یا نومن، غیرمنقسم و از واحدی یکسان تشکیل یافته است. از این رو ذات و سرشت نهایی آدمیان نیز از چنین وحدت و همسانی برخوردار است.
همین وحدت و همسانی ایجاب میکند در عرصه پدیدارها و واقعیت عملی بر یکدیگر مهر بورزند و شفقت روا دارند، چراکه وقتی سخن از همسانی و یکپارچگی است هر آسیبی که به دیگری روا داریم برخود روا داشتهایم و از اثرات سوءاش خود نیز آسیب و گزند میبینیم.
شوپنهاور در جستجوی راهی بود که شناختی از عالم ذات یا قلمروی حقیقی به دست آورد. او با اشاره به تحلیل نظر کانت که معتقد بود شناخت تنها از طریق حواس به دست میآید این ایراد را مطرح میکرد که این شناخت دستکم در یک مورد صادق نیست و آن شناخت انسان از خودش و از درون خودش است. اگرچه انسان قسمتی از وجودش را از طریق حواس خود میشناسد، اما شناختی که از درون خود به دست میآورد ارتباطی به حواس ندارد و شاید این نوع معرفت راهی باشد برای کسب معرفت از عالم ذات یا عالم نومن. شوپنهاور همانند کانت بر این باور است که درک انسان از جهان و آنچه در آن است، مقید به زمان و مکان است و بدون چنین قید و شرطی شناخت امکانپذیر نیست و شناخت تنها از طریق نسبتهای زمانی و مکانی و رابطه علت و معلولی حاصل میآید. او قلمروی مقید به نسبتهای زمانی و مکانی و رابطه علی و معلولی را قلمروی فنومنها و ذات این قلمرو را نومنها میداند. در فلسفه او این دوگانگی اگرچه حفظ شده است، اما رابطه تنگاتنگی با یکدیگر دارند.
از نظر او هیچ عینی نیست که یکسره جدا و گسیخته از دیگر چیزها بر ما نموده شود. یعنی تمامی بازنمودهای ذهن ما (عین، فنومن) به صورتی با بازنمودهای دیگر در پیوند است. در نظر وی تصور عین بدون ذهن شناسنده بیمعناست و عین چیزی نیست جز آنچه ذهن شناسنده میداند و عدم وجود نسبت علی و معلولی و زمان و مکان را برای ذات اشیا دلیل بر یکپارچگی و وحدت آنها به حساب میآورد.
از دیدگاه او آنچه سبب تفاوت و تمییز بین اشیا میشود، همین رابطههای نسبی است. او ابتدای اثر اصلی خود یعنی جهان همچون خواست و بازنمود میگوید: جهان بازنمود [تصور] من است؛ به این معنا که تمامی جهان پدیدار عینی (ابژه) است برای یک سوژه یا ذهن.
اراده؛ علت بیعلت همه چیزها
در دیدگاه شوپنهاور جهان تشکیل شده از یک اراده است. به عبارت دیگر جهان چون یک اراده در شدن دائم به سر میبرد و فرد نیز همچون پیچ و مهرهای در درون این اراده قرار دارد. او بر این عقیده است که عالم پدیدارها تجلی اراده است. اراده علت بیعلت همه چیزهاست و چنانچه زایل شود جهان نیز از میان خواهد رفت. خصلت عمده این اراده همان خواهش دائم است که نمیتواند سیراب شود. از هر خواهش کهنهای، نوعی خواهش جدید به وجود میآید و این وضعیت به ماشینی شبیه است که بیوقفه مشغول تغییرات و تبدیلات است. دنیای خواهش، همان جهاننگری دنیای نفس است.
اراده منشاء حرکات بدنی
اراده در اندیشه شوپنهاور به معنای باطن حرکات جسمانی است؛ چیزی که میتوان به جای آن از نیرو یا انرژی نیز نام برد. او سرتاسر جهان آلی و غیرآلی (باجان و بیجان) را تجلی اراده میداند. از پرت شدن یک سنگ تا اعمال انسانی، از حرکت ماه و زمین به دور خورشید تا نورافشانی و اشتعال خورشید، تا همه وقایع طبیعی روی زمین. هرحرکت و قدرتی حاوی اراده است. شوپنهاور میگوید: «بدن انسان از 2 راه کاملا مختلف خود را نشان میدهد. یکی از این راهها زمانی است که ما دست خود را حرکت میدهیم این حرکت فقط به صورت پدیداری ادراک میشود؛ اما از طرف دیگر انگیزه و ارادهای را به عنوان علت حرکت دستمان مییابیم».
او معتقد است که حرکت دست و انگیزه آن هر دو مانند دو روی یک سکه هستند. اگر ما از درون به خودمان بنگریم، پی میبریم که بیواسطه با افعال خودمان آشناییم (و با آنها یکی هستیم). او میگوید: «کسی که به اراده یا خواستی که در او هست معرفت پیدا کند نه فقط مطلق شخص خود را تمیز میدهد، بلکه به مطلق عمومی و جهانی نیز واقف میشود زیرا چندین اراده یا خواست وجود ندارد و فقط یک اراده یا خواست وجود دارد و آن هم همان است که در عمق وجود است».
به نظر وی بدن، اراده عینیت یافته و مفهوم مرئی خواهشهایمان است. او در این باره مینویسد: اجزای بدن باید با خواهشهای اصلی که اراده خود را به وسیله آنها آشکار میکند، کاملا مطابقت داشته باشند. آنها مفاهیم مرئی این خواهشها هستند. دندانها، ورودهها گرسنگی عینیت یافته هستند. دستان آزمند و پاهای شتابان با خواهشهای غیرمستقیم اراده مطابقت دارند و مبین آنند».
اراده، خواستگاه شر
آرتور شوپنهاور این اراده یا خواست متافیزیکی را شر قلمداد میکند و به عبارت روشنتر ریشه تمام شرها را بندگی خواستو فرمانبری از خواست زندگی میداند. به اعتقاد او، «انسانها مخلوقات خلاقی هستند که مجبورند عشق بورزند، متنفر باشند، هوس کنند و منکر شوند. با وجود این که اراده کاملا واقعیت دارد، اما از هیچ غایت و هدفی برخوردار نیست؛ بلکه صرفا نیرویی کور، غیرعقلانی و منفی و در نهایت شر است. تنها غایت زندگی باید گریز از این نیروی کور و محدودیتهای دردناک آن باشد».
شوپنهاور ذات مطلق را یکسره شر و پلیدی میپندارد و جهان پدیدارها که جلوهای از آن است، از چنین پلیدیای بینصیب نیست. به همین قیاس انسان و ذات مطلق او از چنین ویژگی برخوردار هستند.
دو راه گریز از شر (بندگی خواست)
شوپنهاور برای گریز از بندگی خواست دو راه پیشنهاد میکند؛ یکی راه موقتی هنر (تامل زیباییشناسانه) و دیگری اخلاق (راه زهد و ریاضت).
هنر
به باور شوپنهاور، تنها در هنگامه خلق اثر هنری و یا شناخت زیبایی است که انسان از بار سنگین خواست آزاد میشود. از دیدگاه او فرد هنگام مشاهده به یک اثر هنری باید مشاهدهگری بیتعلق شود؛ زیرا اگر به دیده سودجویی به آن اثر بنگرد، باز بنده خواست است؛ اما اگر تنها و تنها ارزش هنریاش را در نظر آورد، آنگاه مدتی از بندگی خواست آزاد میشود. وقتی انسان برای کشف و درک زیبایی به اثر هنری بنگرد آنگاه میتواند هنر را به عنوان امکانی برای شناخت ذات حقیقی امور مدنظر قرار دهد. به گفته وی، «هنر امکانی است برای شناخت نه وسیلهای برای بیان».
شوپنهاور قائل است که هنر اثر نبوغ است و می تواند صور جاودانی را که در تامل خود بر موارد گوناگون دریافته است، بازسازی کند. وی انسانی را نابغه می شناسد که دارای ظرفیت تأملات زیبا شناختی باشد. نابغه میتواند برای مدتی از امیال شخصی خود چشمپوشی کند تا به ذهنیت ناب شناسنده یعنی آئینه تمام نمای جهان بدل شود. نابغه به موهبت تخیل نیازمند است تا به کمک آن مقادیر ناچیزی که در گستره ادراک او وجود دارد وسعت بخشد و همچنین به این منظور آنچه را که طبیعت در ساختنش کوشید، اما به سبب ستیز بین صور مادی خود به توفیق دست نیافت، مشاهده کند.
عالیترین هنر شاعرانه نزد شوپنهاور تراژدی است؛ چرا که در تراژدی سرشت حقیقی زندگی بشری را میبینیم که به قالب هنر ریخته شده است. خود او میگوید: تراژدی یعنی آن درد ناگفتنی، آن مویه بشریت، آن پیروزی شر و از پا درافتادن راستان و پاکان. او همچنین موسیقی را نیز در زمره والاترین هنر قرار میدهد و آن را نشانه خود خواست و ماهیت شیء فینفسه میداند و مینویسد: انسان با گوش دادن به موسیقی از حقیقت نهفته در پدیدارها کشف مستقیم میکند و این حقیقتی را که به صورت هنری بیان شده، به صورتی عینی و بیتعلق دریافت میکند.»
اخلاق
نکته مهم دیگر اینکه شوپنهاور میخواهد با کمک اخلاق و رحم و شفقت، بر ذات و اراده غلبه یابد، یعنی با وحدت با اراده و با کمک اراده، اراده را نفی کند و این مسالهای است که شدنش دشوار مینماید. اما شوپنهاور آن را شدنی میداند و پشت پازدن به دنیا را برای نفی و غلبه بر اراده ضروری میشمارد. اساسا در هر نظام اخلاقی اثبات اختیار یا آزادی از اصول موضوع اخلاق است. اما در فلسفه شوپنهاور از آنجا که همه چیز تجلی و نمود خواست است، اثبات اختیار از مشکلات این فلسفه است.
به نظر شوپنهاور اخلاق باید متکی بر ترحم باشد و محال است که بتوان اصول اخلاقی را براساس عقل یا خودپرستی استوار ساخت. این زندگی سراسر رنج اصلا نباید وجود داشته باشد. او در این زمینه مینویسد: «مربیان اخلاق باید همواره این نکته را در نظر داشته باشند که تقدیر بر حیات همه افراد بشر فرمانروایی دارد و حوادثی که در زندگی مردمان روی می دهد کم و بیش یکسان است و کمتر کسی است که بتواند شهوات خود را ارضا و آرزوهای خویشتن را برآورد. بنابراین چون همه موجودات در تحمل مصائب و بدبختی و رنجهای این دنیا شریک هستند؛ اصل اخلاقی وقتی ارزش برای عموم خواهد داشت که متکی بر ترحم هر فردی نسبت به فرد دیگری باشد.»
عقل نمود اراده
شوپنهاور عقل را نیز همچون نمودی از اراده یا خواست تبیین میکند و میگوید: «عقل هم مانند دست و پا یکی از آلاتی است که برای حفظ حیات به کار می رود.» شوپنهاور جنبه ادراکی انسان یعنی حس و عقل که منشأ علم است را ذاتی و حقیقی نمیداند، بلکه آن را موضوعی عرضی معرفی میکند. به گفته او: «آنچه ذات حقیقی و اصل است اراده است، نه عقل و حواس انسانی.» به بیان دیگر اگر چیزی را انسان می پذیرد به این جهت نیست که دلیلی برای پذیرش آن چیز پیدا کرده است. بلکه چون آن را میخواهد و اراده وی به آن تعلق گرفته برای آن دلیل و استدلال میتراشد و اساسا عقلی و منطق بیفایده است؛ چرا که انسان همواره با اراده سر و کار دارد نه عقل و منطق و آنچه را که عقلی و منطقی به شمار میآورد، در واقع خواست و اراده بوده که لباس ظاهری عقل و منطق را به تن کرده است.
کبری مجیدی بیدگلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: