در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خوب یادم است شب عید بود. آخرین روزهای سال 70. در دفتر خودم نشسته بودم و از پنجره بیرون را تماشا میکردم. سرمان شلوغ بود و کارگرها یک لحظه هم وقت استراحت نداشتند.
ماشین پشت ماشین بود که وارد کارواش میشد. ناگهان نگاهم به جوانی افتاد که یک کلاه قرمز، شیکاگو بولز روی سرش گذاشته و دستهایش را تا ته جیب فرو برده بود و به سمت دفتر میآمد. حدس زدم دنبال کار میگردد. خودم را آماده کرده بودم بگویم به اندازه کافی نیرو داریم که یکدفعه ورق برگشت؛ پسرک دنبال کار نیامده بود. دزد بود.
چاقویش را که دسته کائوچویی زرد رنگ داشت به سمتم گرفت و با لحنی خشن و بیادبانه تهدیدم کرد و گفت گاوصندوق را بازکنم. سعی کردم آرامش کنم اما فایدهای نداشت. همین که به طرف گاوصندوق رفتم یکی از کارگرها سر رسید، داد و فریاد راه انداخت و بچهها همگی سرش ریختند و دستگیرش کردند.
حالا مثل جوجه شده بود. مثل بید میلرزید، دیگر از آن قدرتنمایی و لحن خشن خبری نبود. تا بچهها مامور خبر کنند و از کلانتری بیایند حدود 50 دقیقه طول کشید و من در این مدت با او که 16سال بیشتر نداشت و نامش افشین بود مفصل صحبت کردم. از خانوادهای فقیر در ماهشهر بود که 13 خواهر و برادر داشت. تا کلاس سوم دبستان بیشتر درس نخوانده بود و بعد از آن از سرناچاری افتاده بود دنبال کار تا این که پایش به تهران باز شده بود. بیکاری، خیابان خوابی، گرسنگی و ... سر آخر هم دزدی. ظاهرا قبل از اینکه سراغ من بیاید از 4 مغازهدار هم سرقت کرده بود و هر بار بخشی از پول را فرستاده بود ماهشهر.
به هر ترتیب ماموران آمدند و افشین را با خودشان بردند. خیلی دلم برایش میسوخت. احساس میکردم تقصیری ندارد و از سرناچاری به این روز افتاده است. سنش پایینتر از آن بود که یک مجرم حرفهای باشد. برای همین خودم از او شکایت نکردم. بعد از این که افشین را به کانون اصلاح و تربیت فرستادند، تصمیم گرفتم کمکش کنم. با همکاری یکی از مددکاران 4 شاکی را پیدا کردم، پول شان را که البته برای من مبلغ چندانی هم نبود پرداخت کردم و رضایتشان را گرفتم.
افشین بعد از حدود 10 ماه حبس آزاد شد و خودم از او خواستم برای کار به کارواش بیاید. البته برایش 3 شرط گذاشتم. اول این که شبانه درس بخواند. دوم این که به جز دو ماهی یک بار که میتواند به دیدن خانوادهاش برود، دیگر حق ندارد پایش را از کارواش بیرون بگذارد و شبها هم باید مثل بقیه بچهها همانجا بخوابد و سوم این که تا 6 ماه حقوقی به او نمیدهم و درآمدش فقط انعامی است که از مشتریان میگیرد.
افشین کارش را شروع کرد البته مدتی طول کشید تا راه و چاه را یاد بگیرد. درس هم میخواند اما به نظر میرسید چندان حواسش به مشقها و کتابهایش نیست. امیدوار بودم هر طور که شده او را به راه راست بیاورم. شاید دلیلش این بود که خودم هم سرگذشتی مشابه افشین داشتم البته هرگز دزدی نکرده بودم.
15سال داشتم که از خانواده پرجمعیت و فقیرم در سراب جدا شدم و به تهران آمدم و با تلاش خودم به اینجا رسیدم. در تمام روز حواسم به افشین بود و از پیشرفتی که در کار داشت راضی بودم تا اینکه یک حادثه مرا دوباره نسبت به او بدبین کرد. یکی از مشتریهای قدیمی مان که یک مزدا داشت سراغم آمد و گفت یکی از کارگرها 3سکه بهار آزادی از ماشیناش دزدیده است. پرسوجو که کردم، فهمیدم افشین این مزدا را جارو کشیده است.
موضوع را به او گفتم اما سرقت را انکار کرد. کارگرها هم به دو دسته تقسیم شدند، چند نفر طرفدار افشین بودند و بعضی دیگر میگفتند دزدی حتما کار او است خصوصا این که سابقه هم دارد. بههر حال سکهها از ماشینی دزدیده شده بود که افشین آن را تمیز کرده بود. من هم نتوانستم برخودم مسلط شوم و حسابی سرش داد و فریادکردم و دو روز وقت دادم تا سکهها را پس بیاورد اما او همان شب اول ناپدید شد. دور از چشم بقیه کارگرها شبانه زده بود بیرون. فرار افشین دیگر برایم جای هیچ تردیدی باقی نگذاشت که دزدی کار خود او بوده است. روزی هزار بار به خودم لعنت میفرستادم که چرا به یک جوان دزد اعتماد کردهام. خودم سه سکه بهار آزادی خریدم و با عذرخواهی و شرمساری به مرد مشتری تحویل دادم و او پس از آن دیگر به کارواش من نیامد.
حدود یک سال از این ماجراها گذشته بود و دیگر افشین را فراموش کرده بودم که نامهای از ماهشهر به دستم رسید. داخل پاکت علاوه بر یک نامه مقداری اسکناس بود. افشین آن را فرستاده و نوشته بود او سکهها را ندزدیده و در این یک سال در بندرعباس کارگری کرده و با پساندازها و باقی مانده پولهایش، پول سکههارا فرستاده است. افشین نوشته بود تا آن روز که سکهها گم شد و حتی تا مدتی بعد از آن اصلا سکه طلا ندیده بود و نمیدانست چیست و چقدر میارزد.
افشین نوشته بود موقعی که میخواست لای صندلیها را جارو برقی بکشد یک چیز براق و زرد دیده و به خیال این که آشغال است روی آن را هم جارو کشیده است. تازه فهمیدم ماجرا چه بود. افشین بیشک دزد نبود وگرنه پول سکهها را پس نمیفرستاد. او به اشتباه سکهها را جارو کرده بود و من بیدلیل به او مشکوک شده بودم.
با خواندن نامه دچار عذابوجدان شدم و میخواستم هر طور که شده تلافی کنم. 2 ماه بعد وقتی یکی از دوستانم میخواست به اهواز برود من هم همراهش رفتم و سعی کردم از روی آدرس نامه افشین، خانه او را در ماهشهر پیدا کنم. وارد خانه که شدم احساس خفقان کردم، اتاقی 10 متری با آن همه آدم که واقعا جای خوابشان هم نمیشد. با این همه افشین سعی کرد رسم مهماننوازی را بجا بیاورد. او را همراه خودم به تهران بازگرداندم و دوباره در کارواش مشغول به کار شد و درس خواندن را از سر گرفت. افشین برایم تعریف کرد در این یک سال در بندر به اندازه 10سال کار کرده، یک بار پایش شکسته بود و چون پول درمان نداشت و وقت استراحت هم در کار نبود، استخوانش کج جوش خورده بود و از آن زمان میلنگید. یک بار هم پایش لیز خورده بود و جعبه بار از دستش افتاده و مجبور شده بود خسارت بدهد. واقعا چه زندگی سختی داشت.
همین که دوباره سراغ خلاف نرفته بود نشان میداد ذاتش درست است. بعد از یک سال وقتی برای پسرم یک عروسک فروشی در میدان تجریش باز کردم، افشین را هم به آنجا فرستادم تا با کیارش کار کند. افشین مرتب به بندر میرفت و جنس میآورد. درس هم میخواند. علاقهاش به مدرسه خیلی زیاد شده بود و خیلی باهوش به نظر میرسید. 22 سالش که شد دیپلم گرفت. آن زمان هنوز در عروسک فروشی بود و من برایش یک وام گرفتم تا سربازیاش را بخرد. بعد از 21 روز دوره آموزشی، یک راست به اداره گذرنامه رفت، پاسپورتش را گرفت و راهی چین شد البته با سرمایه پسر من میخواست عروسک وارد کند و اتفاقا در این کار موفق هم بود و از این طریق سود خوبی عاید کیارش شد طوری که یک مغازه دیگر در نیاوران خرید.
بعد از چند ماه افشین با من صحبت کرد و گفت میخواهد به دبی برود تا شاید جنسهای خوب گیرش بیاید اما از همان روزی که سوار هواپیما شد دیگر خبری از او نشد. دیگر مطمئن شده بودم که در تمام این مدت مار در آستینام پرورش دادهام و افشین با سرمایه پسرم فراری شده است.
کیارش هم با من همعقیده بود و کار به جایی رسید که علیه او شکایت کردیم اما بعد از 8 ماه فهمیدیم تمام این مدت را آنجا در زندان بوده و درهمان فرودگاه دبی به خاطر همراه داشتن قرصهای مسکن او را دستگیر کرده بودند. تمام پولهایی را که هم که کیارش برای خرید به او داده بود به باد رفته و خرج وکیل شده بود. افشین پس از بازگشت به ایران همه پساندازش را به حساب پسرم واریز کرد، با دوندگی از بانک وام گرفت و قول داد بقیه پول را هم بزودی پس بدهد.
این همه فراز و نشیب در زندگی افشین مرا هم به تعجب واداشته بود. او خیلی بدشانس بود و انگار زندگی قصد نداشت روی خوش به او نشان دهد. هر وقت زندگیاش میرفت که سر و سامان بگیرد حادثهای رخ میداد که همه چیز را خراب میکرد. افشین که میگفت دیگر نمیتواند با کیارش چشم در چشم شود دوباره به کارواش برگشت و از کارگری شروع کرد اما بعد از یک ماه او را جای خودم گذاشتم تا در نبودنم مراقب اوضاع باشد. در همان شرایط بود که پدر افشین فوت شد و بار سنگینی روی دوش او افتاد. دیگر باید تقریبا تمام درآمدش را برای خانوادهاش میفرستاد. یکی از برادرهایش هم معتاد شده بود و افشین درمانده بود که با او چه کند. با این که سنی نداشت مو و ریشش تک و توک سفید شده بود و افسرده و غمگین به نظر میرسید.
یادم است یک روز به من گفت ای کاش همان روزهای اولی که آمده بود تهران و خیابان خواب بود از سرما یخ زده بود و مرده بود. بعد از مدتی کیارش تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به استرالیا برود. هر دو مغازهاش را فروخت و رفت. من هم که دیگر باید خودم را بازنشسته میکردم چارهای جز فروش کارواش نداشتم. میخواستم پول آن را بگذارم بانک و باسودش زندگی آرامی داشته باشم. حتی دلم میخواست برگردم سراب و بقیه عمرم را آنجا سپری کنم. بعد از فروش کارواش افشین دوباره آواره شد هر چند به روی خودش نمیآورد اما از نگاهش میشد احساس کرد که کاملا به بن بست خورده است. مدتی با ماشین مسافرکشی کرد. چند ماهی در رستوران یک مهمانسرا مشغول به کار شد، مدتی در یک درمانگاه به عنوان مسوول پذیرش کار کرد و ... اما هیچ وقت زندگیاش ثبات نداشت.
واقعا هم شرایط برایش سخت بود. او از زیر صفر شروع کرده و همین تا به حال توانسته بود گلیمش را از آب بکشد، شاهکار کرده بود. به افشین پیشنهاد دادم پولهایش را جمع کند و برای کار به استرالیا برود. گفتم کیارش هم آنجا است و هوایش را دارد. افشین مدتی فکر کرد. نمیدانست تصمیم درست چیست؟ اگر میرفت خانوادهاش را چه میکرد و اگر میماند تا کی میخواست آواره و دربهدر باشد.
بالاخره راضی به رفتن شد. کارهایش را در 6 ماه انجام داد و پیش کیارش رفت. پس از آن دیگر افشین را ندیدم. در تمام این سالها درست مثل پسر خودم شده بود و نگرانش بودم او فقط هر از گاهی تلفن میکند و حالم را میپرسد. کیارش چند ماهی میشود که به ایران برگشته و میگوید وضع افشین آنجا خوب است.
در یک شرکت حمل بار کار پیداکرده و اگر چند سالی دوام بیاورد جا میافتد و زندگیاش بالاخره سرو سامان میگیرد. خیلی وقت بود که میخواستم داستان زندگی او چاپ شود اما نمیدانستم خودش این را خواست یا نه این که بالاخره هفته پیش از خودش اجازه گرفتم. گفت: اشکال ندارد. شاید یکی مثل خود من با خواندن این داستان به زندگی امیدوار شود و دور کارهای خلاف را خط بکشد. امیدوارم افشین هر کجا که هست موفق باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: