در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر با عجله لباسهایش را پوشید و به طرف منطقه ییلاقی سنلویی حرکت کرده و 15 دقیقه بعد مقابل ساختمان زیبا و مجلل 133 در خیابان کلمن حاضر شد. آنقدر مه شدید بود که به سختی میشد چند متری خود را دید. خیابان کلمن یک خیابان عریض 30 متری و در عین حال بسیار خلوت و کمتردد بود. در این خیابان 6 واحد ویلایی بزرگ بیشتر دیده نمیشد. انتهای این خیابان به نیزار بزرگی ختم میشد.
ویلایی که حادثه در آن اتفاق افتاده بود، ویلای شماره 133 در انتهای خیابان قرارداشت که ضلع شرقی آن به نیزار بزرگ ختم میشد و ضلع شمالی آن که در واقع پشت ساختمان محسوب میشد، در محاصره جنگل قرار داشت.
کمیسر وقتی از خودروی خود پیاده شد، نگاهی به اطراف انداخت. در مه غلیظ صبحگاهی چیزی دیده نمیشد. مقابل ویلا 2 خودروی پلیس، یک خودروی آمبولانس، 2 مامور پلیس و چند نفر دیگر دیده میشدند.
سروان فوکس، افسر تحقیق کلانتری منطقه سنلویی با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از ادای احترام گفت: ساعت حدود 40/5 صبح بود که زن جوانی هراسان با کلانتری تماس گرفت و اطلاع داد که خانم هلن کورادنت، بیوه کارل کورادنت در ویلایش به علت برقگرفتگی جان سپرده است. زن جوان که با اشک و ناله صحبت میکرد، تاکید داشت که خانم هلن هنوز زنده است و نفس میکشد که اگر زود به کمک او برسیم، زنده خواهد ماند. ما از زن جوان که خودش را لوسین معرفی میکرد، خواستیم که با اورژانس تماس بگیرد که اعلام نمود این کار را کرده است، ولی هنوز اورژانس نرسیده است. من موضوع را به نزدیکترین گشت کلانتری منطقه اطلاع دادم و بعد هم خودم با اورژانس تماس گرفتم و تاکید کردم که سریعا یک تیم پزشکی را به محل اعزام کنند. خودم هم به طرف محل حرکت کردم.
سروان فوکس ادامه داد: ساعت حدود 50/5 به محل حادثه در خیابان کلمن رسیدم. همزمان با من تیم اورژانس هم رسید. ضمن این که گشت کلانتری چند دقیقه زودتر از ما به محل رسیده بود. متاسفانه وقتی ما رسیدیم، کار از کار گذشته بود و زن بیچاره جان سپرده بود. هیچ کاری هم از تیم پزشکی ساخته نبود. وقتی وارد خانه شدیم، با جسد بیجان هلن که در داخل آشپزخانه افتاده بود، روبهرو شدیم. تیم پزشکی اورژانس با معاینه جسد هلن اعلام کردند که او جان سپرده است و هیچ کاری از دست آنها ساخته نیست.
سروان اضافه کرد: بررسیهای اولیه و تحقیق از لوسین و دو نفر دیگر از اهالی خانه حکایت از آن دارد که گویا هلن هنگامی که قصد داشته دوشاخه قهوهجوش را به پریز برق بزند، بر اثر اتصالی که در سیم کتری برقی به وجود آمده، دچار برقگرفتگی شدید شده و همین امر باعث گردیده که به عقب پرتاب و در برخورد با زمین دچار خونریزی مغزی شود و جان بسپارد. آن طور که ما متوجه شدیم، گویا داماد جوان خانم هلن در حیاط در حال ورزش کردن بوده که از پشت شیشه آشپزخانه ماجرا را دیده و بعد هم به کمک او شتافته و بعد هم همسرش و مستخدم خانه را صدا زده است که لوسین مستخدم خانه، موضوع را به ما اطلاع داد. بعد هم ما موضوع را به مرکز گزارش دادیم.
کمیسر از سروان فوکس چند سوال دیگر پرسید و آنگاه وارد حیاط بزرگ ویلا شد. با این که حیاط پوشیده از برف بود؛ اما هنوز زیبا به نظر میآمد. از مقابل در ویلا تا محل کشف جسد فاصله زیادی بود. کمیسر پس از تماشا کردن حیاط از طریق بالکن به داخل ساختمان برگشت.
گرمای مطبوعی در داخل ساختمان، صورت را نوازش میداد. سالن بزرگ و مجلل ساختمان با وسایل و اشیاء قیمتی تزیین شده بود. همه چیز مرتب و منظم سر جای خود قرار داشت و اثری از بهمریختگی دیده نمیشد. در ضلع جنوبی سالن، آشپزخانه بزرگی قرار داشت که پنجره بزرگی آن را به منظره حیاط وصل میکرد و پرده ضخیمی آن را پوشانده بود، ضمن این که بخار غلیظ، شیشه پنجره را محو کرده بود.
وضعیت آشپزخانه نیز کاملا مرتب و منظم بود و هیچ اثری از بهمریختگی دیده نمیشد. روی پیشخوان آشپزخانه کتری خالی دیده میشد که سیم برق آن آویزان بود. وقتی کمیسر سیم را ملاحظه کرد، آثار لختی سیم در کنار دوشاخه دیده میشد.
در وسط آشپزخانه نزدیک در ورودی، جسد هلن رو به پشت افتاده بود و زیر سر او حوضچهای از خون دیده میشد که در پشت کمر و تا کنار پاهایش ردی از خون کشیده شده بود.
موهای قهوهای و ژولیده زن، رنگ خون گرفته بود و چشمان از حدقه درآمدهاش به سقف آشپزخانه دوخته شده بود.
هلن که زن نسبتا چاقی بود، یک لباس بلند سفیدرنگ به تن داشت و هر دو دستش در کنار بدنش افتاده بود.
کمیسر خم شد و به دقت به بررسی جسد هلن پرداخت. در پشت سر جسد شکاف عمیقی دیده میشد که لختههای خون در آن وجود داشت. هیچ آثار خراشیدگی و یا زخمی در بدن و صورت زن مشاهده نمیشد. در انگشتان دست راست زن آثار سوختگی دیده میشد.
کمیسر پس از این که به دقت جسد هلن را بررسی کرد، مجددا به بازرسی از داخل آشپزخانه پرداخت. آنگاه به سالن برگشت و به بازجویی از سن لوتی، داماد جوان هلن پرداخت.
سن لوتی مرد جوان قدبلند و قویهیکلی بود. او که بشدت مضطرب و عصبی به نظر میرسید و پشت سر هم سیگار میکشید، در حالی که کت و شلوار سرمهای، پیراهن سفید و کفشهای ورنی مشکی به تن داشت و صدایش گرفته بود، به کمیسر گفت: صبح زود که از خواب بیدار شدم، برای ورزش به بالکن رفتم. فکر کنم ساعت 5صبح بود. همه اهالی خانه در خواب بودند.
در حال ورزش بودم که از پشت شیشه پنجره، خانم هلن را دیدم که وارد آشپزخانه شد. دستی هم برای من تکان داد، بعد سراغ کتری برقی رفت. دوشاخه آن را به برق زد؛ اما ناگهان گویا چیزی او را پرت کرد. شدت پرتاب به حدی بود که هلن بیچاره یکی دو متر به عقب پرید و بعد هم بشدت با زمین برخورد کرد.
من با عجله وارد خانه شدم و به سراغ هلن رفتم. سرش به زمین خورده بود و خون فوران کرد. لحظهای مات و مبهوت ماندم؛ اما هلن هنوز زنده بود و نفس میکشید. با عجله از آشپزخانه بیرون آمدم و همسرم ماریا را صدا زدم. او هم لوسین را صدا زد. البته چند دقیقهای طول کشید که لوسین آمد. گویا در خواب بود و تا آماده شد طول کشید؛ چون احساس میکردم هلن هنوز زنده است بهاو گفتم به پلیس و اورژانس زنگ بزند و کمک بخواهد که او هم همین کار را کرد.
سن لوتی در پاسخ این پرسش کمیسر که بعد از اطلاع چه کار کردید، جواب داد: هیچی. بدون این که به چیزی دست بزنیم، منتظر شدیم؛ البته گشت پلیس هم زود رسید. در واقع بعد از این که این حادثه پیش آمد، من و همسرم ماریا و لوسین وحشتزده دم در ویلا انتظار کشیدیم. لحظات سخت و وحشتناکی را پشت سر گذاشتیم. بیچاره هلن دچار برقگرفتگی شدیدی شده بود و جان به جانآفرین تسلیم نموده بود.
کمیسر از او پرسید: شما در اینجا زندگی میکنید؟
سن لوتی آرام جواب داد: نه خیر. ما برای چند روز در اینجا مهمان بودیم و قرار بود فردا اینجا را ترک کنیم. ما در جولیا زندگی میکنیم. هلن نامادری همسرم است. در واقع ماریا دختر شوهر او بوده که البته پدر ماریا 16 ماه پیش بر اثر سکته قلبی جان سپرد. بعد از مرگ پدرش، ما کمتر به اینجا میآمدیم. علتش هم اختلافی بود که ماریا با هلن بر اثر ارث پدریاش داشت.
کمیسر از او پرسید: شما به چه کاری مشغول هستید؟
سن لوتی با تردید جواب داد: مدیر یک آژانس ملکی هستم.
کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و سپس به سراغ ماریا همسر او رفت که سرخی تندی در اثر تاثر به صورتش دویده بود. ماریا در حالی که میلرزید، بریده بریده گفت: من تمام اظهارات همسرم را تایید میکنم. بیچاره نامادریام که قربانی یک تصادف وحشتناک شد.
ماریا در تشریح ماجرا گفت: من در خواب بودم که سن لوتی سراسیمه از خواب بیدارم کرد و گفت نامادریات دچار حادثه شده است. وقتی من وارد آشپزخانه شدم، هلن بیچاره را دیدم که در خون خود غلتیده بود. برق او را پرتاب کرده بود و در اثر برخورد با زمین دچار خونریزی مغزی شده بود. در آن لحظات دست و پای خود را گم کردیم. نمیدانستیم چکار کنیم. من سراغ لوسین رفتم و از او خواستم طلب کمک کند که او هم با اورژانس و کلانتری تماس گرفت و تا پلیس به اینجا بیاید ما به هیچ چیز دست نزدیم و هیچ جا نرفتیم و دم در منتظر ماندیم.
ماریا درخصوص اختلاف با نامادریاش گفت: ما اختلاف زیادی نداشتیم. فقط بر سر حساب و کتاب ارث پدرم با هم اختلاف پیدا کردیم که آن هم قرار شد با وساطت وکلای هر دو طرف حل شود.
وی یادآور شد: 3 روز پیش ما به اینجا آمدیم و قرار بود فردا هم برگردیم که متاسفانه این حادثه رخ داد و نامادری بیچارهام دچار این حادثه وحشتناک شد.
کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و سپس به بازجویی از لوسین مستخدمه هلن که 12 سال بود در آن خانه کار میکرد، پرداخت. لوسین که بشدت اشک میریخت، آرام گفت: نمیدانم این چه بلایی بود که به سر ما آمد. هلن بیچاره زن خوب و مهربانی بود. او فوقالعاده مهربان بود و مرگ او برای من بسیار سخت و دشوار است.
لوسین افزود: خانم خیلی کم اتفاق میافتاد که صبح زود بیدار شود. تازه بعد هم برود آب جوش آماده کند و یا کتری را به برق بزند. نمیدانم چرا این کار را کرد. شاید هم قسمتش این بوده. ولی به هر حال مرگ او واقعا مرا شوکه کرد.
وی یادآور شد 12 سال است که در این خانه کار میکند و بسیار مورد لطف و مرحمت اعضای خانه بوده است و این واقعه بیشتر از همه برای او سخت و دشوار است.
لوسین در پاسخ کمیسر که پرسیده بود آیا کتری برقی دچار مشکل بوده یا خیر، جواب داد: نمیدانم. البته دیروز خانم ماریا صحبت از خرابی سیم کتری کرد. اما من چیزی نمیدانستم. ضمن این که ما کمتر از کتری برقی استفاده میکنیم. چون خانم هلن بیشتر قهوه میخورد. کتری برقی را از زمانی که سن لوتی و خانم ماریا آمدند، استفاده کردیم.
کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد. آنگاه دستور دستگیری سن لوتی و همسرش ماریا را به جرم قتل عمد خانم هلن کورادنت صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید این 2 نفر قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: