دیگه نباید از چیزی بترسی‌

شل سیلوراستاین هنوز هم با کلمات ساده‌اش ذهن ما را درگیر می‌‌کند

یکی از لقب‌هایی که به سیلوراستاین داده شده این است: «مردی که کودکی‌اش را در چمدانی با خود می‌برد». این لقب اما فقط به این معنی نیست که او در نوشتن برای کودکان موفق بود؛ او نویسنده‌ای برای کودکی‌های همه بود، به قول شازده کوچولو همه آدم بزرگ‌هایی که با بچگی‌شان فاصله گرفته‌اند. به همین دلیل هم او در حالی که برای سربازی به جبهه‌های جنگ کره و ژاپن فرستاده می‌شود، نخستین کارهایش را به صورت کاریکاتور در روزنامه ارتش منتشر می‌کند و سوژه‌های کاریکاتورهایش هم معمولا صلح است.
کد خبر: ۱۵۹۴۲۵

شل سیلوراستاین در سال  1932 در شیکاگو متولد شد، در همان روزی که ویلیام فاکنر نویسنده مشهور به دنیا آمده بود: «25 سپتامبر».

با این حال خودش می‌گوید در واقع از 30‌‌سالگی به طور جدی با آثار سایر نویسندگان آشنا شده است. در آن زمان با وجود این که مورد توجه مردم قرار گرفته بودم، اما باز هم، کار را به هر چیز دیگر ترجیح می‌دادم، چون دیگر کار کردن برایم به شکل عادت درآمده بود.

معروف‌ترین آثار سیلور استاین، آثاری است که او برای کودکان نوشته است، هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی‌گنجد و به نظر می‌رسد که همه آدم‌ها در هر سنی می‌توانند، مخاطب او قرار بگیرند.

برای همین هم آثاری از او که در کتابفروشی‌های کودک به فروش می‌رسند، هم از سوی مخاطبان بزرگسال مورد توجه زیادی قرار می‌گیرند و شعرهای او را هم همه گروه‌های سنی می‌خوانند و می‌توانند با آن همذات‌پنداری کنند.

اشعار او اما، در عین برخورداری از عنصر طنز، صریح، ساده و تکان‌دهنده هستند و هر یک، جنبه‌ای از زندگی را از بعدی جدید، به نمایش می‌گذارند. بعدی که با نظریات شناخته شده فلسفی، روان‌شناختی و جامعه‌شناسی کاملا متفاوت است و با فلسفه خاص خود به زندگی نگاه می‌کند.

یه تیکه‌ای از آسمون‌

کنده شده و

از توی درز پشت بوم‌

افتاد درست توی آش من، تالاپ!

می‌خوای راستش‌رو بگم برات؟

من معمولا از آش عدس بدم میاد

اما به هر حال می‌دونم‌

که این‌رو تا آخر می‌خورم!

چه خوشمزه‌س، خوشمزه‌

(فقط چون از تو سقف افتاده، یک کم طعم گچ میده)

اما خیلی خوشمزه‌س، خدا جونم

می‌تونم قد یه دریا از این آش بخورم‌

یه ذره چاشنی آسمون‌

چه طعمی عوض می‌کنه، خدا جون‌

او با این فلسفه خیلی ساده با استفاده از ابزار طنز و سادگی، درک صادقانه‌ای از خود انسان و جهان پیرامونش را به او یادآوری می‌کند.

با وجود غم عمیقی که در هر یک از تصاویر سیلوراستاین وجود دارد، اما سبک نگارش سیلوراستاین، سرشار از شور و انرژی و احساس است. ویژگی اساسی نگاه او، آزادی و رهایی از هر گونه قید و بند است.

خود او در مقدمه کتاب «چراغی زیر شیروانی» می‌گوید: «من آزادم، هر کجا که دلم می‌خواهد، می‌روم و هر کاری که دلم می‌خواهد، انجام می‌دهم و معتقدم هر کسی باید چنین زندگی کند. نباید به هیچ کس وابسته بود».

سیلوراستاین هیچگاه هدفش نوشتن برای کودکان نبود، ‌اما به اصرار ویراستارش تصمیم گرفت کتابی برای کودکان بنویسد. این کتاب که در سال 1960 منتشر شد، «درخت بخشنده» نام دارد که ناشر او وقت انتشار کتاب سعی کرد به او هشدار بدهد و او را از سرنوشتی که در انتظار کتاب بود آگاه کند.

او گفت این کتاب بازار خوبی پیدا نمی‌کند، چون نه کتاب کودکانه است و نه برای بزرگ‌ها نوشته شده. اما کتاب فروخت. خوب هم فروخت و نویسنده او را علاقه‌مند کرد تا در این زمینه فعالیت‌های بیشتری بکند. جالب این که 40 سال پس از انتشار این کتاب، یعنی در آستانه قرن بیست و یکم آمار فروش این کتاب در یک سال بیش از 250 هزار جلد بود. درخت بخشنده که یکی از محبوب‌ترین آثار شل محسوب می‌شود، حالا دیگر به عنوان یک هدیه بسیار مناسب برای روز مادر، برای هدیه ازدواج و حتی برای خواندن در کلیسا یا در روز یکشنبه برای بچه‌ها در مدرسه تبدیل شده است.

به این ترتیب سیلوراستاین در اولین گام به چنان موفقیت و استقبالی در زمینه کتاب کودک دست یافت که با وجود همه موفقیت‌هایش در زمینه شعر و موسیقی، بیشتر فعالیت‌هایش را در این رشته  متمرکز کرد. رمز موفقیت او به کار بردن ساده‌ترین واژه‌ها و استفاده از بار معنایی آنها به صورت خاص است. در حقیقت سیلوراستاین استاد استفاده ساده اما ماهرانه از واژه‌هاست. با این شیوه حرف زدن او به عمیق‌ترین لایه‌های ذهن بشر نقب می‌زند و با روح آنها درگیر می‌شود.

او در بیشتر کتاب‌هایی که برای بچه‌ها منتشر کرده، به‌ویژه در کتاب‌های اولیه، از خودش به عنوان عمو شلبی نام برده و این لقب چنان جا افتاده که هنوز بسیاری او را با این نام می‌شناسند.

نوه او که آخرین اثرش را پس از مرگ او منتشر کرد، در مقدمه‌ای درباره کارهای او گفته: نمی‌توان سبک او را تعریف کرد، فکر می‌کنم حتی خود او هم مطمئن نبود که چگونه این متن‌ها را می‌نویسد. چون نوشته‌های او آسان نیستند و حتی برای بزرگتر‌ها خواندن آنها سخت است. اما بچه‌ها هر چه کم سن‌تر باشند با کارهای او بیشتر ارتباط برقرار می‌کنند، چون آنها به کارکرد کلمات نمی‌اندیشند.

 با این وجود درست‌تر این است که گفته شود هر دو گروه کودک و بزرگسال از اولین کتاب او استقبال کردند و پس از آن کتاب «رقص‌های مختلف» که مجموعه شعرها و قصه‌هایی برای کودکان است، هم مورد توجه بزرگسالان قرار گرفت. چراکه نگاه بی‌رحم نویسنده در عین این که ساده‌ترین واژه‌ها را به کار می‌گرفت، سخت و مستقیم پوچی و هرج و مرج حاکم بر جامعه بزرگسالان را عیان می‌کرد.

 سیلوراستاین، با نگاه دوگانه و طنزآمیز خود، نویسنده‌ای است که تحت هیچ قالب معین و برچسب خاصی نمی‌گنجد.

شب وقتی که تنهایی،

دیگه نباید از چیزی بترسی!

چون می‌تونی مطمئن باشی کسی نیست تا با حرفاش آزارت بده...

اما من روزارو ترجیح میدم!

چون فقط اون موقع وجودت واقعیه...

او خیلی کم‌مصاحبه کرده و آنجاهایی که تن به مصاحبه داده هم، بیشترش مصاحبه‌کننده را از سر خودش وا کرده. در یکی از معدود مصاحبه‌هایی که او با یک نشریه هفتگی انجام داده (اواسط دهه 70)، چیزهایی از زندگی خودش را رو کرده. آخر او معتقد بود که در شعرهایش و نوشته‌هایش کاملا خودش را بیان می‌کند و قالب مصاحبه را برای این کار مناسب نمی‌دید. حتی در جایی گفته متنفرم از این که در تلویزیون ظاهر شوم.

آخر مگر من کی هستم که در تلویزیون به مردم بگویم چه بکنند و چه نکنند. با این حال او در این مصاحبه با نشریه هفتگی از خودش گفته: «وقتی بچه بودم  حدود 12‌‌‌الی‌‌‌14 سالگی  بیشتر ترجیح می‌دادم که یک بازیکن بیسبال باشم و با دوستانم معاشرت داشته باشم. اما بیسبال بلد نبودم و خوشبختانه دختران و پسران دور و برم هم چندان از من خوششان نمی‌آمد. در این صورت، کاری از دست من برنمی‌آمد.

بنابراین شروع به نوشتن و نقاشی کشیدن کردم و خوشبختانه در این دو زمینه کسی را نداشتم که از او تقلید کنم و یا تحت تاثیرش قرار بگیرم. بنابراین کم‌کم به سبک خودم دست پیدا کردم و قبل از این‌که با آثار نویسندگان و هنرمندان دیگر آشنا شوم، مشغول کار خلاقه شدم. درواقع حدود 30 سالگی بود که به طور جدی با آثار نویسندگان دیگر آشنا شدم.

در آن زمان با وجود این‌که مورد توجه مردم قرار گرفته بودم، اما بازهم کار را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دادم. چون دیگر برایم کار کردن به شکل عادت درآمده بود.»

او در بیشتر مصاحبه‌ها همان سوال را فقط با یک نه یا بله که به عنوان پاسخ در ابتدای جمله خبرنگار قرار می‌داد، تکرار می‌کرد یا جواب‌های کاملا بدون توضیح می‌داد. یک جایی از او پرسیده بودند در تصویر ذهنی شما در داستان‌های کودک، آنچه در سفرهایتان دیده‌اید با آنچه برای بچه‌ها می‌نویسید را چگونه باهم ترکیب می‌کنید؟ جواب او این بود: «من هیچ تصویر ذهنی در این باره ندارم.»

خودش می‌گوید با آنها که می‌گویند برای دل خودمان کار می‌کنیم و برای آنها اهمیت ندارد که کارشان منتشر شود و دیگران هم آن را ببینند، من مخالفم، اگر برای دلت کار کردی خیلی خوب، ولی حق نداری دیگران را هم در آن سهیم نکنی. این احساسی است که من درباره کارهایم دارم.
آثار شاد و غیرمعمول و مصور او فقط در امریکا بیش از 14 میلیون نسخه چاپ شده و سال‌هاست که مورد توجه همه گروه‌های سنی قرار دارد.

«شل سیلوراستاین» در یک روز بهاری در سال 1999 بر اثر حمله شدید قلبی در ایالت فلوریدای امریکا در منزل خود درگذشت و جسد او 23 روز پس از مرگش پیدا شد. او از زندگی تجرببات تلخی هم داشت که مرگ همسر و دختر 11 ساله‌اش از جمله آنهاست.

او احتمالا فرصت نکرد در هنگام مرگ این شعر خودش را زیر لب بخواند، شعری که سال‌ها پیش درباره 25 دقیق وقت گفته بود و آخرین بیت‌های آن این طوری تمام می‌شد:

4 دقیقه دیگر وقت دارم.

حالا می‌توانم تپه‌ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.

3 دقیقه دیگر باقی مانده.

مردن، مردن انسان، به راستی نکبت‌بار است.

2 دقیقه دیگر وقت دارم.

صدای کرکس‌ها را می‌شنوم... صدای کلاغ‌ها را می‌شنوم.

یک دقیقه دیگر مانده است.

و حالا تاب می‌خورم و می‌ی ی ی ی رو م م م م م....

رویا دیانت‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها